تبليغاتX
سمساری

سمساری

من از هر دری خواهم نوشت...از هر دلیلی که باعث نوشتنم شود

امشب تو یه جمع تموم امریکایی بودم. خداییش مردم از خنده و خداییش چقدر من با اینا راحتم و خداییش چقدر متمدن و بی شیله پیله... باز هرکی یه چی اورده بود و زحمت نریخته بود سر صابخونه.. یکم به لهجه های هم گیر دادن و خندیدیم ولی این جنوبی های امریکا خیلی twaniصحبت میکنن یه جوری شل و تو دماغی انگار که حس و حال حرف زدن ندارن... اصولا تنبلتر از مردم شمال هستن و هرچی به سمت شمال امریکا بری خیلی سیویلایزد تر میشن و شعور و تحصیلات بالاتری هم دارن.. کمتر هم نژاد پرستن... ولی خلاصه که بیخود نبوده که تو تاریخ کتاب بر باد رفته شمالی ها و جنوبی ها سر برده داری با هم دعوا کردن و جنگیدن.

--------------------------------

شروین پرسید بابا کجاست گفتم سر کار گفت برای چی؟ گفتم برامون پول میاره...گفت ولی ما که پول لازم نداریم و نمیخوایم......

امروز متوجه شدم چقدر گلایی که پارسال کاشتم امسال به ثمر نشسته...

فردا اخرین روز مدرسه نوناست... باورم نمیشه که یه سال تموم شد....

اشپزخونه اپه با اقسامی از بادمجون.....

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت   توسط نوشین  | 

نکته ا ول:کامیونیکیشن خیلی تو زندگی مهمه و حتی بنا به نبودن همین یه قلم کالاست که خیلی از زن و شوهر ها حتی باهم نمیتونن درک متقابل داشته باشن... یعنی هرکی حرف خودش رو میزنه یا به قوله اون جوکه هرکی ماست خودش رو میخوره... کامیونیکیشن تو سطح زندگی زناشویی خیلی مهمه ولی ازون جالبتر اینه که توی تموم روابط اجتماعی خیلی مهمه.. شاید این تو مردم ما خیلی عادی باشه که یه عده خودشون رو بی دلیل بگیرن و ازون بدتر اصرار بورزن که حرف حرف خودشونه که درسته... به هرجهت من دیروز خونه دوستی بودم که مهمونی بزرگی داده بود و به صرف اینکه فکر میکرد تو منطقه متمول نشینی زندگی میکنه ..همسایه هاش الن و بلن... ولی ازون جماعت کذایی که حدود ۶۰ نفر بود منهای ما ایرونی ها که ۳ نفر بودیم و هرکدوم بنا به دلایل خودمون این ادم رو میتونیم تحمل کنیم  و منشی این خانوم و بعد  کلفتشون هیچکس دیگه تو این مهمونی افتابی نشد. کارد میزدی خونش در نمیومد.. و بعد گفت نمیدونم چرا هیچکی نیومد... من از یه بابت خوشحالم چون شاید این قضیه بتونه بهش تفهیم کنه که تو زندگی پول دوست نمیسازه. محبت و منطق و شعور و افتادگیه که دوست میاره.... بهرجهت خیلی زحمت کشیده بود و متاسفانه چون ادمیه که عقاید خشک و قدیمی و سختی داره و بشدت هم میخواد تحمیل کنه و از طرف دیگه بلد نیس و یاد نگرفته که هرکسی میتونه عقیده و فکر خودش رو داشته باشه حالا حالا هم باید با این معضل دست و پنجه نرم کنه... به هرحال از من گفتن که گشاده رویی و محبت و یه لبخند میتونه کلی در روابط اجتماعی تون بهتر و مفیدتر واقع بشه تا اخم و چسی و افاده الکی و دیگه؟ اهان فیسسسسسسسسسسسسسسسس. از من گفتن.

نکته دوم: من گفتم که تو یه دوره خانومانه رفتم فال قهوه گرفتم... ولی ازون جا که نمیتونم سرهم بندی کنم و دروغ تحویل مردم بدم و یا بعبارتی دیگر حرفهای نیستم هنوز یاد نگرفت که جاهای خوبش رو بگم و جاهای بدش رو نگم... درین راستا به یه خانوم گفتم به نظر یه عده شما خیلی خوبین و بنظر دسته ای دیگه خیلی بدجنس... نگو درست گفتم و خانوم بدخواه داره و خلاصه ازون روز به من قیافه گرفته و بزور سلام من رو جواب میده ... یکی بگه بنده این وسط چه تقصیری داشتم؟؟؟؟ هان

 پ ن یکدنیا از تبریکاتتون ممنون برای سالگرد ازدواجمون بالاخره یکی تو فامیل پیدا نشد که بگه تاریخ دقیقش چی بوده ؟ هرکی یه روزی رو گفت... من هم به شوشو گفتم ظاهرا این کم اهمیت ترین اتفاق توی زندگی همه ما بوده!!!! البته ما به میلادیش رو میدونیم ولی جالب ینجاست که توی سن هم اشتباه خورده.......

