تبليغاتX
سمساری

سمساری

من از هر دری خواهم نوشت...از هر دلیلی که باعث نوشتنم شود

ای واییییییییییییییییییییییییی که همه بدنم درد میکنه. ولی تو بمیری ویروس جون من مهمونی دارم شنبه و باید از بدن بنده رخت و مختت رو جمع کنی و بری بیرون. که چی؟ جا خوش کردی روز چهار شنبه نازنینم رو هم خراب کردی. زود باش . من باید برم دنبال خیلی کارا.شب یلداااااااااااااااااااا داره میاد!!! آخ جونم.

امروز وسط کلی بدن درد و کار خونه تازه فهمیدم اصلا برای معلما و کسایی که باید کادو کریسمس بدم. هیچی هیچی نخریدم. حالا خوبه همیشه من یسری کادو تو خونه دارم. یعنی وقتی قیمت یه چی خوبه میخرم انبار میکنم تا مبادا لازم بشه. یسری هم با این جون درد شیرینی پختم که بزارم تو بسته هرکی تا شیرین کام-ویروسی بشه.. انشالاه که نشه!

شروین رو قصد دارم از سال دیگه تمام وقت کنم. کارو بارا خیلی زیاد شده . این بچه هم که یک لوس بینظیر. ولی خب بچم مامانیه دیگه... کدوم پسری نیست که بچه ننه نباشه؟ بخصوص میدونین که وقتی زن میستونن یک تمام عیارش میشن! ....

من که تولدم نبود. یک از خدا بیخبری امد شایعه پراکنی کرد. مگه من بیکارم که هر ۶ ماه یبار یکسال بسنم اضافه کنم؟ شما هم زیادی لطف کردین هی تبریک گفتین؟ کجای متن من نوشته بود تولدمه؟!!!

موهام رو هم کوتاه کوتاه کردم. و مساوی با کچل. اونم تو سرمای زمستون؟ خب دیگه من به یه کاری گیر بدم ول کن نیستم. تو ۴ هفته دوبار سلمونی؟ خیلیه هااااااااا.

دست دردم بدتر شده. نمیدونم انگاری داره جدی میشه. سال که عوض بشه میرم دکتر. آخه فعلا باید از جیب پول دکتر بدم . منم که حاضر نیستم .... پس اینهمه پول بیمه میدیم که چی؟! مردم از بس از این بیمه خونجگر شدم!

یکی از خانوما که دور و وره ۸۰ هست گفت به احتمال زیاد آرتروز شدی! یعنی میدونی نوشین جان آدم سنش که میره بالا اینجوری میشه مادر؟!!!!!... خیلی جالبه که کافر همه را به کیش خود پندارد.

 بنده خدا امروز عمل آب مروارید داشت ... خدا چشم دل و صورتش رو خوب کنه.آمین.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت   توسط نوشین  | 

روزها میان و میرن و سالها عوض میشن . خودت میدونی سریعتر از اونی که فکرش رو بکنی چشمات رو باز میکنی میبینی با سال جدید یکسال به سنوات عمرت اضافه شده. همش رو به جلو حرکت میکنی. پس خوبه که تغییر کنی. به خودت بگی همه چی در تغییره . تک تک یاخته های وجودت همه چی رو به تجدیده در هر ثانیه و لحظه. سال داره باز عوض میشه و فرصتی دیگه دست میده که بخودت بگی برای امسال یگ هدف دارم و تمام سعی ام رو میکنم که به اون برسم. هدفمند باش و تمام سعیت رو بکن. چرا که نه؟ بهش میرسی. حتما حتما.  سال قبل خیلی تغییر داشت. تمام هدفت تغییر بود که خیلی خیلی حاصل شد. ببین چقدر دوست پیدا کردی. و چقدر از اونایی که میخواستی بریدی. ببین زندگیت توی دستای تو داره اداره میشه. ببین که میتونی. چون خودت خواستی. سال آینده سال خیلی مهمیه. یک تغییر بزرگ داره ایجاد میشه و همه بخاطر ایمانی هست که به خودت داری. به توانمندی خودت. هیچوقت حرفهای ریز نتونست ترو از راه بدر کنه. هیچوقت ناتوان ها نتونستن ترو بیتوان کنن. فقط دلت براشون سوخت. از کوته نظریشون. از کم دیدن برای خودشون و بقیه؟!!!! یکسال گذشت و تو درین یکسال یک عمر بزرگ شدی.  به امید سال  آینده بهتر.برای تو برای همه.

