تبليغاتX
سمساری

سمساری

من از هر دری خواهم نوشت...از هر دلیلی که باعث نوشتنم شود

خیلی وقتا دلم میخواد بنویسم. ولی همچین که پشت اینجا میشینم درست مطالبی رو مینویسم که اصلا مد نظرم نبوده . نمیدونم هیچوقت نتونستم اونطور که باید حرف دلم رو اینجا بنویسم. من رویهم رفته آدم خیلی بازی نیستم. خیلی ازونها هم که بنظرتون باز میان باید بگم که فقط کمی از اسرارشون رو لو میدن. واسه همین همیشه میگم وبلاگنویسها رو باور نکنین. چون حرف دلشون رو نمینویسن. مثل اینه که فقط به سیگارت  از روی عادت پک بزنی. بدون اینکه دمی فرو بدی و لحظه ای درنگ. بارها شده که موقع نوشتن فکرم هم جای دیگه بوده. اینکه یکی بیاد اینجا بگه من خوشبختم دروغ گفته. و برعکس یکی بیاد بگه بدبخت بازم دروغ. نوشته های کسی هم هنوز واقعا باورم نشده. بقول دوستی نوشته های خیلی ها زایده فکر و خیالاتشونه. و بدنیای واقعی هم اصلا نزدیک نیست. ولی قاعده بازی هرچی که هست آدمها رو از روی نوشته هاشون میشه شناخت! کی اهل راسته ؟ کی اهل دروغ؟ کی داره بازیت میده؟   دنیای جالبیه دنیای وبلاگ! خیلی ها با همین احساس غریب با هم دوست میشن جونجونی. خیلی ها اول میشن دوست بعدا میشن جدا. خیلی ها با هم جوش میخورن و برعکسش خیلی ها اصلا با هم جور در نمیان. ایرونی جماعت که قربونش برم همیشه به هر دنیایی قدم بذاره میخواد تعارف و چشم و هم چشی رو هم وارده مقوله بکنه که صد البته وبلاگنویسی ازین قضیه جدا نشده. یکی میاد انبار پولشو برخ میکشه و یکی میاد عشق شوهرش رو !  یکی هم برات همش خاطره تعریف میکنه. یکی با ماشین بنز اومده یکی از اونوره هند...

یکی میاد ز بیوفایی یارش میگه یکی از دنیای بچه اش.... همه اش خوبه هااااااا. و البته که همه اش یجور اتلاف؟.....بگذریم. از خودم میگفتم. همیشه فکر میکنم نوشتن مرتبم میکنه. و هنوز هم به این باورم. شاید ین روزا من مرتب نیستم. شاید اینروزا دنبال چیز خیلی بهتری در وجود خودم میگردم.  همین.      

  

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت   توسط نوشین  | 

چه حالی میشین وقتی یکی اندازه گاو(بدبخت گاو) حالیش نیست میخواد نصیحتتون کنه. اونم تو امور زندگی؟!
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت   توسط نوشین  | 

در پی سوالات شما بر آن دانستم که دست بکار بشم و براتون بنویسم که: اگر قصد دارین خوش هیکل بشین از درون به بیرون کار کنین. مهم نیست که سایز شما چیه. چون بدن آدمی رو به زواله . یعنی اینکه همینطور که سنتون میره بالا یجاییتون از بین میره و کمتر کار میکنه. در نتیجه یاد بگیریم که خوب و مفید بخوریم و اندازه نگه داریم. متاسفانه بیشتر مواد غذایی که مصرف میشه خاصیتی که نداره و مضره و بعدا هم در بافت چربی شکل و ریخت رو بهم میزنه.  پس اگر استیل خوردن و زندگی کردن رو   درست کنیم  به آدم سالم و خوش سایز تبدیل میشیم. در مورد خوردن یکبار هم نوشتم که چنتا مواد غذایی هست که مدام به بدن باید برسه مثل انواع سبزیجات و یک مشت بادووم یا گردو / کلسیم / آهن/ انتی اکسیدان ها/ و غیره..... ولی انچه مسلمه رعایت وعده و بزرگی و حجم غذایی هست که مصرف میشه. مثلا خوردن یک بشقاب پیش دستی برنج بجای یک بشقاب بزرگ /یا خوردن نان گندم بجای نان سفید. با تبدیل غذای بد به خوب. و اندازه غذایی بزرگ به کوچیک و نگهداشتن این روش در زندگی روزمره به اضافه ورزش و بخصوص نرمش برای تک تک قسمتهای بدن میتونه توازن رو به زندگی بر گردونه. همه ین حرفا وقتی اثر میکنه که به عمل گرفته بشه. وگرنه رژیم هم بگیرین بعد از اینکه لاغر بشین دوباره همون آش و همون کاسه است .  یامون باشه که هرچی سن بالا میره متابولیسم پایین میاد  و اگر در سنین پایینتر عادا غذایی مون رو تصحیح کنیم  چاره گر روزهای آیندمون میشه ....پس باید روش سالم زیستن رو پیشه کرد.