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت   توسط نوشین  | 

واقعا ناراحتی عمیق میتونه قسمت  عظیمی از سلول مغز رو مختل کنه. این چن روز من خوب بودم یعنی جسما خوب بودم ولی روحم خیلی درد داشت... خیلی... نمیدونم چرا ما ادما یاد نمیگیریم که به جای شیون اون مشکل رو حل کنیم و رفع کنیم. تنها چیزی که راه حل نداره مرگه.. و مرگ رو ما تعیین نمیکنیم... ولو که فکر کنیم خودکشی یه راه حله!!!!

من ممنون از همتون که کم و بیش منو درین راه تنها نذاشتین و همیشه به خونه دلم سر میزنین.... بهرجهت من امشب باز رفتم یه مهمونی... و ازون عجیب تر اینکه قراره سفره عقد رو من بچینم و خب حتی بعید نیس که تو خونه من برگزار بشه.... چون من اشنای مادر عروسم. مادر عروس استاد ریاضی تو دانشگاهه... و خلاصه یه زن هزار درصد مثبت و زیبا درون و بیرون..... توی حیاطشون پر از درخت ا لبالو و گوجه سبز و گردو و بید مجنون و.......................... تا دلتون بخواد گل و بلبل... لایه یه رز رونده یه لونه کاردینال بود با ۳ تا تخم ابی رنگ. اه راستی عروس قاضیه یه قاضی عالی !!!!! قابل توجه اونا که میگن زن صلاحیت قاضی شدن نداره...

یه مراسم هست بنام برایدال شاور که اونم من برای عروس میگیرم مثل مراسم پاتختی ماست ولی عروس کلی کادو گیرش میاد... و قبل از مراسم عروسیه....

من امشب کلی شام خورم و با اینکه عهد بستم که لاغر لاغر مردنی بشم خوب امشب یه قدم ازون قسمت مردنی شدنش عقب افتادم...

امروز سالگرد ازدواجمون بود... البته خومون قاطی کردیم که بالاخره چه روزیه... تقویم و سند ازدواج هم دم دست نبود که نگاه کنیم .. و خلاصه در نهایت مسخره بازی برگزار شد.... ۱۳ مین !!!!

صبحی شوشو به اسم رفتن به باشگاه و ورزش و اینا نگو رفته گل و بلبل و سنبل برای من گرفته.... منم که مثل همیشه یه مرسی گفتم و ته دلم ذوق کردم.. گلا خیلی قشنگه و من که عاشق گلم.

امیدوارم زندگیتون همیشه گل گلی باشه..

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت   توسط نوشین  | 

View Full Size Imageبا تشکر از غ.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت   توسط نوشین  | 

چقدر دیروز روز سختی بود... چقدر دوستام مشکل دارن...چقدر من غصه خوردم... چکار کنم وقتی هرکدوم مشکل و مصیبتی به عظمت کوه دارن؟... باید یه فکری کنم... خیلی سخته یکیشون واقعا در خطره... باورم نمیشه...اصلا.حتما یه راه حلی هست... خدایا کمکمون کن.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت   توسط نوشین  | 

تو تنها کسی نیستی که اینکارو با من کرده...خوشبختانه امثال تو خیلی زیادن.. ولی جالب اینجاس که اینهمه هم جانماز اب میکشی...من فقط یه کار با امثال تو میکنم اونم بی محلیه... چون بی محلی کون سگ انگلیسی رم پاره میکنه
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت   توسط نوشین 

