تبليغاتX
سمساری

سمساری

من از هر دری خواهم نوشت...از هر دلیلی که باعث نوشتنم شود

اینروزا وقتی یه  فیلم ایرونی میبینی یا یه وبلاگ  میخونی.... یا یه داستان یا که پای حرف یه دوست قدیمی. همه همه به یه چی اشاره میکنه و اون غیر منسجم بودن روابط زناشویی امروز در ایرانه!

من اگه بخوام مقایسه کنم که حرفم رو قبلا زدم. پایه های روی اب بهتر ازین دووم نمیارن. نه شناختی. نه عشقی. نه روراستی و صداقتی. و از همه بدتر یه دینی که میتونی بهش استناد کنی و باهاش تمومه روابطت رو توجیح کنی. راستی کجای دین اسلام و مسلمین نوشته که اگه لاس بزنی حلاله؟

خب ایران که بودم یه نفری که یه وکیلی بود با دوستش ۷ سالی زندگی کرده بودن و خودتون حدس بزنین که چقدر استثنا بوده. بعد اقای ماجرا تو این وسط هی زیر ابی میرفته و حال و هول میکرده و خانوم ماجرا بروش نمیوورده چون احساس میکرده عاشقه و عشق لالش کرده بوده ( علاوه بر کور) و همه هم و غم این بوده که اقا بیان خواستگاری و قال قضیه کنده بشه . که شده بود و با هم ازدواج کرده بودند. درین میون خانوم که خودش هم جوجه وکیل بود میگفت من فهمیدم که اصلاازش دیگه خوشم نمیاد. ارضام نمیکنه و..... راستی به نظر تو من اگه برم یه دوست پسر بگیرم چطوره. میدونی اخه تازه میفهمم که این زنای بیچاره که شوهر دارن واسه همین میرن دوست پسر میگیرن. منم فقط سرم رو تکون میدادم و چشام هر ثانیه بزرگتر میشد.

یا یه خانومی که اومد کامنت داد که مردا  نقص فنی دارن تو ایران پس زنا دلیل محکمی دارن که برن دوست پسر بگیرن.

یا دختری که اونقدر جوون به یه مرده مسن ازدواج کرده که تازه بعد شوهر داشتن  زرتی یه بچه هم پس انداخته داده به اقوام و یادش افتاده که ای داد من حال نکردم و بویفرند نداشتم میره تو یه دوقوز اباد به اسم درس خوندن تازه الواطیش رو میکنه.و همه میگن عروسمون داره تحصیلات عالی میکنه.

یا خانومی که چون شوهرش رومانتیک نبوده به اندازه کافی !!!میره زبان فرانسه یاد بگیره و تازه تو چت روم با یه دوست پسر خارجی اشنا میشه  به خرج شوهر ۶ میلیون میده و باهم میرن پاریس ماه عسل.

یا خانومه تازه عروسی که میبینه شوهرش داره با هوارتا دختر اس ام اس رد میکنه ... جیگرتو و دل تازه عروس برایه اینکه تلافی کنه میره با برادر شوهرش میخوابه

یا ازون خوشگلتر خانومایی که با هم حال میکنن چون عقل شوهر ایرونی اصلا به اینجاش فکرش قد نمیده که اه خانوووووما هم بله میتونن با هم باشن و ازین مراوده لذت ببرن....

خلاصه که خانوما چرا قیام کردن؟ چرااااااااااااااا؟ خب معلومه از هرکی بشنوی اینروزا میگن من نمیخوام مثل مامانم باشم یا من نمیخوام نقش یه قربونی رو بازی کنم. خب قانونی که از حق زن دفاع نکنه زنه چی کار میکنه؟ مردا که میدونن چقدر میشه این وسط از اب الوده ماهی بگیرن با این زنای لطمه خورده چیکار میکنن. و از همه بدتر یه جامعه با این همه هردمبیل بازی چیکار میکنه؟ داشتم به یه دوست مسیحی میگفتم که در اسلام چه مزایایی مرد بودن داره گفت راستش من نمیدونستم که ج... بازی هم در اسلام قانونیه؟ زنهای شما ناراحت نمیشن؟!!!!!! شما نظرتون درباره اینهمه روابط ازاد چیه؟

شما خانوم خونه که میدونی شوهرت به اسم اضافه کاری رفته پیشه یه خانوم دیگه؟ یا شما اقایی که  میدونی زنت دیگه دوست نداره...... 

پ ن. اگه کامنت گذاشتین زیره فرمایشتون رو بعدا یه نظری بهش بندازین تا تبادل رای و نظر بشه . ممنون از وقت گرانبهاتون

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت   توسط نوشین  | 

ما دیدیم هرکی اومد نظر کارشناسی من رو تایید کرد اونم بدجور. بدجور که نه یعنی همچی خیلی سفت و سخت. گفتم بیام اینجا جای دکترها و اساتیدی از قبیل هولاکویی و غیره رو بگیرم. خودبگمونی اینـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

راستش من یه کشفی کردم و اون اینه که بیخود نیست دخترهای خوشگل و دسته گل ما در وطن بیشوهر موندن. و حالا هی این چش و ابرو رو بهش میمالن و تاتو میکنن و ارایشی که تو بالییوووود هم پیدا نمیشه. گوچی و فندی و کریستین دیورم که بیچارش کردن که چی وقتی اقای خواستگار رسما کروات زده اومد با دست گل و مامان و ایل و تبار بهش بگن: فهمیدی ما کلاسمون اینــــــــــــــــــــــــــــــــه

و در همین راستا اقای خواستگار بگه والاه من ته جیبام شیپیش داره رژه میره. پس دوتا پاشو میزاره رو ویلچر حالا نرو کی برو. اصلا پشت سرش رو هم نگاه نمیکنه. و یه سخنرانی میکنه که من یه زن میخوام که از هر سلول انگشتش هنر لبریز بشه و تراووش کنه....

پس اقایون ایرونی پس از اومدن به بلاد کفر اول به عزم درس خوندن یه دوپینگی به حالشون میدن و حسابی نفسانیات رو شرمنده میکنن و حالا دختر بازی نکن کی ................

و بعد هم به این نتیجه میرسن که اره بابام جان این دختر بلوند امریکایی خداییش با یه تیشرت و شلوار جین میاد تو زندگیش و هیچ توقعی هم از گل پسر مامانی  ایرونی نداره!!! خب حالا هی بیاین بگین دختر های ایرون الن و بلن. و چش دارن قده فلان و کمرها هم که باریک و دسپخت ها هم تک. بیخیال.

من هرچی مرد ایرونی دیدم رفتن خودشون رو خلاص کردن و یه زن امریکایی استدن ( اصفهونی بودها) خدا کاش لااقل  ازون خوشگلاش بودن. یعنی یه دختر با محاسن و وجاهت که نصیب اینا نمیشه! و بعد مثلا میری خونه اینا این اقاهه براتون یه میز میچینه ازین سر تا اون سر چه دستپختی.  و از کی واستاده خودش بادمجون سرخ کردن و پختن همه غذاها.اخه حیوونی جولی یا ماری یا هر ننه قمر دیگه غذای ایرونی بلد نیس درست کنه که. اقا هم که قورمه سبزیش رو نمیتونه ترک کنه. نتیجه اینکه خانوم استراحت مطلق و اقا نوکره خانوم. روزا میرن سرکار و شبها هم میان خونه  پخت و پز و بساب و بشور و خانوم رو ببرن گردش و................