 شاد و با طراوت باشین

Healthy Eating Pyramid by stevegarfield.

http://www.hsph.harvard.edu/nutritionsource/files/Healthy-Eating-Pyramid-handout.pdf

 روی لینک بزنین تا پیرامید جدید غذایی رو بشکل بزرگتر  ببینین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت   توسط نوشین  | 

یکساعتی تو جیم ورزش کردم و داشتم از در میوومدم بیرون که دیدم نوشتهweight loss challengeبرگشتم و رفتم اسمم رو نوشتم  واسه این چالنج!!!! و قراره هفته یبار برم وزنم کنن. تا۳ مارچ هم وقت دارم.....تا رسیدم خونه از گشنگی اول یک نصف ساندویچ خوردم بعد یه لیوان شیر موز و بعد یک قهوه.....  ,و بدین ترتیب رژیم من شروع شد تا ۵ کیلو کم کنم. 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت   توسط نوشین  | 

از آدمهایی که توی اشرافیت گذشته اشون دارن زندگی میکنن خوشم نمیاد. ال بودیم فلان بودیم. تا کی میخوای سر خودت رو کلاه بذاری. اشپز داشتیم و کلفت داشتیم و داشتیم داشتیم شعار نیست. کی هستی؟ چی میکنی؟ چه گره ای از زندگی خودت باز کردی؟ کمکی در ره خلق خدا کردی؟ چقدر پیشرفت کردی؟ پیشرفته چی؟ شعوری؟ نفسی؟ تحصیلی؟ منظورم مدرک نیست. هرچندمدرک هم میتونه باشه!انسانی؟ هروزی؟ آیا هیچ حس کردی که سال عوض شد و تو هم کار دیگری جز انچه میکردی کردی؟... واقعیت اینه که اکثر آدمها وقتی هروز بیدار میشن همون کارای روتین دیروزشون رو انجام میدن. از فضل پدر هم که هیچکس رو هیچی حاصل نشده. یک عده یاد گرفتن که دنیای امروزشون رو توی دیروزشون غرق کنن و هی خاطره تعریف کنن. دریغ که عمرشون رو در دیروز خاک کردند رفته پی کارش. تا چشم روی هم میذاری فردا که میشه دوباره پاشدی و داری شال و کلاه میکنی و میپری تو اشپزخونه با یه قهوه یا چای خواب رو از مخت بیرون میکنی و میشی همون آدم هروزی؟! حالا وضعت خوبه اگر کارو باری داری و داری یک تکونی بخودت هم میدی که پولی هم ساخته بشه . وای ازون روزی که بشینی توی یه کنج و هی یالدروم پالدروم بکنی ........اونچه که واقعیته تعداد روزای کمی از عمر آدم به وقت بهینه و دگرگون سازی خود صرف میشه.ومتاسفانه عمر گرانمایه دقیقا صرف شد تا که چه خورم صیف و چه پوشم شتا.....

 بیاتا گل برافشانیم و  می در ساغر اندازیم    فلک را سقف بگشاییم و طرحی نو دراندازیم

 به امید سالی نو با محصولی نو.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت   توسط نوشین  | 

این شیرین پلو که دستورش رو تو آشپزخونه گذاشتم. به شوهری گفتم خوردی ازش اون روز تو مهمونی؟ میگه مگه شیرین پلو بود سر میز؟ میگم وووووووووووووااااااااااااااااااااااااااااااا؟ یعنی ندیدی؟ میگه من که رفتم سر میز یه کم پلو با چنتا زرشک ته یه دیس بود. به عمو داود میگم تو چی؟ میگه منم ندیدم!!! به فرشاد میگم تو چی؟ میگه واله منم ندیدم تا قبر آ آ آ آ.....