امشب یه مهمونی پاکستانی دعوت بودم... خداییش خوش گذشت... اینا اولش با من غریبی میکردن بعد دیدن نه من چای نخورده پسرخاله شدم... خلاصه یواش یواش شروع کردن به تعریف و تمجید... بعدشم از بستنی مش اکبر و باقلوای من خیلی حال کردن.. یکی از خانوما دکتر بچه ها بود و باقی اقایون همه دکتر ..از تخصص مغز و قلب و کلیه بگیرو برو.... خلاصه یکیشون گفت این باقلوا عجب چیزیه .. منم گفتم بخور که براتون خیلی خبه و کلی از امگا تری فتی اسید براشون تعریف کردم ... خلاصه یه نگاهی به من کرند که خودم از خنده مرده بودم ... خدایییش خیلی جسارت میخواد که جلو یه اکیپ پاکستانی دکتر اظهار فضل کنی.... تا اینکه حرف رسید به طرز لباس پوشیدن من و یکی از خانوما خیلی  به به کرد و بعدش به من گفت چقدر الی و بلی( پ... نیای بگی چقدر از خودت تعریف کردی هاااا؟؟؟؟....) خلاصه بعدش یکی یکی اومدن گفتن اصولا زنهای ایرانی زیبا ترین زنهای روی زمین هستن و ازین ........بعد این اقایون هم مثل گربه میخ شده بودن شدید... منم که اینجوری... حالا همه این حرفا یه طرف ..یهو یه خانومه که اسمش نوشابه است گفت من عاشق ریس جمهور شما هستم؟ احمدی نژاد؟ گفتم حتما داره گوشه کنایه میزنه؟ دیدم نه جدی این خانوم ایز این لاااااااااااااااااو ویت احمدی نژادگفتم شوخی میکنی؟ گفت نه!!! من و شوهرم همیشه فکر میکنیم که چقدر شجاعه که جلوی تموم دنیا میاسته و از حق ایران دفاع میکنه... بهش گفتم البته این یکی رو راس میگی سیاست خارجیش حرف نداره و البته که حق ماست که انرژی هسته ای داشته باشیم .... ولی خدا وکیلی مردم ندارن که بخورن..اونموقع این و باقی پول نفت رو کجا میبرن معلوم نیس؟ خلاصه اینا همشون تو کف ایران و احمدی نژاد بودن؟ بعد یکی دیگه گفت من از یه چیز ایرونی ها که خوشم میاد اینه که خیلی با هم مردمش خوبن و  متحدند. و منو میگی... کم مونده بود دیگه شاخ هام بیاد رو کار؟ گفتم بله!!! بله!!! کاملا حق با شماس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اندر خرک خویش ابد و دهر بمانید....

ولی از یه کارشون اصلا و ابدا خوشم نیومد... اینا اول به بچه ها پیتزادادن که خوب بود.. و سیر شدن و رفتن پی بازی... ولی غذا ها که اماده شد اول اقایون شروع کردن به خوردن و تمام مدت هم زنا از مردها جدااااااااااااااااااااااا بودن... و هی من گفتم امکان نداره؟!!! بعد که دوره دوم اقایون شروع کردن به غذا کشیدن دیگه اینجوری شدم.... گفتم یعنی ما اینجا بلا نسبت خودم گوسفندییییییییییییم؟ نه ؟! هرگز!!!جون شما نمیدونین چه حالی به من دست داد....ولی یه نکته خوب اینکه بدون اینکه صاحبخونه از کسی بخواد هرکی یه غذا اورده بود مثل پات لاک...ولی ؟.....خلاصه اخر کار هم غذا های اضافی رو کیسه کردن و سهم هرکی رو دادن بهش که ببره.... این بود از مهمانی امروز مااااااااااااااااا.....

امروز برای من کادو روز مادر داده شد به اضافه یه دسته گل زیبا... شروین هم برام یه جای خودکار و مداد درست کرده تو مدرسه اش که خیلی نازه و دوتا کارت خیلی خیلی خوشگل.... یاد گرفته به من میگه عشگه من؟!!! ق نمیتونه بگه بچم خب؟ترکه دیگه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت   توسط نوشین  | 

هرسال دومین یکشنبه ماه می روز مادره و از هرجایی بوق و کرنا میزنن که ملت پاشین برای ماماناتون کادو بخرین. قربونش برم این تی وی اینقدر اگهی های رومانتیک پخش میکنه که خواب الو ترین مرد دنیا هم میفهمه که روز مادر در پیشه و بچه ها گیره سه پیچ که لطفا برای مامانمون چی بگیریم؟

امروز بزرگداشت روز مادر تو مدرسه شروین بود که خیلی هم خندیدیم هم اشکمان رو دراوردن چون بعضی از شعرهاشون خنده دار وبرخی بسیار رومانتیک بود. به زبانهای انگلیسی و اسپانیایی و زبان اشاره... اینم چنتا عکس و فیلم.

از همینجا روز مادر رو به همه عزیزان مادر تبریک میگم و امیدوارم صبر و حوصله و مهرتون برای بچه ها روزافزون باشه.....

http://tinypic.com/player.php?v=5uo07o&s=3

اشپزخونه با اپل کریسپ اپه...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط نوشین  | 

-یکی واسه شام پیتزا میخواد..یکی سوپ یکی براش فرقی نمیکنه منم که گشنم نیس...خب نتیجه اینکه اونکه گشنش نیست همه رو میخوره ..اونکه سوپ میخواد پیتزا رم میخوره و انکه گفت لب به سوپ نمیزنه سوپ بیشتر میخوره و شروینم که هیچی زوری یکی دوقاشق اب سوپ....

-امروز رفتیم رای دادیم... خب معلومه که من به کی؟!!!