خداییش یکی ازین اقایون رزمنده به من بگه شماها وقتی میخواین تو ایران زن بگیرین چرا باید ۶ تا قبیله و ۸۰ تا جنریشن بیان عروس رو ببینن میپسندن؟؟؟؟ ولی وقتی زن امریکایی میگیرین از طویله باشه ولی بلوند و چش زاغ!!!!! و هیچی هم حالیش نیست. نه سواتی و مواتی و هنری؟ واقعا که نامردی عندشه؟!!!! اونا که موافقن دستا بالا. (بگی نگی این لات بودن غ.... به منم سرایت کرد . گفتم که زود لهجه برمیدارم.نچ نچ نچ..)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت   توسط نوشین  | 

خب از من خواسته شده که یه مطلب در مورد رابطه بزارم.  خیلی از خوب کسی خواستین. نه روشو داره نه زیاد حالیشه. به وجهی که خیلی وقتا یه جوک ۱۸+ که میگن و من دوزاریم نمیوفته میپرسن مطمینی این بچه ها ماله خودته؟!!!!!

باید بگم که تا قبل ازدوره راهنمایی زیاد ازین رابطه خبر نداشتم تا اینکه یکی از همکلاسی های خوشگلم که خیلی توپولی و سفید و زاغ بود با یه پسره فرار کرد و ما اونموقع بود که شنیدیم ایشون و اوشون رفتن سانفرانسیسکو ؟!!!! که اصلا درست نفهمیدیم یعنی چی؟ چون منه گنده وک عادت داشتم خیلی وقتا بپرم بین مامی و بابام بخوابم واصلا روحم خبر نداشت. به هرجهت ما اون دوستمون رو دیگه ندیدیم تا ازش بپرسیم که سانفرانسیسکو چه جور جاییه؟ ولی خب در مدرسه یه دخترکی بود سیه چرده که یروز اطلاعاتی به منو چن نفر دیگه داد و من گفتم :نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه؟ و ایشون گفتن بله! و من راستش بازم به عمق قضیه پی نبردم. توی دوستان نزدیک هم اتفاقی نمیدیم جز اینکه مثلا یه دوستی داشتم دختر اخوند و برادراش پاسدار و ااااااااااااااااای خوشگل بود. هرچی بگم کم گفتم و ایشون با چشم گریون میومد مدرسه . میپرسیدیم چی شده میگفت اره فلان دوست پسرم نامه داده که دیگه منو نمیخواد و ازین حرفا........... بهرجهت اطلاعاته من ازین فراتر نرفت که نرفت که نرفت تا اینکه رفتیم دبیرستان و میدیدم که دوستامون بصورت مرموزی مخفیانه از بوی فرند حرف میزنن. اونم خیلی رواج نداشت  البتهردر زمانه من که عهد دایناسورها بود. شایدم داشت ولی ای کیو من یاری نمیداد. تویه خیابون و بیابون هم که خیلی بهمون گیر میدادن فوقش متلکی و گیری و .... خواستگاری و ما هم که جوجه و دهنمون بوی شیر میاد.............. خلاصه این جریانات خیلی ادامه داشت تا شوهر کردیم و اومدیم بلاد کفر ولی خداییش این جمله که نوشتم نونا رم داشتم. یعنی چن سالی هم زندگی مشترک.

خب این بحث رابطه خیلی وسیع هست میخواین خارج از زندگی زناشویی بگم یا داخلش؟ ولی واقعیت اینه که یه مساله هست و من اونو اینجا درکش کردم. خداییش توی ایران به خاطر فرهنگ کهنه که این رابطه ها توی خیلی از خانواده ها تعریف نشدست خوب پیش نمیره و اگر هم تعریف شدست بازم درست تعریف نشده و بازم درست پیش نمیر؟!!! مرد ایرونی یه مدل خیلی شیک و لوس و بچه ننه بزرگ میشه. و حتی تویه اون رابطه دوستیشون هم میخوان نرینه بازی در ارند. و یا اگر بر فرض خوب بزرگ هم بشن اینقدر باز حالیشون نیست که یه زن مزخرف گیرشون میاد و حسابی تاوون پس میدن.... راستش یه مرد امریکایی و زن امریکایی رابطه هاشون خیلی درسته. با هم میرن میان با روحیه هم کاملا اشنان. حسابی از هر دری درومدن و بقول معروف اونقدر باهم روحا و جسما رشد کردن که به این نتیجه میرسن که فرضا ازدواج کنن. و خب وقتی ازدواج میکنن کلی مراحل هفت خان رو رد کردن و دله بازی هاشون رو درووردن. توقعاته هم رو میشناسن. و برفرض ازدواج راهی نبوده که تازه خانوم ازاد بشه هر غلطی دلش میخواد بکنه و اقا هم تازه بفهمه که طبق حدیث پیغمبری میتونن ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ دفه صیغه کنن!  شما اینجا رو داشته باشین که یه کانون خانواده امریکایی به مراتب محکم تر و درست تر بنا شده. نه روی اصل پول شکل گرفته . نه بده بستون. نه جهازیه و نه عروسی کمر شکن. صرفا عشق بوده و اینکه دوتا بدون هم نمیتونن زندگی کنن و این درحالیه که همدیگر رو کاملا میشناسن. و از خواسته های روحی هم کاملا خبر دارن. اصلا شاید دونفر روحا باهم سازگار باشند ولی فیزیکی نتونن همدیگر رو ارضا کنن. پس وقتی دوتا ادم باهم رشد میکنن و وقت میزارن تا از همه چی هم اشنا بشند از خیلی چیزا سر درمیارن که باید. دوباره نه اینکه تازه مادرشو بفرسته بگه که من عاشق این دختره شدم . برو واسم خواستگاری؟!!! بلکه وقتی دوتا دلداده فهمیدن که بدون هم نمیتونن نفس بکشن اقا خیلی خجسته و اماده میره یه حلقه مطابق بودجش میخره و نقشه میکشه که اونو تو یه سورپریزه انچنانی به دلدادش بده و رو  یه زانوش میشینه و میگه زنم میشی. اونطرفم که واسه این لحظه له له میزده میگه: چرا نمیشم خوبم میشم!

خب پس داشته باشین عمرا اگر یه دوست پسر دختر تو ایران بتونن اینجوری باشند. اصلا مفهوم نشده. تویه رابطه زناشویی هم که  خب اگر چه بروش سنتی بوده باشه  و چه بروش خارجی .... بازم بنا به همون که گفتم چن حالت داره:

 یا یکیشون دندون رو جیگر میزاره و زندگی دوتاشون پیش میره

 یا هرکی هرکی میشه و هرکی راهه خودش رو میره.