 امسال رو بزار برای اینکه بهترین زندگی رو کنی. live your better life

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت   توسط نوشین  | 

 این روزا آدمهای زیادی رو میبینم که دچار خود شیفتگی هستن.  اینقدر تو آینه به خودشون زل میزنن که به این نتیجه میرسن که خوشگلن. خب خوشگلی خیلی خوبه. و هر ادمی در وهله اول شیفته ظاهر میشه. البته خوشگلی که با آرایش خلیجی؟؟؟؟؟؟( خیلی افتضاح شدیم ها خودمونیم) همراه بشه. تاتو و عمل دماغ ار واجبات روزمره؟ نمیدونم چجور خوشگلی به حساب گذاشته میشه!!!؟  پسرا هم که عقلشون تو چششون رفته. بخدا حالم بهم میخوره وقتی میبینم مردامون هم ابرو بر میدارن و آرایش میکنن. فر و های لایت و دماغ عمل کرده و............. دیگه چی؟ یهو برین خودتون رو عمل کنین بشین خلاص! ( عقم میگیره) از کی تا حالا فشن از قسمت خلیج فارس و عربها به ایران هجوم آورده؟ چی داره سرمون میاد و اومده؟ یادمه مادربزرگا قدیما میگفتن و از نشانه های آخر زمان همینه که مردا لباس زنا میپوشن و بشکل زن در میان و زنها بشکل مرد.... فکر نمیکنین آخرشه؟ واقعا باید کنفیکون بشیم تا درست بشیم. دیگه امیدی نیست. اصلا نیست.

 خوب از نوشته ام معلومه که حوصله یخدی. دیشب نخوابیدم. بچه ام شروین خیلی مریضه!!!! یهو از سر شب هی بالا میاره. نمیدونم یهو لپاش آب شد. من اینجوری ام وقتی یکی از بچه هام یطوری باشن میریزم بهم. از کنسرتش هم شد. تب کرده با لپهای قرمز. و خیلی داغ.  یک بار ناله نکرده. نمیدونم این بچه چرااینقدر آروم و منطقیه؟! فقط دلش میخواست که نونا از مدرسه بیاد. که شکر خدا نونا هم بابهاش داره بازی میکنه....

فقط این نیست. وقتی که یک کاری میکنم که نباید و نشاید و از عملکرد خودم راضی نیستم هم به همه بداخلاقی هام اضافه میشه. ولی باز مثل همیشه شوشوی مهربون خیلی همدلی کرد و آرومم. زیادی از خودت توقع داشتن هم مایه عذاب است.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت   توسط نوشین  | 

تمام عکسای قدیمی رو از توی جعبه کفشی نسبتا نو کشیدم بیرون و داشتم به سالهای دوری نگاه میکردم که من اصلا نبودم. تمام خانوم ها لباسهای مطابق مد بر تن داشتن و آرایشها و موهای زیبا. حتی تن و اندام زیبایی اکثراشون داشتن. مردا اکثرا کراوات زده و بی ریش و سیبیل و خیلی مرتب موها کرم زده و مطابق مد روز!!!! بچه ها لباس های شاد به تن داشتن و درست برعکس الان لبهای همه خندون بود و یکجور صمیمیت و مهربونی تو نگاه ها... مهمونی ها پر از آدم  و دوستان زیادی با شادی  در حال خنده. آدمهای اون عکسا همه الان مرد و پیرمردای امروزن و خانوم و مادر بزرگای حالا. دیدن خانومی که اونروز هنوز تو دل مادرش بود و زن امروزه! پسری که هنوز پستونک به گردن داره و الان از  همسرش جدا شده و روزگاری رو برای خودش تنها میگذرونه! همیشه یادمه یه کتابی توی کتابخونه خواهرم بود که پشتش نویسنده سه تا عکس از خودش گذاشته بود که چی بودم/ چی شدم و چی خواهم شد؟ و جای چی خواهم شد یک علامت سوال بود و خالی.....( فکر کنم دولت آبادی بود). چقدر زندگی این مردم توی عکس عوض شد؟ چقدر هم بد عوض شد. یادش بخیر اونروزا...............