-یه پرنده که خوب هنوز یاد نگرفته افتاده رو یکی از درختها.. نه اب میخوره نه دون؟ من چی کارش کنم؟ نمیره؟ به فال نیک گرفتمش حتما اومد داره... خیلی هم خوشگله...اگه این شروین پدرشو در نیاره!!!

http://files.uploadffs.com/681deb7beabc04a4a425ccc23f3d52cf_Picture_160.jpg

http://files.uploadffs.com/ca60f72cd872a0b03588434797f1d577_Picture_159.jpg

-نمیدونم چرا یه یه هفته است سرم خلوت شده دارم دق میکنم... ولی عوضش ۳ هفته اینده قراره طوفان به پا کنم... نترسین. شوخی بود...با یه مدل دوست شدم خیلی نازه.. چقدر اخلاقش ماهه قراره هفته دیگه باهم بریم ناهار بیرون....

-یه چی خنده دار؟ من امروز زنگ زدم وقت دکترم رو برای فردا کنسل کردم  گفتم من احساس میکنم خوب خوب شدم و ازمایش و کارایی هم که دکتر گفته بود نکردم... نرس دوباره زنگ زد که تو بیخود کنسل کردی... دکتر یادداشت گذاشته که حتمن تحت نظر باشی... من گفتم خب من که ازمایش ها رو نرفتم... گفت فردا ساعت ۹ میای و خودت جوابشو میدی؟!!!! وای حالا درست یاد بچه ای بیوفتین که درسش و نخونده و میخواد بره امتحان بده

- امروز باز نونا مریض شد  موند خونه..سرما خورده... شروین بابای هردومونو امروز دروورد.منم تصمیم گرفتم الان وسط همه چی بیام بشینم ذهنم و مرتب کنم بعد میرم سراغ یکی از ۱۰۰۰ تا کاره عقب افتاده...

-ترک اعتیاد موجب مرض است...

-نمیدونم همیشه فکر میکنم ته یه نگاه میتونه یه رساله نهفته باشه یا یه عالمه انرژی

- دیشب پ... خوابتو میدیدم که یه دختر حامله هستی... خیره ایشالاه ..من همش نگرانت بودم .چون میدونم دختر دوس نداری... بهت تو خواب گفتم ادم از هرچی بدش بیاد سرش میاد

-  بعد ۳ باریچیزی حدودای اونموقع که زلزله اومده بود به این همسایه زنگ زدم تلفنمو جواب نداد وامروز گفت مبادا فکر کنی نمیخواستم بهت زنگ بزنم....پس چی فکر کنم لطفا؟

-غ غربون دسطت بیا غلت حای املاعی منو بگییییر...

-پارسال اینموقع اشتم اماده میشدم که برم ایران.. ولی امسال دلم هم بخواد نمیرم.. نپرسین چرا؟ خیلی پیچیده است.. یعنی خودم مثل یه کلاف سردر گم....

-اینقدر بدم میاد یکی پشت سرم غر بزنه یا غیبت کنه... بیاد به خودم بگه میخندم...ولی ازینکه پشت سرم رجز بخونن خوشم نمیاد.این مخاطب مخصوص داره.. هرچن که نمیاد اینجا رو بخونه ... ولی دیوار موش داره موشم گوش داره....

اشپزخونه با لیموناد اپه مخصوص منیژه جون عالمه شریفه مقدسه....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط نوشین  | 

چقدر دلم براش تنگه... هنوز بااینکه میدونم نمیخواد با من در تماس باشه ولی دوسش دارم.. نمیدونم چرا ولی بچگی خوبی رو باهم گذروندیم... تو یه مملکتیم الان ..ولی چرا دیگه دلش نمیخواد با هیچکدوم از ما در تماس باشه....از مادرش دل خوشی نداره.. طرف باباش رو میگیره.. ولی خداییش بی انصافی زیادی در حق مادره شد. چقر پیر شده با این که همیشه توی پول غلط زده... شنیدم یه شوهر پولدار هم داره...ولی پسرش؟ خدای من درست مثل مادرشه. ولی اینکه من از روی یه عکس اونم تو ارکات و به طرز خیلی اتفاقی پیداش کردم.. و فهمیدم توی لوس انجلس زنگی میکنه؟!!!!! خیلیه هاااا!!!!!!! داشتم دنبال یکی دیگه میگشتم این رو پیدا کردم....حالا جالبیش اینجاس که رفیق من میگه من اصلا زندگی مربوط به قبل از دبیرستان خوب یدم نمیاد!!!!!!! یادت نمیاد؟ یا نمیخوای یادت بیاد؟؟؟؟؟؟؟؟.... چرا ادمها خودشون رو گم میکنن؟؟؟؟؟؟؟من فکر میکنم گذشته مهم نیس ولی اینکه از کجا هستی و از چی به کجا رسیدی رو نباید ایگنور کنی.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط نوشین  | 

۱.از دکتر برگشتیم. نونا پاش ناراحته و کلی ازین بچه خون گرفتن.. حیف پول که میدی به این دکترهای .... که هیچی هم حالیشون نیس....  الان از حال رفته.صبحی بخاری روشن میشد... حالا داریم تب میکنیم...واقعا چه تعادلی در طبیعت حکمفرماست.