 یا اصلا هیچکدوم با هم راه نمیان و طلاق. ختم کلام

اخه خداییش وقتی همدیگر رو واقعا نمیشناسن چن درصد احتمال میدین که این زندگی تبدیل به عسل بشه؟

خلاصه که خر بدنیا میان و کره خر دور از جون شما میرن از دنیا.  فکر نکنین که خودمون مستثناییم. چون چن نفر رو میشناسین که با هم دوست شدن و همه مدله همدیگر رو شناسایی کردن و اخرش هم با هم ازدواج کردن و خوشبخت شدند؟

در نتیجه یه خانواده امریکایی ارکان محکمی داره و وقتی بچه دار میشن تمام هم و غمشون میشه بچه بزرگ کردن . ای وقت و بودجه میزارن برای این بچه. ای جون میکنن براش.و خداییش بچه هم بزرگ میشه و میره ولی نه بخاطر اینکه بچه بعدا بشه عصای دست . نه بخاطر اینکه قول داده بره درس بخونه کاره ای بشه چون مادره تموم عمرش رو گذاشته براش پس باید تاوان پس بده . بلکه وظیفه مادر و پدر بوده که بچه بزرگ کنه که خوشبخت بشه و بتونه روی دوتا پاش بعدا ادم مهمی برای خودش بشه. حالا شما ببینید رابطه فرزندی با والدینی رو در ایران؟!!! یه عمر سرکوفت میزنن که ما جوونیم رو گذاشتیم به پات. خاک تو سره زن ذلیلت کنن با این مادر داریت. خب دختر دار شدیم خاک سرمون شد باید بره فدای شوهرش بشه. یا دخترم شوهر کردی فکر نکن که دیگه ادمی باید در بست در خدمت شوهرت باشی.  اخه یکی دو مورد رابطه که نداریم!!!!

خب یسری هم رابطه های غیر اخلاقی خلاف عنف و شریعت و معاد داریم که اونم بگم؟ اگه میخواین بیشتر مستفیض(از غلط املای ممنون) شین بگین تا ادامه بدم؟ اگر نگفتین که اصلا اینم حذفش میکنم!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت   توسط نوشین  | 

۱. من فکر کنم خودم بنیان گذار ۵ تایی هستم حالا اگه کسی اومد ادعا من که جا خالی نمیدم. کپی رایتشم ماله خودم. البته به استناد نام شریف من میتونین شما هم ازین ماده استفاده کنین تا کوتاه بنویسین بابا شوخی کردم هرچن تایی عشقتونه بنویسین.

۲. یه احساسی به من میگه بعضی ها میان اینجا میخونن و هی حرص میخورن. عزیزم . جانم اگه میای میخونی ناراحت میشی چرا سوزن به...   نخون. ناراحت نشو .

۳. فیلم سنتوری رو دیدم حالا وسط کلی کار که سرم ریخته بود : اول رفتم بچه ها رو رسوندم مدرسه بعد ۳ روز تعطیلی و پذیرایی کامل ازشون. بعد رفتم خرید اذوقه. چون شب مهمون میومد. بعد اومدم خرید رو ریختم وسط اشپزخونه و یه موز خوردم واسه صبحونه چون هیکل باید باریک شه تا از صفحه روزگار محو شه. بعد نشستم پایه فیلم . وسطش یه انتراک گرفتم یعنی رفتم خرید ها رو جابجا کردم و دوباره برگشتم سر فیلم و سپس رفتم اشپزخونه و رولت و باقلوا درست کردم . و فیلم رو تموم کردم. و رفتم سراغ اشپزخونه جهنمی. بشور بسابی را انداختم که از ۱۲:۰۰ ظهر تا ۳:۱۷ ب ظ طول کشید. یک میلیون دفه خم و راست شدم تا اسباب بازی از رو زمین جمع کنم. رفتم بیرون یخ ها و برفهارم پارو کردم که دیدم دارم از حال میرم. بعد فکر نکنین رفتم استراحت!!!! کفر میگین؟ با قیافه ای شبیه کوزت رفتم  دنبال بچه ها. نونا رو بین راه برداشتم و شروین اووردم خونه و تازه شروع کردم به جارو زدن و بعدش طی کشیدن  و اخرش  گردگیری کردن و بعد شام پختن. و بعده شام تازه مهمونها اومدن که من داشتم وا میرفتم درسته. مهمونا یسری امریکایی بودن وخیلی تعجب کردن که من تویه این مدت با لهجه امریکایی حرف میزنم و پرسیدن که مگه من چن وقته اینجام؟ خلاصه این لهجه پیدا کردنه من هم داستانی داره که بضی وقتا مخل اسایشه و برخی اوقات ممده حیات مثلا اگه یسفر برم رشت براتون میتونم به لهجه رشتی حرف بزنم بعد وقتی رشتیا فهمیدن که من ترونی ترک زاده ای هستم که میخوام ادایه رشتیا رو در ارم ببینین چی بشه میریزن سرم حالا......خب دیگه کاسه کوزم رو جمع کنم برم سراغ شماره بعد...

۴. خب فیلم سنتوری خوب بود. بازیکنهای خوب. محتواشم خوب بود. بخصوص که اون صحنه اش که مادره همه زندگیشو ول کرده بود چسبیده بود به روضه داری و ای دل غافل...... همینه دیگه؟؟؟؟ یه کتاب دارم میخونم از اپرا کلاب معرفی شد به نام  a new earthو خب اول هاشم ولی همینو میخواد بگه که ادیان اومدن که مردم رو به سطح اگاهی ببرن ولی تبدیل به اعتقادات شد که مردم برایه خودشون تفسیر و تعبیرش کردن و اصلا از واقعیت بدور شدند. ولی من اگه بخوام ادامه بدم کفر گفتم؟ مگه نه؟........اعوذ بالله

۵.این بند رو نوشتم و پاکش کردم . مخاطب خاص نداشت ولی ممکن بود برخی بدل بگیرن...... راستی یه نکته جالب بزرگترین مانع پیشرفت انسان میدونین چیه؟.... خب جواب : غرور.

یه عکسم از پسرکم میزارم اینجا واسه دل اونی که اومد گفت چه وبلاگه لوسی یه دونه هم عکس نداره. اخه من که بیربط نمیتونم عکس بزارم اینجا. میدونم که دیگه نمیاد بهم سر بزنه!!! حیف یه مشتری پریدو خلاصه اینا همش بهونست که بگم نگاه کنین ببینین چه پسری؟!!!

http://aycu23.webshots.com/image/44822/2002700388108210374_rs.jpg

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت   توسط نوشین  | 

این حسه بویایی من خیلی حسابیه. یادمه مامانم رب درست کرده بود و من چن روز بعد اعلام کردم که ربت ترشیده. مامانه هم عصبانی که این دماغه یا کاراگاه.... ؟! یا یروز سبزی میخواست خشک کنه بفرسته بلاد فرنگ برای داداشام که من گفتم بوی لجن میاد و کاشف شدیم که بله سبزی ها گندیده!!! تویه دوران حاملگی هم( قابل توجه بعضی ها) امان از این بو و رنگ . هرچی ابی زنگاری بود به طرز فجیعی باید سر به نیست  میشد. از هرچی عطر خوب / بد بود هم متنفر بودم.اصلا فکر میکردم عطر زدن یه فاجعه است. نور؟ نور حالمو بهم میزد. یه موقع شوشو که شب میومد خونه میدید من تو تاریکی دارم سر میکنم. خلاصه بوها به طرزی تویه حافظه بویایی من جا میگیرن که میتونن یه خاطره رو یادم بیارن. یا فکره اون بو کلی داستان رو جلو چشام فیلم میکنن.یبار که رفته بودیم ایران. با خواهرم تصمیم گرفتیم اژانس بگیریم بریم خونه مامانم اینا ناهار. حالا یه ماشین اومد نو که حتی پلاستیکای صندلیش رو هم نکنده. و اصولا من از وسایل نو خوشم میاد. ما صندلی پشت نشستیم و شوشو جلو بغل دست راننده. خدا نصیب نکنه . چله  زمستون بود ولی هوا گرم . این اقای راننده حاضر نبود شیشه ماشین رو بدیم پایین و  بخاری رم روشن کره بود. خودشم رانندگی افتضاح هی مانور میداد. چن دیقه تو ماشین نشسته بودم که دیدم بله یه بویی میاد مثل گوشفندی که یه من پشگل کنه... واااااااااااااااااای یه چی میگم ها ؟!!!!! خلاصه بهتون بگم من دیدم این خواهرم اصلا جم نمیخوره . حالا هی من بهش میگم دارم میمیرم ازین بو. و خواهرم هی لبخند ژکوند تحویل میده که خب اره بده هیچی نگو...... دیگه من دستم رو رو دماغم گذاشتم و شروع کردم از دهن نفس کشیدن. حالا نونا هی میگه مامان من داره حالم بهم میخوره. دیدیم یه عرق سردی رو پیشونی من نشسته که نگووووووووووو. درسته داشتم میرفتم اون دنیا.