این قافله عمر عجب میگذرد. دریاب دمی که باطرب میگذرد.

 پ.ن. نمیدونم یک عده چه اصراری دارند که من وبلاگشون رو بخونم در حالیکه نه نوشته هاشون فلسفه منه نه سرگرم کننده برای من. نه در سن من؟ زور که نیست؟لطفا اصرار نکنین.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت   توسط نوشین  | 

پیش خودش چی فکر کرد وقتی برگشت گفت اه این بچه چقدر زشته!؟ و ادامه داد آهان به مامانش رفته که اینقدر زشته؟ قلب مادر بزرگ ازین حرف شکست.و مادر و فامیل چشماشون ۶ تا شد! و هیچکس جواب این احمق رو نداد!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت   توسط نوشین  | 

خانوم بیسوادی رو به من کرد و گفت میدونی عزیزم زبان یک جادوگر بینظیره؟

-چطور مگه؟

-چون همونقدر که میتونه مفتون و مجذوب و خوش لحن باشه میتونه آدم ها رو منزجر و منفور کنه.

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت   توسط نوشین  | 

فقط ۲۰ روز دیگه تا کریسمس....

ندای عزیز برای من آدرس ایمیل بذار..

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت   توسط نوشین  | 

    

دوست دوستی به من پیغام داده که فلانی راکمک کن که بخودش بیاد و در صراط مستقیم قدم برداره. اول باید بگم که کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی. دوم آنکه مردمان گاهی فکر میکنن زندگی آن رمانی است که میخوانند و بعضا آن شخصیت عاشق و دوستداشتنی آن رمان هستند. که متاسفانه زندگی از دو قسمت تشکیل شده یکی زنده و دومی گی؟  و زندگی کتاب نیست. زندگی داستان نیست. خوشبختی لحظه ای است از این ستون بدبختی به آن ستون مشکلات. و فقط خود ما آن لحظه خوشبختی رو رقم میزنیم. برای برخی آن لحظه طولانی و برای برخی کوتاه.

و ازون مهمتر قرار نیست ما همه مثل هم به زندگی نگاه کنیم. و زیبایی این موضوع در تفاوت نگرشها به زندگی است. و این خوب نیست که ما به رنگ هم در بیایم چون فکر میکنیم فقط خودمون درست میگیم. یکی عاشقه بذار بمونه. یکی به عشقش میرسه. یکی عشق رو در نرسیدن مزه مزه میکنه. یکی اصلا عاشق نمیشه. یکی جانش رو بر سر زندگی میذاره. یکی از زندگی بیزاره. یکی از زندگی هراسان.

یکی  از زندگی نانی میخواد یکی از زندگی تاجی. هر کسی را بهر کاری ساختند. یکی نوازنده است . یکی میرقصد به این نوا. یکی با داشتن همه چی بیچیزه. یکی برای یک چیز از همه چیز میگذره. و....... بگذار زندگی مثل پاییز رنگارنگ باشه با آدمهایی از همه رنگ.....

 پ.ن. ممنون از یاسمن جون که باعث شد من جمله اول رو تصحیح   کنم. چون خودم هم نفهمیدم چی نوشتم.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت   توسط نوشین  | 

-تولد مادر مهربونم مبارک... خیلی برای ما زحمت کشید و مسلما ما هیچوقت نتونستیم جبران کنیم خوبیهاشو. چراکه قابل جبران نیست انون همه زحمت. مرسی ازون همه عشقی که به پای ما ریختی و زحماتی که همیشه کشیدی و میکشی....

-شروین خیلی شیرین و مهربونه... و مسلما هر مادری قربون دست و پای  بلوری سوسکش میره! مگه نه؟ اونچه که منو به خودش جذب و شیفته میکنه. اونهمه درک و مهربونی ین بچه است. دیشب اشتباهی دستش خورد تو صورتم و صبح که بیدار شد .. اومد اولین چیزی که گفت : مامی میدونی که من میلیون دوست دارم و تورو دیشب که اوخ کردم خیلی معذرت میخوام و منظوری نداشتم که بهت صدمه بزنم. و من خیلی تعجب کردم و غرق بوسه.... امیدوارم بچه های من میون همه بچه ها خوشبخت باشندو سالم.

