تبليغاتX
سمساری

سمساری

من از هر دری خواهم نوشت...از هر دلیلی که باعث نوشتنم شود

دیشب خیلی دیروقت ان فیلم رو دیدم. این فیلم و فیلم هایی از قبیل اژانس شیشه ای و ... باعث شده که من متوجه بشم که نسبت  به جنگ  و مردمی که جنگیدن جور دیگهای نگاه میکنم. اونموقع که سرمون موشک خالی میشد و از ترس زیر راه پله ها قایم میشدیم. صدای زجه خانم همسایه که همش فحش میداد و گریه میکرد. اقای همسایه روبرویی که میخواست فرشاش رو جمع کنه ببره شمال تا جون خودش و اثاثش رو نجات بده و القضا از پله ها پرت شد تو شیشه پنجره و یه بازوش رو سره این قضیه از دست داد و زیره موشک ها توی بیمارستان موند. مادرم که هر لحظه موهاش سفید میشد و میگفت ما هیچ جا نمیریم چون برادرام یکی تو علی شرقی عراق بود و اونیکی تو کردستان تا نظام وظیفه شون رو تموم کنن.و ما مان میگفت اگه اونا زیره توپ و تفنگن ما هم جای امن نمیخایم! اونموقع که رفتیم تا برای عروسی فلانی کفش سفید برای لباسمون بخریم و موشک خورد تو خیابون بغلی...همه ویترین ها پکیدن بیرون و هیچکی نمیدمنست که این یکی موشک بود نه بمباران....و فرداش واسه همین امتحانهای ثلث سوم رو تعطیل کردن!!! منظورم اینه که من تصورم از جنگ اینا بود و این فکر که چقدر مصیبت کشیدیم و اینکه جنگ چیز مزخزفیه.............اما نگاه میکنم چقدر دلاوری و رشادت و از خود گذشتگی وجود داشته...اونایی که الان نیستن که ببینن دنیا حالا بکام کیا شده!!..دوستای برادرم که دفعه اخر وقتی اومده بودن که نوار فلان خواننده رو ببرن و بعدش دیگه برنگشتن...چقدر برادرم متاثر بودو دلتنگ از ندیدن شهاب! ابی..حسین که رو موترش تو محل مانور میداد حالا اسم خیابون روشه......من از همشون ممنونم. واسه همه حفاظتی که از ما کردن. دست مریزاد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت   توسط نوشین  | 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت   توسط نوشین  | 

http://www.hermann-uwe.de/photoblog?page=5 

این چندوقته که هوا بهتر شده افتادم به گلکاری و اولش که یه سری هوستاس کاشتم. بعد دو تا غده بزرگ گوش فیل و امروز یه رز بنام صلح  و بالاخره یه گل یخ هم پیدا کردم و کاشتم. موند به ژاپنی که دیگه جونی نموند که ادامه بدم. هوا هم خیلی بادی بود.الان همه استخوانهای بدنم درد میکنه و مسکن خوردم تا مثلا بتونم بخوابم..... از من باغبونم در نمیاد ولی کلی با گلکاری حال کردم. بخصوص که کمک خیلی خوبی مثل شروین داشتم.هر وقت که میریم خرید خیلی با مزه میاد و خرید ها رو میبره تو. دیروز سعی کرد یه هندوونه رو ببره که از دستش قل خورد و افتاد زمین و قاچ خورد.بهر حال امیدوارم که وقتی بزرگ شد هم کمک خوبی برای اهل و عیالش باشه.وقتی دقت میکنم خیلی چیزا رو من یادش ندادم ولی خیلی از خصلتاش ذاتی اند. مثلا اینکه خیلی دوست داره واسه هر چی تشکر کنه و یا هی لطفا بگه...هرچند اونجا که باید خودش نشون بده از خجالتش سرشو حسابی میندازه پایین!!!!بهر حال ژنتیک رفتار ادمها خیلی برای من جالبه!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت   توسط نوشین  | 

 

دیروز اینجا ایستر بود. یک تعطیلی رسمی و مهم. معادل روز وفات پیامبر در نظر بگیرین... البته خودتون برین سرچ و داستانشو پیگیری کنین. من به این مسایلش کار ندارم. واما اینکه در روز یکشنبه ایستر خرگوشی میاد تو خونه ها و برای جوجوهای اون خونه کادو میاره و کلی شکولات که توی تخم مرغای پلاستیکی اند رو توی حیاط  خونه ها لای گلها و چمن ها قایم میکنه تا بچه ها برند بگردن پیداشون کنن و کلی کیف و از این حرفا....و اما مراسم شکولات بازی در خیلی از کلیساهای اینها  در روز ایستر اجرا میشه که چون با بچه ها و مراسم بزرگتری اجرا میشه خیلی حال و صفاش هم بیشتره!!