خلاصه بعد یه ساعتی رسیدیم و پیاده شدیم. و تو دلم فحش بود که به راننده دادم. بعدش وقتی پامون رو از ماشین گذاشتیم بیرون خواهرم شروع کرد به بالا اوردن و.... خلاصه فهمیدیم که ایشون تا اینجاش که صداش در نمیومده از همه حالش وخیمتر بوده. به شوشو گفتم تو دیدی این ماشین چه بوی گندی میداد. شوشو گفت: بله !!!! ولی این بو از اقای راننده بود که ظاهرا یکسالی حموم نرفته بود!!!!!خب منم میدونستم این بو از اقای رانندست بخصوص موقع حرف زدن که بال بال هم میزد دیگه هیییییییییییچ هوش از سرم میپرید...

خداییش این بو مگه عمرن از مموری من پاک بشه. من فقط اینو میدونم که بلانسبت شما خواننده های گرامی ما ایرونی ها اصلا ادمهای اهل نظافت نیستیم. بابا هروز برین حموم. هفته ای یه بار بخدا کمه. مگه چقدر وقت میبره یه لیف و صابون ماکزیمم ۵ دیقه. حالا نکته که من تو ایرون حموم میرفتم هم همه باچشای باز که رفتی؟ کی؟ چه زود؟ پس نه نشستم اونتو رخت میسابیدم؟ یا سنگ پا میزدم؟ خواهشا خلق الله این عادات قبیحتون رو طلاق بدین. بجایه روزی ۱۰۰ بار طهارت یه بار برین حموم. همین.اینقدر خوشبو و دوسداشتنی بشین که نگوووووووووووووووووووو. یه بوی خوب هم میتونه یه خاطره خوب بسازه.شادو منزه باشیین.

اشپزخونه بروزه.....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت   توسط نوشین  | 

وبلاگم. عشقم. امیدم. ای که با تو بیش از همه وقت میگذرونم. و ای بی پدر مادری که وقت رو حتی از خودم و از بچه هام میدزدی. ای روزمرگی ..و شادی ....و ای روزهایم باتو....با که توان گفت درد خویش جز تو.................................................. تولـــــــــــــــــــــــــــدت  مبارک!

 پ ن.بمناسبت یکی شدن میلاد وبلاگ و ولنتاین هدایا ۲برابرلطفا پذیرفته میشود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت   توسط نوشین  | 

۱ـ  شروین باباش میگه بیا بریم وقته حمومته. شروین میگه اوکی ددی!! بزار ایمیلم رو چک کنم اول

۲. میخوام ببینم این مدل شماره ای نوشتن چیه افتاده تو جونه وبلاگنویسا؟

۳. یه برف و بارون یخ اومده اینجا از دیروز زندگی تعطیل شده. من شهرهایه شمالی تر امریکا که زندگی میکردم اصلا عمرن اگه تعطیل میشد. ۲ متر؟نه بخدا ۳ متر هم اگه برف میومد ابدا اگه تعطیل میشد. حالا با چه مکافاتی بعد ۲ ماه تو این هوا رفتم gymn خب ویرم گرفت لاغر شم. البته حسودیم شد لایسودیم شد. اونم از  زوره سرما. نه بابا دیدم عید داره میاد و بعدشم که باید بریم تو لباس های حوری نشون گفتم نوشین بده زشته. ابرو حیثیتم خوب چیزیه باید بری. بعده ورزش خودم بچه ها رو بردم وسط زمین بسکتبال چی با هم سه تایی بازی کردیم. خوب بود. ولی برگشتنی خونه با ماشین پاتی ناژی کردیم ها.  حالا جاتون خالی که ببینین هرچی تو بیرونه تویه یه لایه یخ محبوس شده و مثل شیشه و کریستال میدرخشه. فردا هم تعطیله.

۴. بد بختی خرید ولنتاینم گذاشتم برای فردا. شوشو با نازو عشوه میگه نمیخواااااد چیزی بخری . یه نگاهه انچنانی هم میکنه که  یعنی پس کوش کادوم؟ منم یکشنبه نشسته بودم یه مجله ورق میزدم گفتم راستی من ازین کیفها میخوام اگه خواستی بری چیزی بگیری یکی ازینها که رقمش نجومیه بیزحمت؟ گفت : حالا از کجا معلوم نگرفتم تا الان!!!و حالا منو میگی ؟ طفل درون قیری ویری رفت. هی قیری ویری رفت..... جونه من شوشو؟ جونه من گرفتیش؟ کوش بس؟

-مگه الان میخوای.

 منو میگی: اره خب.

- نننننننننننننننننه؟ الان میخوای؟

- ترو خدا راست میگی ؟ اگه راست میگی کوش؟ بهت بگم طلا نباشه چون من اصلا اویزون نمیکنم ها. اه پس باید پسش بدم؟!! جونه من راست میگی طلا  خریدی؟ ننننننننننننننننننننننه؟خب پس بزار برم بیارمش!!!<-----من

خب بشین بشین که رفته بیاره.... سرم درد گرفت. چشام تاب برداشت. اومده میگه اخه امروز که ولنتاین نیست..... این داستان موش و گربه ادامه پیدا میکنه تا من با عصبانیت میگم من اصلا کادو نمیخوام خوبه؟! بعد میگه: دروغم چیه بیاوممممممممن واقعا شوکه میشمنمیگم چی بود تا حدس بزنین. عمرن اگه بتونین.