- فکر کنم باز عمه شدم ....

-دیروز برای مسافرت کاری باید پروازمیکردم و برگشتنی به خاطر طول و دراز شدن جلسه ها نیم ساعت به پروازم بیشتر نمونده بود. جالب بود برام که یک سیستمی گذاشتن که فقط کردیت کارد رو توش میزنی و همونجا چک این میکنی و بی دردسر میری داخل برای پروازت یعنی چیزی معادل سه سوت. بخدا نمیتونم وصف کنم که چقدر تکنولوژی زندگی اینجا بالاست.

- نونا طبق معمول همه نمره هاشA+ شد و خوب ما یه تریپ خرید رفتیم مال برای جایزه. و کلی حال کرد. جدا روش تشویق بهترین روشهاست.

-اون دوستم که مشکل داره رو تا حدی گذاشتم کنار . یکم احساس گناه میکنم ولی فکر میکنم در شرایط فعلی خودم بیشتر احتیاج به کمک دارم تا کمک بدیگران. و فک نمیکنم هنوز هفته یبار تماس کم باشه.

 -یه توضیح کوچولو بدم در مورد مطلب قبل!! یک عده پرسیده بودن آیا داستان؟ نه واقعیه. ولی بگم که در دنیای مادر و فرزندی. هیچوقت زن یا شوهر جای مادر و پد رو نمیگیرن و هرکسی جای خودش رو داره ولی اونچه که مسلم هست توی فرهنگ ایرانی همیشه مادر نسبت به پسرش حساسیت وافری نشون میده و عروس هم احساس مغلوب بودن. ولی هردو بسی در  اشتباهن. و باید تعادلی برقرار بشه. که متاسفانه چون نمیشه خیلی وقتها کار بجاهای باریک میکشه. که ازین نمونه بسیار بسیار دیدین و هست.و کاریش نمیشه کرد مگر با صبر و هوشیاری و همکاری متقابل. یک مطلب دیگه که خیلی شایع شده. اونه که زنهای این دوره همش میخوان ستم کش نباشن پس از اول یه گارد میکشن بتنشون و شروع میکنن جنگ و معتقدن جنگ اول به از صلح آخر غافل ازینکه جنگ مقدمه سالمی برای شروع یک ازدواج نیست. ازدواج زمانی صورت باید بگیره که رابطه دو نفر بر این استنباط پیش میره که میخوان تمام عمرشون رو برای هم صرف کنن. ولی در فرهنگ ما وقتی ازدواجهای سنتی و بی برنامه صورت میگیره فکر میکنین چن درصد به موفقیت میرسه؟  ... ازدواجهای دخترایی هم که بصرف عشق به آمریکا صورت میگیره هم که در همون مقوله معامله است نه ازدواج. و خب پایان شب سیه؟....   طلاق است.

 

- ترس همیشه از ندونستن میاد. بیخود نیست میگن توانا بود هرکه دانا بود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت   توسط نوشین  | 