۲.من هنوز میخوام که هیلری کلینتون ببره. خوب دلم یه ریس جمهور باشعور.. زن و لایق میخواد.

۳.موها رو کوتاه کردم و خیلی راحت شدم... ولی قدش همونه.

۴.۴ هفته دیگه بیشتر به مدرسه ها نمونده بزودی تموم میشه امسالم.

۵.چقدر بعضیا باهوشن... با اینکه دیروز گلی هر هر کردم باهاش ... امروز زنگ زده میگه حالت بهتره؟میگم بد بودم مگه؟ میگه به نظر خوب نمیوومدی؟ بابا دمت گرم.

۶.امروز رفتم بشقاب گل منگولی خریدم چون راستش از هرچی شیشه و کریستاله تازگی ها خسته شدم... دلم رنگ میخواد.. میخوام زندگیمو رنگی کنم... صندوقداره گفت تب بهاری گرفتی؟ گفتم شدید!!!

۷.چرا وقتی بیخیال پول میشم بیشتر میاد پیشم؟

۸.نمیدونم چرا تازگی ها از ماساژ و ریلکسیشن و... خوشم میاد!!؟

۹.علت این که وبلاگ مینویسم این نیس که درد دل کنم... فقط به این نتیجه رسیدم که افکارم مرتب میشه. خیلی هم مرتب میشه ..یه جور مدیتیشنه برای من.وانگهی کی فکرشو میکردم که کلی دوست خوب پیدا کنم؟؟؟؟!!!!! مثل خواهر به من نزدیک.

۱۰.It is not raining ...It is pouring...

اشپزخونه با کیویسکی اپه.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط نوشین  | 

هرکی فکر میکنه که ازروی ۴ تا نوشته من کی هستم؟ اشتباه میکنه... چون حتی این نوشته ها حرف ته دل من نیس...طرز فکر من نیس.. یه گوشه است مثل یه چشمه از سطح . از رو ..نه از بطن!

هرکی فکر میکنه من زشتم یا خوشگل؟کوتاه یا چاق؟خنگ یا باهوش؟ کج یا صاف!!! فقط یه برداشته که میکنه... واسه دلخوشی خودش..اصلا چه اهمیتی داره؟

هرکی فکر میکنه خودش بهتره یا برتره یا بالاتره  .......نه!!!! این ادم خیلی داره اشتباه میکنه. خیلی !!!چون هرکی توی این دنیا یه جایی داره .. یه جایگاهی.. یه شخصیتی.. یه روحی.. یه ادمه... عزیزه دله یه نفریه... دوسته یکی... همسر کسی.. مادر یا پدر بابایی...اگه با سواده یا بیسواد ؟ اگر مقام داره یا نداره... اگه موقعیتی پیدا کرده یا نکرده داره ماست خودش رو میخوره ..تو برو خود را باش.

واقعا اینقدر که یاد گرفتیم دیگران رو تو نظرمون کوچیک کنیم یا بی ارزش تا به ارزش وجودی خودمون بیافزاییم(البته اگر بشه) بشین خوب فکر کن... وقتی اولین قدم رو تونستی برای تعالی و رشدت برداری که همه اون غروره خرکیت که مانع رشدته رو بزاری کنار!معمولا درخت هرچه پربار تر افتاده تر.

راستی مهمترین دلیلی که اینجا مینویسم اگر گفتی چیه؟ دفه دیگه میگم.

---------------------------------------------------------------------

 ....میگم من برای خودم برنامه دارم... میگه نه راستش اصلا بری سراغ مثلا فلان کار ببین چقدر موفق بشی..... راستی تو که اینقدر لالایی بلدی چرا خوابت نمیبره.. ؟؟حداقلش اینه که من ۴ تا قدم برمیدارم توی ۴ومی میگم نه این راه مناسب نیس... بابام جان با حلوا حلوا گفتن که دهن شیرین نمیشود؟اونموقع خودش ۳۰ ساله تو این مملکت داره زندگی میکنه ۸ گرو ۹ اشه.حالا خداییش خوبیش اینه که من به حرف همه گوش میدم شایدنه بلکه ۱۰۰٪ یه کلمه جدید هم ازون یاد گرفتم.بلاخره از هر کله ای یه چیزی تراووش میکنه !!!

