تبليغاتX
سمساری

سمساری

من از هر دری خواهم نوشت...از هر دلیلی که باعث نوشتنم شود

 
 

 

اسمان ستاره باران شد و زمین

ابستن هزاران شکوفه و ندایی از هستی برخاست:

یا مقلب ال........

ستاره و شکوفه

سبزینه فرشی خواهد شد

به سرزمین خوبی ها

دستت را به این همه سبزی بسپار

و

قدم بسوی خوبیها بردار

خب اندکی به سال نو مونده و فکر کنم اکثریت اماده این سنت قشنگ و امیدوارم براستی سال خیلی خوبی برای همه عزیزانم باشه ...ارامش و سلامتی برای همه خلق عالم.

اینجا ما یه جمع ایرونی داریم که قراره شنبه  اینده دوره هم جمع و سورو ساط راه بندازیم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت   توسط نوشین  | 

 

 

یه بار یه ادم خیلی پیری یه بلیط بخت ازمایی میبره بهش میگن میخای با این همه پول چی کار کنی میگه: توالت بین راه هامیسازم !!! تا مردم بیان ....نن به این بخت من که الان برنده شدم!!

ولی جدی جدی منم اگه  پولم از پارو بالا بره میام ایران و همین کارو میکنم. اونموقع ها که از اصفهان میرفتیم تهرون خدا میدونه چقد مشقت میکشیدیم....و من شنیدم که هنوزم هموونجوریه!!

شما دعا کنین من حتما رو قولم میموونم.

یه عکس میزارم اینجا از دسشویی بین راههای اینجا ...این یکیش کلی اثار کاشی سازی جلوش به چشم میخورد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت   توسط نوشین  | 

 

inja vaghty ye khanoom hamle misheh be hardota khanoom va shoharesh tabrik migan, aghaye pedar hamishe dar toole hamelegi khodesho hamele midooneh, vaghty bache bedonya miad, esme madar faghat too shenasnameh vared mishe va tanha az pedar hamoon esme famile ke be bacheh mirese.jalebe

?

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت   توسط نوشین  | 

هر وقت با این ادم روبرو میشم یا تلفنی باهاش  حرف میزنم ...یهو انگاری موشو اتیش زده باشی میکه من باید به تو سر میزدم.. بهت رسیدگی میکردم.... یکی بهش بگه :خودتو تو زحمت ننداز چرا که من به خلوت تنهاییم خو کرده ام اونم بدجوری!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت   توسط نوشین  | 

نمیدونم که این چه مشکلییه تو ما ایرونیا که از اینوره دنیا هی مهره ایرونی بودن میزنیم و هی میگیم اه اها این چه خراب شدس ؟ بابا دوست نداری ؟ برو همون بهشت برین که ازش اومدی؟ راستی انگار این دسته ادما بدجوور تو غربت قاط زدن!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت   توسط نوشین  | 

 

 هفته ای یه بار شروین رو میبرم کتابخونه جایی که چند بار در هفته storytimeدارن یه برنامه خوب که برای بچه ها داستان میگی و شعرو بازی های گروهی میکنن و تو همون حین مادرا با هم اختلاط میکنن و تشریک ارا!! یه کنجی از این کتابخونه هم مختص بازی و اثباب بازیست. شروینم که عاشق پازل و مثل اینکه اصلا هیچی اسباب بازی نداره میوفته جونشون!

خود کتابخونه خیلی جایه قشنگیه و کادرش هم با تمام اخلاص- مخلص خلق الله اند  .توی ورودی همیشه محل نمایش اثار هنری شهروندان art exhibitionوجود داره.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت   توسط نوشین  |