میگه مادرم داره ماه دیگه میاد پیشمون و قیافه خانومش تو هم میره. وقتی میرن بیرون جماعت مردا برای باربیکیو. میگم خب چشت روشن مهمون داری؟ مثل اینکه منتظره تا سفره دلش رو برای من که ساعتی بیش نیست با هم آشنا شدیم پهن کنه . بر میگرده میگه نمیدونی مادرش چه عفریته ایه؟ میگم وا؟ میگه دفه پیش پدر منو درووردند. این دفه هم گفته میاد تا برای همیشه پیش ما بمونه. نمیدونم چرا فکر میکنن که پسرشون حیف شده درحالی که من تازه زن دومش هستم. دختر جوونیه در حالیکه خوشگل نیست ولی خیلی سر زبوندارو عرضه داره . کسی که تو یکسال اومده آمریکا و برای یک افیس کار میکنه. نمیتونه بیعرضه محسوب بشه؟! بلکه خیلی هم نابغه به حساب میاد از شوهرش ۱۴ سالی کوچیگتره. میگه همش میگن تو هیچی با خودت آمریکا نیووردی؟ نه فرشی ؟ نه قالیچه ای؟ و نه سرویس نقره ای؟ و منو با عروس فلان کسک مقایسه میکنن همش.... میگن پسرمون حیف شده... پیش خودم میگم واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی. خدا نصیب نکنه...این یارو چیه که پدر مادرش در موردش انطور هم فکر میکنن؟ واقعا چقدر بده؟ چقدر عقده؟ چقدر سر ناسازگاری؟ از من  میپرسه تو چرا فکر میکنی که مادرای این مردا تا برای پسرشون زن میگیرن شروع میکنن به هزار تا ادا و اصول و اذیت کردن؟ میگم خوب فکر میکنن که پسرشون همین تافته جدا بافته است. میگه آی گفتی!!!!! میگه همش فکر میکنن من برای پسرشون کم هستم. بهش میگم تازه ازدواج کردین و اینا همش بخاطر اینه که اولشه... ولی با خودم میگم واقعا چرا اینجوری باید باشه و واقعیت اینه که یا باید بذاره بره یا بمونه و تحمل کنه؟ میگه الان که میاد میخواد تموم زندگی منو کنترل کنه و من تحمل اصلا ندارم . مثلا وقتی اینجان تموم اطاق خواب منو زیر و رو میکنن تا ببینن من چی دارم یا شهرم برا چی میخره که برای اونا نمیخره ... بعد شروع میکنن به بهونه گرفتن که تو خیلی خرج میزاری رو دست پسرمون... من بهش میگم تو که خودت کار میکنی؟ میگه ای بابا دوتا کرم روی میز توالت من دیدن که مارک کلینیکه ! زور آورده که الا بلا بریم فردا خرید تا برای سوغات من ازینا بخرم! ولی میدونی من همش یکسال هست که اینجام و تو این یکسال دومین باره داره میاد که همه چی رو میخواد بهم بزنه. به شوهرم گفتم که فقط یک هفته مهمون میتونه باشه بعد از اون یا جای من یا جای اون و من میرم؟ میگم کجا میری؟ میگه واسه همین هرچی بچه میخوان من نمیخوام. سرم رو بر میدارم و میرم..... من نمیتونم دیگه تحمل کنم!

  

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت   توسط نوشین  | 

در کمال آرامش روز مان سپری شد. در جوار مشتی دوست جدید و قدیم. و چه جالب بود برای من همصحبتی با دختری که به قرار ازدواج بتازگی به دیاره ما آمده و چه شیرین سخن میگفت.... بگذریم. اما چقدر این دخترهای در ایران سر زبون دارو بلبلند. من همی خامش در قیاس چنین عندلیبانی!!!! راحتی سخن در تن کلام و گزیدنش داستنهای مهیجش همی مرا برانداشت که شیفته و مجذوبش شوم. و برای من و همسر جان بسی باعث شگفتی که عجب دخترکان ایرانی دم درآورده اند؟

 

 

بیربط ولی ممنون از فرستنده این سخن:

آدم ها را از انچه درباره ديگران مي گويند بهتر مي توان شناخت تا از انچه درباره  خود مي گويند.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت   توسط نوشین  | 

امروز تنکزگیوینگ بود . همون روز شکرگذاری همیشگی. یادش بخیر که چن سال پیش عزیز دلم هم اینجا بود و چه عشق و صفایی کردیم... همیشه این روز منو میبره به اون تنکزگیوینگ. دلم بازم برت تنگه . و نمیدونم که اینجا رو میخونی. شاید نه...

امروز سه جا دعوت بودیم. نونا از ددی پرسید که چرا همش ازین خونه به اونور باید بریم؟ و ددی گفت عزیزم . مامی نوشین رو از بس همه دوست دارن. ودلشون میخواد که تو مهمونیشون باشیم.... ولی براثر خوردن  بوقلمون که بعلت داشتن تریپتوفان مشتی الانی چشمام باز نمیشه!!!ولی مجبورم که تایپ کنم.  ولی یکی از یکی مهمونی ها بهتر و بوقلمون ها پروارتر و هرکی بسبکی درستش کرده بود و از هر باغ بری به ما رسید. خیلی خیلی خوشحالم دوستای زیادی دارم که اینقدر خوبن و اینقدر به من محبت دارند. همتون رو دوست دارم. و براتون بهترین ها رو میخوام.