این عقل کل بودن ما ایرونی ها رو باید به اون اظهار فضل اضافه کنیم...اقا/ خانوم ما هیچکس رو جز خودمون یا اونی که خودمون قبول داریم قبول نداریم؟ چرا؟ پس واسه این که بفهمی اب تو ۱۰۰ درجه میجوشه حتمن باید انگشتت رو بکنی تو اب جوش؟خب میسوزی بچه!!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط نوشین  | 

امروزم یکی از روزای خدا بود.. تولد شوشو فرداست ولی چون امروز رو موند خونه تا بکارهای عقب افتاده برسه  کمک حالی باشه تصمیم گرفتیم همین امشب براش تولد بگیریم..که به خوشی به اتمام رسید.ایشالاه که ۱۰۰ سال به این سالهااااااااا(اصلا به روی خودتون نیارین که اینقدر رمانتیک تبریک گفتم.. اخه اصلا ارادتی به وبلاگ من نداره... هرچی من جز زدم بیاد بخونه فکر میکنه اتلاف وقت محضه! به هر حال من با داشتن یک حامی به این خوبی که فقط موقع تایپ میپرسه برای خودت خوب میشینی تایپ میکنی هااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!! و منم میگم ایهیییییییییم...یعنی اره....خداییش وسط تایپ کردن اگه یه سوال بپرسه چنان جواب بیربطی میشنه که خوش شروع میکنه به سر تکون دادن و راهش رو کشیدن و رفتن... خلاصه من و ایشون تو یه خونه زندگی میکنیم ولی هرکی ماست خودش رو میخوره... این یعنی یه زندگی مسالمت امیز...)

و اما امروز یه روز نا موفق بود در زمینه کاری....

امروز من پیاده روی نکردم چون دوست و همسایه عزیزم امروز گفت هوا خنکه و من سردم  میشه تو این سرما برم پیاده روی!!!!!

امروز من هم ناهار مفصل خوردم هم شام... از کلمه غذا متنفر شدم....و از خودم بیشتر

امروز با یه خانوم اشنا شدم اهل چک.... چقدرررررررررر خوشگل !!!!!! چقدر باهوش و چقدر دوستانه... همسایه هم هستیم... قراره خیلی رفیق شیم.همسن هم هستیم... چه شود؟

امروز با یه خانوم خیلی از خود مچکر ..میدونم املاش اینجوری نیس..ایراد نگیرین)صحبت میکردم یهو برگشت بی برو برگرد گفت من اخه فارمسیست بودم ولی الان تو خونه موندم با بچه هام واسه همین کار نمیکنم... منم بهش گفتم شما خیلی قیافتون شبیه مامانه منه... البته مامانم خانوم زیبایی هستن!

امروز شروین اومد گفت مامی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتم بله؟ گفت  ای لاو یوووووووووووووووووووو!!!!!

امروز کف خیابون پر از شکوفه های سفید درختا بود که در باد میرقصیدن و من اینقدر باهوشم که گفتم نههههههههههههههههههههههههههه؟ یعنی برف اومده؟

امروز من به عمق بی فرهنگی جهان سوم/ عربها ایمان اوردم؟ ایا جز غذا و بچه پس انداختن کار دیگه ای بلدن؟

امروز از یه خانوم پرسیدم شوهرتون چیکار میکنن؟ گفت دووکتر اینجی نی یر مکانیک هست.....واسه شرکت س... کار میکنه... این خانوم ۶ تا بچه داره ۵ تا دختر و شکر خدا اخریش پسر... قابل توجه پسر ذلیل هااااااااااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط نوشین  | 

اینجا دو جور روش زندگی ست شهری یا اربن و روستایی یا کانتری...به هرجهت با روستایی نشینی در ایران خیلی فرق میکنه. چون طرف میبینی از صدتا شهری با امکانات و تجهیزات بهتری داره زندگی میکنه...بهترین خونه رو داره با بهترین امکانات !چون اینجا یه مزرعه دار فقیر یا کم سواد نیست..ولی خب کسی که تو مزرعه بزرگ میشه تو حیاطش که همون مزرعه باشه کلی حیوون و کلی هم کشت  کار داره...و فاصله شهر و روستا هم از هم زیاد نیست شاید یه قدم!