۵. من به پنچ رسیدم حرفم تموم شد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت   توسط نوشین  | 

خب دکتر شدنم مبارک باشه. البته این ارزوی خانوادگی رو بگور نبریدیم که از ریاضی فیزیک اونم با اونهمه عشق و علاقه به فیزیک و هندسه که یه ضرب هی ۲۰ میشدم بنا به درخواست و اصرار خانواده رفتم زیست شناسی خوندم و اونم نه یکم نه دوکم بلکه  خیلی.......... و اخرش هم دکتر نشدم که نشدم. البته هنوز وقت هست. خلاصه در راستای خود درمانی وقتی بیخوابی هم به بقیه دردهام اضافه شد. البته نه بیخوابی بلکه تکه تکه خوابی. یعنی هر یه ساعت مثل وزغ چشام باز میشد و باز میموند تا ۲۳۵۶۷۸ گوسفند بشمرم تا دوباره بخوابم تا ساعته بعد....  روز بعدکه رفتم چایی این نوشیدنی گوارا رو دم کنم. دیدم یه عالمه چای گیاهی داره چشمک میزنه و من چون قلبم هم از ریتم خارج میزد و بنان میخوند گفتم بزار این گل گاو زبان رو امتحان کنم که به یمن مایکرویو تو ۳ سوت دم شد. و وقتی خوردم. خیلی میزون شدم. اول که کلی لبخند ژکوند به اهالی خانواه تحویل دادم و بعدش بعد ناهار یک خواب قیلوله کردم که وقتی از خواب پاشدم دیدم شبه!!!!!!!! و خداییش چه خوابییییییییییییی. و خب نتیجه اخلاقی اینکه عجب بد کوفتیه این گل گاو زبان. تازش اینو بگم که من وقتی میخوام به مریضهام داروی خواب تجویز کنم گل بابونه که تو ایران مثل علف میفروشند رو بصورت تی بگ* و با اسم camomileکمو مایل دم میکنم و خدا میدونه که این یکی رو نخواستم لنگ ظهری امتحان کنم چون این رو اگه خوردین دیگه باید یه چن روز برین تو  خلسه... که حسابی گیج کنندست. و با مطالعات گسترده فهمیدم که برایه دل و روده بهم ریخته هم مناسبه شدیدا!!!  رویه یه موشی ازمایش شده... خلاصه خدا رحمتون کرد که شما با من این چن روز در تماس نبودین هرکی زنگ زد به من  و گفت که انگشته پاش رفته تو چشش گفتم چه نشستی که برو گل گاو زبون بخور... حالا دیر نشده شما هم میل بفرمایین.

* من یه همسایه داستم اصفهونی که به هرچی چای کیسه ای بود میگفت لیییپتوون. به هرچیزه کنسرو شده هم میگفت کومپووت. یروز به من گفت : نوشی خانوم میگم این کوومپپوووت جدیدایه ماهییی روو ایمتحووون کردیییییییییییییییی؟!!!!. ولی چه خانومه نازنینی بود. یادش بخیر.

اشپزخونه با خوراک بادمجان نوشته مرجان عزیز بروزه!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت   توسط نوشین  | 

خوشحالم به اطلاع دوستان و اشنایان برسانم که از امروز مرجان جون قرار شده توی اشپزخونه حضور بهم رسانده و ملت را جهت اشپز شدن به تعالی برسانند.( یعنی بیشتر تر... وگرنه  قربونه همگیتون  ....) لذا از دوستان عزیز و همیشه سبز خواهش میشود به اشپزخونه  قدم رنجه فرموده و از دستورات جدید دیدن فرمایند. خوش و شکمو باشین. 
+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت   توسط نوشین  | 

شده از خواب پاشین و اول بسم ا.. .یهو قیافه یه ادم بیاد جلو چشتون. وای ازون روزی که اصلا ازش یه خاطره بد یا یه دلخوری هم بدل گرفته باشین. همینطور مثل یه فیلم سینمایی همه چی هی جلو چشتون رژه میره. البته هی به خودتون میگین گذشته ها گذشته . گذشته برنگشته . هرگز به غصه خوردن گذشته برنگشته... یعنی یه اهنگ دبش هم چاشنی فیلمتون میکنین.

اسمش مریم بود .اصلا اسمه واقعیش رو مینویسم که اگه برحسب تصاذف هم اومد خوند بدونه که چه خاطره ای از خودش بجا گذاشته. اصولا خوبه که ادم زرنگ باشه. فرز باشه.  ولی مریم زرنگ بود ولی فرز نبود. واسه یه غذا درست کردن هم دوره خودش باید یه چرخی میزد تا گمشدش رو پیدا کنه.  توادعاااااا خدا بود.  فکر میکرد الان ناسا بهش پیشنهاد کار داده. اعتماد به نفس بیست ولی پای شوهرش که میومد وسط هول میکرد که نکنه زنای دیگه از چنگش درارن. حالا خداییش شوهره هم مالی نبود ولی خوب واسه هرکی شوهرش خداست . مثلا از سره بی مویه شوهرش طوری تعریف میکرد که کم میموند عاشق هرچی کچله تو دنیا بشی!!!  بعده یکی دو ترم درس خوندن تو امریکا با بچه داری و شوهر داری گاوش زاییده بود و از پسش برنیومده بود و اخردس به همه میگفت من که ثابت کردم میتونم درس بخونم ولی نمیخوام بخونم! اما تو یه کار مهارت عجیبی داشت اونم خر کردن. تو سه سوت میتونست خرت کنه. و ازت یه بت بسازه و اخر کار هم که خرش از پل مراد رد میشد بته رو ازون بالا پرت کنه پایین تا مثل شیشه خرد بشه. یهروزی که تو مدرسه* بودم دیدم یه دختری شبیه اسپانیش ها از جلوم رد شد . از چیکان پیکانش و تیپش فکر نکردم که ایرونی باشه. یروز یکی از دوستام گفت یه ایرونی جدید اومده  و من با خودم فکر کردم نشونی ها خودشه. همینه. اسمش؟ خب همین مریم بود.

وقتی دوستیها شروع شد. خر کردن ها هم شروع شد. به من گفت هیچکس رو به خوش قلبی من ندیده و ال وبل. وبعد گفت که میخواد فقط به من بگه که حامله است و با هیچکی دیگه مطرح نکرده. چه احساس خر بودنی به من دس داد بماند . احساس دردانگی بودن. تو همین حین شروع کرده بود بره تو کاره مری کی. فروش لوازم ارایش از خونه. مشتری لازم داشت شدید. وبرایه مشتری جمع کردن از هرکاری دریغ نمیکرد و خب معلومه که نردبون ترقی کسی نبود جز من. استارتش من بودم. له له هم من بودم. بیاد نمیارم واقعا حاملگی بدی رو بگذرونه. تا احساس میکرد اب تو دلش داره تکون میخوره یه زنگ میزد که ای نوشین بدو بیا دنبالم که تنها موندم. منو ببر خونت تا احساس تنهایی نکنم  به اضافه پسر کوچیکش که اعجوبه ای بود. وقتی میخواس دماغ پاک کنه میومد با بلوزه من پاک میکرد و مریم غشغش خنده که دیدی بچه ام چقدر بامزست. ماشالاه براش اسپند دود کن!!!! میشه؟ بعد هم راستی سره راهت یه شیر و یه بسته هم نون بگیر برام. و من؟ خب یه بسته هم گل یا شیرینی میگرفتم رو همه اینا که زنه حامله احساس خوب بکنه. احساس غربت نکنه. چرا؟ خب برای اینکه من خودم خیلی تو حاملگی غربت کشیدم. خیلی تنهایی. بی غذایی. پس میدونم زن حامله تو غربت یعنی چی؟