 امشب با دوتا ایرانی جدید آشنا شدم که یکی از یکی خانوم تر و ساده و بی شیله تر بودند و از مصاحبت اونها هم لذت بسی بردیم.

شکر خدا موج زیادی از خوشی در حال و هوای من در جریانه و من هیچ کس رو جز خدای خوبم سپاسگذار نیستم.  

چن روز پیش که وکیلم تموم مسایل کاریمو بررسی کرد و با سی پی ای مون هم صحبت کردم . همه چی داره بهتر از اونی میشه که میدونستم. و شوشو میگه این بخاطر اینه که ایمان زیادی داره به من و میدونه که من از پس کارای خیلی بزرگی میتونم بر بیام. من هم از تموم حمایتهای فکریش ممنونم.

البته بعضی موقع ها از اکتشاف این همه پتانسیل خودم هم تعجب زده میشم. و میدونم که هر انسانی بالطبع قادره اگر و فقط اگر بخواد و اراده کنه تا بدست بیاره هدفش رو.

از همه مهمتر اینه که اوباما جون چنان زندگی ما آمریکایی /ایرانی ها رو رونق خواهد داد که به کوری عجوز مجوزها ما همونطور که گفتم در بهشت برین خواهیم زیست. و صد البته اینجا اولین قدرت باقی خواهد موند . حالا هی این تروریست ها برن خودشون رو از.... دار بزنن! اگر توی زندگی از یک نفر بخوام خط مشی بگیرم همون خود اوباماست. یک مافوق بشر به تمام معنا.....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت   توسط نوشین  | 

-همه جا یخ زده.. بالاخره سرو کله زمستون پیدا شده. برخلاف برخی من از داشتن ۴ فصل لذت میبرم. سرم دردمیکنه ولی با چن تا نفس عمیق و چن تا نرمش آرواره دارم درد رو شکست میدم.... این روزا روحیه من جنگنده است و شاخ غول رو میشکنم. بازم برای بار هزار میگم به عنوان یک زن ایرانی فدا شدن و این رجز خوندن ها فایده نداره. یک عده اصلا مهر طلب و توجه طلب هستند. البته منم احتیاج به توجه دارم ولی نه از طریق آه و ناله. حالم از نق نق بهم مییخوره. و از آه و ناله ای که کسی براش کاری نکنه بیزار میشم. تلفن های اینجور آدمها رو کمتر جواب میدم. و از مصاحبت ناجنس احتراز....خود کرده را تدبیر خودست نه دیگری. یک عده از زنهای ایرانی دوست دارن نشون بدن که بد بختن. یک عده هم دوست دارن نشون بدن پدر در میارن. هردوشون اگر نمیتونن کاری رو پیش ببرن لطفا به تیمارستان رجوع کنن. به تموم اون مادرهایی هم که فکر میکنن که دارن فداکاری میکنن بخاطز بچشون باید بگم نه عزیزم اینطور نیست تو وجودش رو نداری که بری تنهایی زندگیی کنی. میترسی. اسم بچه رو میزاری وسط. بزار بهت بگم وقتی بچه ات ۲۰ سالش شد چه اتفاقی میوفته؟ از هردوتون بیزار میشه. بخصوص از اونی که بیشتر نق زده. و اخر اخر میدونی که مثل خودت میره پی زندگیش. یک مخیط آروم تک والدینی ثابت شده بهتر از محیط متشنج والدین مشکلدار هست. والسلام.

-دیشب یکی از دوستام بیزینس جدیدی رو شروع کرد و خب معلومه من هم برای حمایت از یک زن و کار جدیدش پشتش ایستادم. امیدوارم موفق بشه. حتما میشه اخلاق که شرط اول انسانیت هستش رو داره. و خیلی خوشرو و خوش برخورده... موفق میشه میدونم.

-دیروز رفتم با مادر یکی از دوستام خرید. یک خانومی فکر کرد من نوه شون هستم و حدودا ۲۰ سال دارم!!!!!! خیلی امیدور کننده بود  البته از من گفتن موی کوتاه میتونه ۱۰ سال جوونتر کنه!!!!

 آشپرخونه آپ شد

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت   توسط نوشین  |