یه دوستی دارم دیروز داشتم بهش کمک میکردم که یه چمدون سنگین رو بزاره تو ماشینش ... خیلی سنگین ! من که داشتم رو زمین میکشیدمش.. به من گفت تو برو کنار خودم بلندش میکنم .. حالا تصور کنین که ۱۸ هفته هم حامله است و خیلی ریز نقش و توی این هیکل خیلی باریکش یه شکم قلمبه بیرون که از پشت سر اگه راه بره اصلا معلوم نیس ....خیلی هم جوون.برگشتم میگم تو نباید بار سنگین بلند کنی.میگه من همیشه دارم بار سنگین جا به جا میکنم کارم اینه.. من تو فارم بزرگ شدم در جوار گاوهاااااااا....وای که من دلم غش میره و بهش میگم درین مورد بهت حسودیم شد چون من خیلی ازین جور زندگی خوشم میاد... غش غش میخنده... بهش گفتم فکر کنم منم که نمیتوم بار بلند کنم ناز نازی و لوس و شهری هستم؟! میگه اره! خلاصه فکر میکنم وقتی یه خانوم ایرونی حامله میشه خیلی مراقبت میکنه ولی اینا تا لحظه اخر سر و مر و گنده و فعال میمونن. و قسمتی از زندگیشونه.خلاصه که خیلی باحاله .. اه راستی تازه این بچه سومشه..دوتا پسر خیلی موشی و خوشگل ۱ و ۳ ساله هم داره!

------------------------

نونا شنبه از خواب پا میشه و صبحونه میخوریم یه نگاه به اینور و اونور میکنه و میگه مامی تو چجوری میخوای این همه کارو تنهایی انجام بدی تا شب؟؟... شب مهمونی دارم. میگم یه کاریش میکنم.. پا میشه میره اشپزخونه و ظرفا رو از دیش واشر خالی میکنه( که خیلی من زورم مییاد واسه اینکار) ... کاغذا رو از رو کانتر جمع میکنه و شروع میکنه به جارو کشیدنو به شروین میگه اگر این چنتا اسباب بازیتو جمع کنی جایزه داری.. اونم بدو بدو میاد کمک و من با چشم های از حدقه زده بیرون دارم پا به پاش کار میکنم و خداییش چقدر انروز کمتر خسته شدم... شب پاهاش درد میکنه و خسته ..نشسته میگه مامی من نمیدونستم کارهای توی خونه اینقدر سخته؟!واسه همین تو همیشه خسته میشی؟!!!!

توی دلم  به این همه محبت و صافیش غش میرم.. فرداش بردمش خرید.. اخه عشقش اینه که بره خرید!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط نوشین  | 

اینکه میخوام بگم شامل حال خودم هم میشه و من واقعا خودم ازین جریان موندم توش که ما ایرونی ها چرا واسه همه چی اظهار فضل میکنیم؟ مثلا طرف یه سال ازدواج کرده بعد طلاق گرفته به من میخواد یاد بده که چه جوری شوهر داری کنم یا بچه رو چه جور تربیت میکنن و تو همون ۲ ساعتی که میخواد باهات چای بخوره اینقدر نصیحتت میکنه که میخوای درسته قلمبه بالا بیاری....

یا مثلا زنگ میزنم ایران با یه خمیازه مامانه میگه چرا نخوابیدی میگم دیشب شروین خوب نخوابیده میگه شبا به بچه ماست  دوغ بده تا بخوابه.. یا برای ناراحتی قلبی باید این  این و این رو کرد.. یا فلان قرص رو بخور تا انگشت پات نره تو چشت.چرا موهات میریزه؟  چرا فلان کار رو میکنی که نباید بکنی؟ بابا من ۱۲ ساله دارم این زندگی رو خودم میچرخونم... مثلا این حرفا یعنی چی؟ محبته؟ کی رو ببینیم بگیم نخواستیم... حالا مثلاغ میاد میخونه میگه بابا تو خودت کلی نصیحت کردی منو.. اصلا بروی خودت نیار..

ای بابا دم همه ما علامگان دهر گرم.

یکی سالها ایران نرفته بود وقتی برگش گفت تو میدونستیه تو ایران همه مرمان عادیش هم دکترن؟ گفتم به خود من که اینجا نشستم یه پا تخصص دارم؟ کجای کاری؟

 خوشم میاد اینجا طرف تخصص فیزیوتراپی داره بهش میگم گردنم درد میکنه بر میگرده میگه میدونی میتونم ببرمت دکتر یه نگاهی بهش بندازه ولی اینکه من بهش دست بزنم ممکنه بدتر بشه...شما فکر میکنین حالا اظهار فضل بد چیزیه؟ یکی از دوستانم منو رسما به عنوان یک دایره المعارف زنده میشناسه تا گیر میکنه زنگ میزنه.. بابا من که پیغمبر نیستم جواب همه چی تو استینم ؟....