رفت و امدها مون در روز خیلی زیاد میشد. پیاده روی. خرید. شنا رفتن. سینما رفتن. پختن غذا. بردن ویارونه...  بیبی ستینگ کردن براش تا زن و شوهر بتونن برن مهمونی و حال کنن.  یروز مهمونی میخواست بده زنگ زد به من که فلانی و فلانی و.... دعوت کن خونت بهشون بگو یه غذا هم بیارن خونت و منم میام اونجا خونه تو!!!! منم زنگ زدم به فلانی. کلی فحش خوردم به اونیکی فلانی..... بماند. هروووز ما داستانی داشتیم. تا که قرار شد من براش بیبی شاور* بگیرم. وقتی که برنامه ها ریخته شد. کاشف به عمل اومد که ۵ تا بیبی شاور داره یکی از طرف دوستای خارجیش . یکی از طرف من. یکی از طرف همکاراری زن شوهرش. یکی از طرف دوستای برزیلیش و یکی از طرف همسایه هاش..... خلاصه همسایه ها یاری کنین تا ایشون وسایل بچه داریشون تامین بشه!!!روز  مهمونی من رفت بیمارستان و زایید و همه چی بهم ریخت تمامه زحمتهای من . غذاها. خریدها . قرار شد بمونه برایه دفه دیگه. لرزون و ترسون براش کاچی پختمو رفتیم بیمارستان. قبل از رفتن به من گفت اگه کسی مریضه نیاد اینجا من خوشم نمیاد. حالا مگه من روم میشد که به دوستامون اینو بگم و این مدام به من مگفت تو باید یاد بگیری نه بگی. دیگه نمیدونست اولین نه رو به خودش میگم؟..... کاچی براش پختم و رفتیم. مادرش که چن روزی تازه اومده بود و بقول خانومای دیگه مثل خانوما میشس و کاری نمیکرد رو کرد و گفت : نوشین جون تو منو یاده مادر بزرگ ها میندازی!!!!! کمپلمان خوبی بود نه؟ نهایتا بیبی شاور که براش گرفتم احساس کردم دیگه بسه به اندازه کافی هم سواری دادم بهش هم دوشیده شدم. به اضافه اینکه من کولی هامو داده بودم و اون دنباله کولی تازه و قبراق میگشت. بعد تموم این دوستی برام یه کارت فرستاد که حاملگی خوبی بود و تو به من کمک کردی! همون موقع رفت سراغ یکی از ادمایی که من گذاشته بودمش کنار و خب تصور کنین که چی شد.اتفاقات زیادی افتاد و مهمتر از همه من ازون شهر رفتم..... و خب اونم گذاشتم کنار.

درسی که گرفتم: اصلا امکان نداره حالا حالا کسی رو تحویل بگیرم. اگه گرفتم عمرن که کولی بدم. اگه کولی میخوام بدم باید اولش برام یه کاری رو بکنه بعد. و از همه مهمتر هیچ وقت والنتییییییر نشم.

*مدرسه به تمامه سنوات تحصیل از پیش دبستانی تا دکترا مدرسه میگن اینجا.

**بی بی شاور. مراسمی که مادر وقتی اولین بچش بدنیا میاد تو حاملگیش براش یه دوست یا خواهر مهمونی میده و سایر مدعوین کادو هایی میارن که مادر لازم داره برای بچه داریش.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت   توسط نوشین  | 

  ازون روزی که من این شروین رو بردم مدرسه جدید هرروزی که باید بره یه مصیبتی داریم که نگو و ازونجا که میگن اولیت رو خوب بزرگ کن تا دومی به اون اقتدا کنه!!! حال من اولی رو هرطور بزرگش کردم دومی هم گاهی که وا میمونم به روش هایه تربیتی اولی برمیگردیم که....؟؟؟؟ خلاصه نتیجه اخلاقی چیه؟ اینکه اصولا رشوه دادن عمل بسیار قبیحی است ولی بستگی داره که به کی و کی؟ رشوه بدیم؟ پس برایه این مهم یعنی رشوه دادن به عقلتون رجوع کنین. و اما داستان مدرسه رفتن شروین که هروزی که باید بره که ۳ روز در هفته است تصمیم میگیره که هرطور شده نره. حالا یسری با عملیات محیرالعقول مثل: در رفتن از لباس پوشیدن یا لباس رو سر و ته پوشیدن . یا لباس رو قایم کردن و اصلا نیافتن تا پوشیدن..... یا دل من رو سوزوندن به نحوی که یاد قسمت سوزناک فیلم هندی بیوفتین. میگه مامی؟ من وقتی میرم این مدرسه خیلیsadمیشم!! و تو میدونی من این مدرسه رو دوست ندارم و( این جارو تجسم کنین) دستاش رو دور گردن من میندازه و میگه اخه من اگه مدرسه برم miss yoou sooooooo much واینجوری میشه که من...... و خلاصه اینکه مامان که من باشم... فریبکارانه تصمیم میگیرم که   رشوه بدم. و خب معلومه یه روز ادامس. یه روز شکولات. یه روز هردوش و یروز هم مثل امروز یه رشوه نفیسسسسس یعنی یه قطار باکلی ریل راه اهن و ....   خلاصه اینطوری میشه که بچه هاتون رو میتونین خراب کنین. برای بهتر تربیت کردن بچه هاتون بازم به من سر بزنین

http://aycu33.webshots.com/image/40872/2003659598451680161_rs.jpg

 پ. ن. راستی من هنوز زندهام  به کوری چشم همه دشمنانم و اونایی که میخوان چلو کباب بخورن باید یکم صبر کنن..... ۱۲۰ سال دیگه صبر کنن. مرسی از همتون

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت   توسط نوشین  | 

باید اعتراف کنم که بیشتر از ۱۰ روزه که مریضم. اولش فکر میکردم که یه سرما خوردگیه که خوب روز بروز بدتر شده الانم اگر دکتر برم نمیدونم از کجا شروع کنم.  قبلن هم اشاره کردم بمیرم هم دکتر نمیرم. اصلا بعضی وقتا حسش نیس. تا بیاد دارم کسی نبوده که منو دکتر ببره نه اینکه خودم رو خدایه نکرده فکر کنین لوس میکنم ها ولی خوب اصلا چرا که نه ادم خیلی وقتا دلش میخواد مرتب بهش محل گذاشته بشه و تحویل گرفته بشه. حالا وقتی همیشه هم امکان نداره ولی یکی دوبار در سالم برایه یکی مثل من افاقه میکنه.  برعکس درست  این دختر هایی که ازدواج میکنن و بعدش واسه یه سردرد هم میخوان ببرندشون اورژانس که یه موقع خدایه نکرده میگرن نشه. بهرجهت قصدم ناراحت کردن شما دوستایی که اینجا دارم نیست بلکه قصدم این بود که اونایی که میخونن و فکر میکنن دایم اینجا من میرم مهمونی و خوشی و کاباره  بگم بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه اونم چه جور؟!!! خیلی برایه من باعث تاسفه که بجایه این که حالمو بپرسن میگن خب؟راستشو بگو کلک خیلی داری حال میکنی ها؟ خووووووووووووووووووووووووووووووووش میگذره هااااااااا؟ چیکارا میکنی بلا؟ و من: یایا یا.... خلاصه برایه همه اونایی که اینجوری فکر میکنن  ...