ما کلی برنامه ریزی کردیم که نه در مراسم سینه زنی بلکه در قسمت شکولات بازی حضور بهم برسانیم...ناگفته نماند که ما یکروز از قافله عقب ماندیم و نگو در این شهر مراسم بازی شنبه روز قبل از ایستر و یکشنبه مختص عزاداری...روز یکشنبه پس از خوردن نان و پنیر و چای شیرین جین و کاپشن هامون رو تنمون کردیم و با دوتا کیسه بزرگ رفتیم به استادیوم که قرار بود بزرگترین egg hunting

اونجا باشه...کلی جماعت اومده بودن یکی از یکی شیکتر و خجسته تر. ما هم خیلی نا شیک و اماده رفتیم دم در گود  و احساس کردیم که از اقا خرگوشه هیچ اثری نیست و از اقای کشیش که دم درب ایستاده بود تا ولکام به عزاداران عیسی بگه پرسیدم پس کو این اقا خرگوشه گفت :دیر اومدی عزیز .دیروز اومد....ولی خوش اومدین تشریف بیارین تو برای مراسم.....باقی قضیه اینو میخوام بگم که هر از چندی یه نکته باعث میشه من بفهمم چقدر انسانها میتونن خوب باشن ..چقدر انسانها با ارزشن...چقدر متمدن و منظم و .....همین ایستر باعث شد کلی مغازه ها لباس بفروشن.کلی شکولات. کلی هدیه.کلی دل بچه ها شاد شه. کلی اقتصاد مملکت اباد شه....کلی به بی برنامگی خودم لعن بفرستم...و با خودم فکر کنم چقدر خوبه که اینجا دین از چرخ سیاست کاملا دوره....اگه دین ی هم هست مسیح چقدر پیام اوره صلحه... راستی هیچ خبری از قمه و سینه زنی و قیمه و تعصب نبود....فقط بوی گل سنبل بود تو هوا....انگار شاد مسیح روحش به اسمون رفت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت   توسط نوشین  | 

دیروز نونا رو بردم چکاپ دکتر. از سر ظهر با شروین کلنجار رفتم تا چرت ظهرش رو بزنه. اما هیچ کلکی افاقه نکردتا وقتی که رفتیم دکتر و اقا جون تو بغل مامان خوابش برد. همینطوری که نگهش داشته بودم تا نوبتمون بشه سرم و کرده بودم توی موهاش ...یه نفس عمیق کشیدم و با خودم گفتم خوب بوی این گنجشکک رو به خاطرت بسپر.. راستی این روزا چه زود تموم میشن؟!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت   توسط نوشین  | 


+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت   توسط نوشین  | 

یاد حرف یه دوست افتادم که میگفت:اگه تو بدبختی باشی و مشکلات از سرو کولت بالا برن مردم بیشتر حالتو میپرسن! اگه هم اوضاع احوالت توپ و سازت کوک اصلا چشم دیدنتو ندارن!!!

-یه دوست دیگه همیشه میگفت: نهایتا مجموعه دارایی های بشر با هم یکیست. شاید اینطوری بشه عدل الهی رم بهتر درک کرد.

-واقعا دنیا با این اینترنت شده یه قصبه!! توش که دور میزنی بهویه کسایی میرسی و به جریانهایی بو میبری که با خودت بسی دچار حیرت میشی؟!!!!واقعا یه عده از ماها خیلی فیلم هستیم ....

-اخه من نمیفهمم این چه مدل ازدواجهایی هست که جوونهای ما میکنن؟ بابا به جای این همه سرتون تو کتابا کردن و علامه دهر شدن یه کمیstreet smart

باشین.البته شامل خیلیهااااااااااااممیشه

۱۳ همه بدر و حال و احوالتون تا اخر سال کوک

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت   توسط نوشین  |