***راستش امروز چقدر دلم میخواست یه خواب نیمروزی کنم که نشد که نشد بر باعث و بانیش صلوات...هنوز هم تو خماری یه چرتم برم...بای

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت   توسط نوشین  | 

این توالت ایرونی هم بعد یه مدت تو بلاد کفر موندن تبدیل میشه به کابوس... یعنی وقتی میخوای بعده سالها ازش استفاده کنی میگی نکنه بیوفتم ته چاه... ما چن سال پیش که نونا ۷ سالش بود برگشتیم ایران ..این دختره مگه متقاعد میشد که بره بشینه ... بعد دید نه انگار هروقت میخواد بره کلی همه بهش جایزه میدن و کلی تشویق میشه و ناز خریداری میکنن...در نتیجه خوشش اومده بود شدید و فکر میکرد این یه بازیه... به هرحال بعد روز سوم اسمشو گذاشته بود a hole in the groundو وقتی میخواست بره توالت ایرونی میگفت من میخوام برم به سوراخی در زمین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خلاصه بساطی داشتیم...یکی دیگه تعریف میکرد که بچه فامیلشون رفته توالت تو ایران و بعد یه چن دیه صدای اه و فریادش رو شنیدن که کمک کمکککک... خلاصه رفتن دیدن که اقا فسقلی سعی کرده بروش فرنگی توالت ایرونی رو استفاده کنه که افتاده اون تو..... خداییش خیلی دلم سوخت... و همه این حرفا ازین کاریکاتور خانوم شادی که واسه بنده فرستاد پدید اووووومد... خلاصه حمل بر بی ادبی نفرمایید. 

 

 

برای شرح تفصیلی برین به:

http://www.iranian.com/main/image/15970 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت   توسط نوشین  | 

باشروین امروز رفتیم گل و گلکاری در مدرسه... خیلی با مزه بودن .. بهترین قسمتش بازی با کرم خاکی بود که پدر جد این کرمها رو در اوردن این بچه ها....و در اخر هم با مراسم لیموناد نوشیدن تموم شد... گفتنی نیست بیشتر دیدنیه و خوب همه پدربزرگ و مادربزرگ و مادرها هم اونجا بودنکه خیلی کمک هستند... در ضمن قابل توجه عروسم که عکس دوماد رو خواسته بود

 

 

 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت   توسط نوشین  | 

-نمیدونم چرا چن روزه به هم ریختم.. از زلزله به اینور یه چن بار دیگه هم پس زلزله داشتیم که دیشب اخرینش بوده... و من نفهمیم یعنی از خستگی نفهمیدم...خواب خواب بودیم

-فردا تو مدرسه شروین یه پروژه دارن که گلکاری کنن. یکی یه گلدون سبزی و خاک و وسایل میبرن... سعی میکنم دوربین رو ببرم تا عکس بگیرم باید خیلی بامزه باشن.

-چن وقت پیش یکی بهم پیشنهاد داد که یه بیزینس وا کنم که پرده سفارش بگیریم و من اعلام کردم که از خیاطی متنفرم. بعد یکی از خانوم ها خواهش کرد که سفارش شیرینی بگیرم که نمیدونم شاید... چون شیرینی پزی برای من ارامش میاره!

- دیروز یه دوست قرار بود ساعت ۴ بیاد یه چی رو تحویل بده و بره تا ۱۰ شب منتظر شدم نیومد.. صبح زنگ زد معذرت خواهی.. من برنامه رفتن به استخر با بچه هارم به خاطرش کنسل کردم.. کلی از شوشو غر غر خوردم.

-یه مدت که دورم شلوغ شده و دوستای زیادی پیدا کردم. خیلی سریع . و حرفاشون باعث دلگرمی من میشه. ولی از دست خودم راضی نیستم. باید بیشتر ازین از پله ترقی بالا میرفتم. خب شاید هنوز خیلی وقت باقی باشه... کی میدونه که اینده چی در انتظار من داره؟

-امروز با نونا بدمینتون بازی کردیم.. خیلی خوب بودهوا اروم بود. گرم  دلچسب.. داره بهتر میشه بازیش... من روزی روزگاری قهرمان بدمینتون بودم.. نونا مدال های منو یادگاری داره. خیلی وقتا هنوز تو خواب میبینم دارم مسابقه میدم.. چه کیفی داره. دیشب میدیدم که دارم میرم واسه یسری تمرین و لی خیلی عقب افتاده بودم از زمان ...

-با یه شعر حرفامو میبندم: راستی نازخاتون من یادمه که باید اون بازی رو بکنم فقط امادگیشو ندارم

طناز عزیز هرچی دنبال ای دیت گشتم نبود که پیغام بذارم؟!

واسه محبت و مهربونی همتون ممنونم

-----------------------------------------------------------------------------------

سایه ها چه دروغین میکوشند خود را واقعی جلوه دهند و

 تو

با لبخندی شیرین

ظلمتشان را پشت سر میگذاری  به نوری که در افق

تو را صدا میزند

دل میسپاری

میدانی که انجا

از کوی روشنایی ها

دیگر سایه ای وجود ندارد

و تنها همانجاست که دلت را...

بسان سیبی سرخ

هدیه اش میکنی

تا فردایت را

دوباره با لبخندی شیرین

بیاغازی.

نمیدونم  از کیه؟... کسی میدونه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت   توسط نوشین  |