بازم بگم نگران نباشین چون من چنتا جون اضافی دارم. و در برابره مشکلات شیر ژیان هستم

و براستی باز هم سپاس و ستایش برای اونهمه مهربونی که از شما دیدم. باور کنین که خیلی ها که باید تبریک میگفتن اصلا به خودشون زحمت هم ندادن. داشتن شماها مایه دلخوشی منه. از صمیم قلب براتون روزاهای افتابی ارزو میکنم. خونه دلتون گرم.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت   توسط نوشین  | 

خب امروز دوم فوریه مصادف با گراند هاگ دی ( باور برین هست که در چنین روزی یجور موش اگه از لونش که تو زمینه بیرون بیاد و سایه اش رو ببینه زمستون طولانی میشه و اگه ابری باشه  سایه اش رو نبینه زمستون سریع تموم میشه. بنظر میاد که سایه اش رو دیده چون هوا مطبوعه و افتابی. واویلا زمستون بازم ادامه داره....)و دوباره مصادف با تولد نونا اخرین مسابقه بسکتبال با برنده شدنه تیم دختر ابنجانب به پایان رسید براتون چنتا از قسمت های بازی رو میذارم. راستی از تبریکات و تعریفات همتون سپاسگزارم . خیلی شرمنده میکنین دیگه روم نمیشه بیام ها؟!!!!!! 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت   توسط نوشین  | 

 نشستم عکسایه نونا رو از تولد تا ۱۰ سالگی البوم کردم. عکس هم خوبه هم بد. چقدر زود گذشت. روزی که بدنیا اومد اون قسمت جدید وجود من کشف شدو من حتی نمیدونستم که این حس چقدر   قویه!!!!! 

http://video.google.com/videoplay?docid=-8798959984902240050&hl=en

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت   توسط نوشین  | 

امروز داشتم یه جعبه شکولات باز میکردم دیدم روش زده ۶/ ۳۰۰۸ گفتم پس باز نکنم بمونه برایه ۱۰۰۰ سال دیگه نظرتون چیه؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت   توسط نوشین  | 

 من بعده مدتها تصمیم گرفتم شنبه برم یه مهمونی تموم زنونه. قرار بود پات لاک باشه یعنی هرکی یه چیزی ببره . خوب منم کوکو درست کردم. رفتم نگو فقط دوتا امریکایی اومدن و یه ایرونیه و خلاصه ۴ نفر بودیم با کلی غذا. یه ۷ ساعتی از خونه و بچه و شوشو دور بودم که اصلا یادم نیومد که تاهلی هم در کاره!!!!! و این مدت جالب بود که یه بازی کردیم به اسمه پیکشنری که  دوتا تیمه دو نفری شدیم و هرکی از یه تیم باید اسمی که رویه کارت بود رو نقاشی میکرد و اونیکی حدس میزد که چیه. من خیلی خوب بازیش کردم و کلی نقاشی کشیدم که اینا همینطور ماتشون برده بود که من نقاشیم خوبه گفتم به چی منو دسته کم گرفتین ها؟ خلاصه خانمه قرار شد ازین به بعد منو سره همه بازیاش به عنوانه هم تیمی ببره ولی دیگه خبر نداره که شوشو زندانیش رو فقط یه بار در سال ازاد میزاره و ازین غلطهایه اضافه کردن ممنوع( شاید هم ۲-۳ بار) خلاصه که وقتی برگشتم  باید میدیدن که چه استقبالی شد از من و همشون در خماری دیداره من له له میزدن.... واقعا کیف داشت. تکرار خواهد شد. تازه قول دادم که من شنبه دیگه با اینا میرم سینما. دنگو اصلا یادم نبود که هفته دیگه تولده نوناست!!!!!! و کلی مهمون بازی این دختره است. 

 یه مقایسه جالب میکنم : وقتی با ایرونی جماعت مهمونی میدی بیشتر در حاله چشم ترکونی و پز و غیبتی وای که چقدر باید بسابی و بشوری و بپزی... ولی وقتی با این امریکایی ها جمع میشی میخوان بازی کنن و بگن و بنوشن و بخندن. تازه کلی از ادم تعریف میکنن. از ظاهره ادم گرفته تا غذات و همه چی. اونوقت ایرونیا تو چشه هم زل میزنن و میگن این لباست ۲ ماهه پیش مد بود نه الان و چرا مثله دختر بچه ها لباس پوشیدی؟ وای به شوهرت چرا نرسیدی؟ من ال میکنم وبل و تو هم که اصلا قیمه پختن بلد نیستی.... بازم بگم؟ خیلی شبیهیم نه؟  خب دیگه بقوله میتی زت زیاد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت   توسط نوشین  | 

  روزه  اولیکه خونه یه یکی از اشنا ها دیدمش. قده کوتاهش با داشتن سینه های خیلی بزرگ بیشتر به نظرم خپل اومد و شاید چاق. تویه دستش یه حلقه بود و من به تصوری فکر کردم که متاهله. ولی تویه مکالمات که من داشتم از مشکلات و سختی های زندگی حرف میزدم برگشت تیکه اومد که ولی خوشبحالت که تنها نیستی! بعدا ملتفت شدم که  از شوهرش جدا شده و یه مهندسه که تازه فوقش رو تموم کرده و قبل ازون با شوهرش اروپا بوده. تویه شهری که بودم یکی دونفری دوستش بودن و بقیه خیلی مشکوک باهاش رفتار میکردن. به ندرت کسی رو خونه خودش دعوت میکرد . ولی تویه یکی دوباری که خونش رفته بودم مرتب از یکی از خانوما که محجبه بود ایراد میگرفت و بدو بیراه نثارش میکرد.  بعدا یکی از دوستان که اونم توزرد از اب درومد بهم گفت که مگه نمیدونی وقتی این خانومه میره ایران تابستونی این خانوم خانوما رفته بوده پیشه شوهر و دوتا پسرهایه این مونده بودهواسه همین هستش که خیلی پشته سرش حرفه. اون خانوم محجبه شاید بیشتر از ۲۷ سال با شوهره زندگی کرده بود و دوتا پسره بالای ۲۰ داشت. اون خانومه محجبه  نمیدونست که باید جاشو بعده این همه سال بده به یکی از دانشجوهای قدیمی شوهرش؟!!!

 یه روز یهویی سراسیمه اومد خونه من که اره من نمیدونم که زندگی خصوصی من چه ربطی به دیگران داره؟ اگه من بدونم کیه که تویه این شهر پشته سره من حرف میزنه؟ و ازین قال و قیل ها. خلاصه که اون خانوم از شوهرش بعد از سالها جدا شد و دو دستی تقدیمش کرد به این خانوم!... ولی برایه من زندگی خصوصی این خانوم خیلی با معنی بود. چطور یکی حریم زندگی یکی رو اینطور شکست و اخرش به همه گفت تویه زنگی شخصی من دخالت نکنین؟ اون لحظه من فکر کردم که راست میگه و به من مربوط نمیشه ولی بعده سالها هنوز فکر میکنم اون زندگی ماله اون نبود. خصوصی نبود. یه طوری سکوته همه ما احمقانه بود. یروز خبر اومد که فلانی دست این دختره رو گرفت رفت ایران.

چن روز پیش خبر اومد که فلانی دختره رو ولش کرد و برگشته پیشه زنش و سره خونه و زندگیش!!! این وسط یه سواله بزرگ برایه من بود که چه جوری اون خانومه محجبه این ننگ رو قبول کرد؟!!!!

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت   توسط نوشین  | 

چن نفرتون که اینجا زندگی میکنین دیشب این برنامه رو دیدین که از طرف سوال های  مختلف میپرسن و رویه یه صندلی دروغ سنج نشسته و  اگه دروغ جواب میداد میباخت؟؟؟؟ با خودم تصور میکردم اگه این مسابقه رو ببرن تویه ایران اجراش کنن چی میییییییییییییییشه؟ نفره اولی که شرکت کرده بود یه مربی بدنسازی بود که زنش و دوستش که یه خانوم بود و دوسته دیگش که یه اقا بود همراهیش میکردن.  ازش پرسیدن فکر میکنه از همه دوستاش خوشتیپتره؟ گفت اره. گفت فکر میکنه دوستاش به زنش نظر دارن؟ گفت : اره!!!  ایا وقتی جلویه ایینه وا میسته خودش رو تحسین میکنه؟ گفت: اره! .........سوالها مرحله به مرحله خصوصی تر میشد و ناموسی تر. و اونجایی که از اقا هه پرسیدن که ایا موقعی که به یه خانوم ورزش یاد میدی بهش از رویه قصد و غرض دست میزنی؟ اقاهه گفت : نه؟!! و همونجا بود که سوخت. جایزش ۵۰۰ هزار دلاره که چن مرحله است. ولی این سوالهایی که میپرسید جوک بودند ولی واقعیاته روزمره. من به شوشو گفتم حاضره که این مسابقه رو شرکت کنه؟ گفت : اااااااااااااااره مگه من چیزی از تو پنهون دارم؟!!! منم تو دلم گفتم: کم نه؟ فکر کن تو ایرونش طرف بهت زنگ میزنه این همه راه رو که دارم میرم مکه حلالم کن. که اگه راستش رو بخواین اینم یه ماجرایه پز اومدنه به نظره من! بعدش واسه یه موضوع سنار یه غازی تو روت دروغ میگه مثله سگ. حالا فکر کن این مسابقه رو ببرن تویه ایرون چه؟ جنجالی بشه اونسرش ناپیدا.....من که خیلی حال کردم. کاناله فاکس بعده امریکن ایدل میده .
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت   توسط نوشین  | 

شروین: مامان کجات درد میکنه؟

مامان: اینجام شروین

شروین: بزار دوتا بوسش کنم خوب میشی

مامان: اخ قربونه این اقایه دکترم برم

شروین : مامان به من شروین بگو من دکتر نیستم

مامان: خب دکتری دیگه؟

شروین: خوب شد؟

مامان: اقایه دکتر بعله!!!

شروین: ا مامان نگو دکتر دیگه من دکتر نیستم

مامان: اوکی پس شرک ممنون

شروین: مامان من شرک نیستم اسمه من شروینه منو شروین صدا کن.

مامان: اوکی دکتر شروین!!!!!!

شروین: مامان....

پ ن: فکر نکنین همیشه قند و عسل داره تو این زنگی رد و بدل میشه ها. حکایته یه روزه پر از دوندگی و خستگی که با یه مکالمه اینجوری تموم میشه. خلاصه که همتون خسته نباشین. ایام بکام.

اشپزخونه بروزه!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت   توسط نوشین  | 

ای من از بی برنامگی و ادمهایه بدونه برنامه بدم میاد . ادم از هرچی هم بدش بیاد سرش میاد. این دختره ما به علت روزه مارتین لوتر کینگ تعطیل بود گیره سه پیچ که یه قرار بزار با مصباح دختره همسایه پاکستانیه که بازی کنیم حالا چه عقلی کردم که گفتم ظهر به بعد وگرنه تمامه روزم داغون بود.  گفتم خودت زنگ بزن  قراره بازی. که اومد گفت مامانش باهات میخواد حرف بزنه که گفتم باشه. بعده سلام و احوال پرسی گفت من میخوام بچه هارو ببرم اسکیت کنن . که من یادم افتاد نونا هم مثله  خیلی از بچه ها که شاگرد اول شده بودن یکی ازین کوپن هایه  ورودیه مجانی اسکیت روداره. گفتم کی؟ گفت ساعت ۱ اونجا باشین منم خودمو میرسونم. ما هم رفتیم خرید و مرید و ناهارو بعدشم رفتیم سره قرار. دیدیم تویه این خیابون انگار سیل اومده ادم بود صف ایستاده واسه اسکیت رفتن. چیه که همه میخوان ازین کوپنه استفاده کنن و سره بچه هاشونو یه روزه تعطیل گرم کنن. اصلا من نمیدونم زمانه ما اینطور نبود نه مادر پدر با ما بازی میکردن نه اینقدر واسمون میدوییدن ولی خدا این زمونه شاید اخره زمونه!!!! ادم از مادر شدنش هم حالی نمیبینه.خلاصه حالا بیا و جایه پارک پیدا کن؟ که به مصیبت پارک کردم و اخرش رفتیم تویه یه صفه طولانی. فکر نکنین فقط شما تو صف می استین! حالا بگرد دنباله همسایه زنگ زدم بهش گفت تو راهه! وقتی اومد از دور گفت که من نمیام اینجا خیلی شلوغه و جازد. و من گفتم خب حالا ؟ گفت بریم فلان جا برایه بچه ها و شروع کرد اسمون ریسمون کردنه برنامه ها!!!!!!!!!!! منم گفتم حالا بزار حضوری ببینمت تا بگیم باقالی به چن من؟ حالا بیا و پیداش کن انگار تویه انباره کاه سوزن شده رفته گم وگور.... خلاصه با مصیبت عظمی یافتممممممممش و حالا میگه بریم صخره نوردی گفتم ببین تو برو ولی من باید برم دنباله شروین .  به نونا پول دادم رفته نشسته تو ماشینشون میگه:

- نه تو هم باید بیایی چون بچه تو رو تو باید طنابه ساپورتش رو نگه داری؟!!!!

- بابا من باید برم دنباله شروین

- خب پس بریم فلان جا فلان بازی

- کجاست؟

- اون سره شهره بغله باغ وحش؟!!!!!

- من: بابا من نمیرسم برگردم . اصلا میدونی چیه من نمیتونم بدونه برنامه ریختن اونم پیش پیش اینطوری بچه ببرم جایی! گفت: حالا صبر کن من به جهان ارا هم زنگ بزنم ببینم اون چی میگه؟ منو میگی. کم مونده بود سرش رو بکنم. گفتم : اوکی. زنگ زده به خونش. به موبایلش . الحمدلله جواب نیومده از ایشون اصلا انگار نه انگار که یه چن تا از قشونش باهاش همین قرار رو داشتن؟ تو دلم میگم : بابا شما هادیگه کی هستین؟

فکر کنم کلی بهش برخورد. گفتم من با نونا برمیگردیم تو هرچی میخوای بکنی بکن  گفت پس  دخترم با شماها میاد که با نونا بازی کنه؟!!!! گفتم باشه . عالیه بیا بیا بریم تا من از شرت خلاص. حالا اومدیم ساعت ۲ بعده ظهری به بچش غذا هم نداده. رسیدم خونه هی خونه بساب بساب گفتم حالا میاد میگه وای وای ایرونیا چقدر درهم برهمن!!!! خلاصه من که ازین مارتر لوتر کینگ نمیگذرم.  با این روزش! کلی سابیدیم . کلی حرص خوردم. . والا اگه با یه امریکایی قرار بزاری عمرن اینقر حرص بخوری!!!! تازه این همه جریان نبود خلاصشو براتون گفتم.... برم که از کمر درد مردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت   توسط نوشین  |