بعد تازه دوزاریم اقتاد که وقتی میگن ladies' firstخانوم ها به میز حمله کرده و تموم غذاها رو من جمله شیرین پلو رو ههههههههام کردند.

یه چن تا آقای ایرونی هستند که وقتی به غذا میرسند دین و ایمون و کلسترول و سکته رو فراموش میکنن. اینقدررررررررررررررررررر میخورند تا عرق از پیشونی و دود از دماغشون میزنه بیرون. و من اصلا از دیدن مرد شیکمو دچار تهوع میشم. به یکیشون میگم جدی ... مریض نمیشی اینقدر میخوری؟ میگه نننننننننننننننننننننننننننننننننننننه !!!! من که مثل شما هروز پلو و خورشت و کتلت نمیخورم؟ میگم مگه من بیکارم که هروز کتلت و پلو خورش درست کنم ؟؟ وانگهی شوهری جون و بچه ها با غذای ایرونی ۷ روز هفته اصلا حال نمیکنن.  خانومش که آمریکاییه میگه شوخی میکنی؟ من فکر کردم شماها هروز ایرانی میخورین؟ گفتم بابا ما تو ایرانشم هروز ایرانی نمیخوریم. عجبااااااااااااااااا!!!!!!!! خلاصه من که حریف پرخوریش نشدم. ولی عقم گرفت.

یکسری زیادی ازین خانوم های آمریکایی هم بلانسبت گاو که بسیار شریفه هیکل هاشون و ریختشون و تیپشون رو باید خودتون ببینین یکی ۲۰۰ کیلو. میان تو مهمونی ... نه یک سلامی. نه یک حال شما خوبستی؟ بببعد عینهو گاااااااااااااااااااااااااااااااااو که یبند نشخوار میکنه میخورن و میخورن و میخورن و مست میکنن با مال مفت! بعد بیتشکر هم پا میشن سلانه میرن و گورشون رو گم میکنن.

بخدا این شوهر های ایرونی هم مثل عبد و عبیدشون. از ترس نمیدونن چیکار کنن! اینقدر رعایت این مزخرفها رو میکنن که نگو...  ای بدبخت با کالچر ما آشنا نیست. جلوش فارسی حرف نزنین ناراحت میشه. آخه این بیچاره ایرونی بلد نیست بپزه. آخه این مامانش  و باباش اصلا آشپز نبودن.... این بیچاره سر کار میره  هفته ای دو بار!

حالا یکی اگر با این شرایط این متن رو خوند بیاد به من بگه بابا شما وقتی زن ایرونی میگیرین. میخواین که :

۱. خوووووووووووووووووووووووووووووووووشگل باشه

۲. خوش هیکل و باربی باشه

۳. آشپزیش خوب باشه

۴.باباش پولدار باشه

۵. یک مدرکی هم داشته باشه

۶. اصل و نسب دار باشه

۷. آفتاب مهتاب ندیده باشه

۸. سرکار بره و پول هم بیاره خونه بهتره

۹. بچه ها رو داری کنه تا مبادا چرت ظهرتون پاره بشه

۱۰. بابا و ننه اش تو زندگیتون نباشه

و سایر تبصره هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خب خداییش چرا به یک خانوم ایرونی این قدر ظلم میکنین؟ و به یک خانوم فرنگی این همه لطف؟ باقی سانسور...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت   توسط نوشین  | 

ازم میپرسه نوشین اون قاهه کی بود تو مهمونی م...؟ میگم بابک رو میگی؟ میگه آره.... نیشخندی میزنم و میگم چطور؟ میگه اون خانومه عیالش بود میگم آره مگه اشکال داااااااااااااشت؟ میگه نه ای بفهمی نفهمی انگار خانومه یکم بزرگتر ازش بود ؟ میگن نه! خانومه ۵۸ بود و آقاه فکر کنم ۳۲ -۳۳؟؟؟؟!!!میگه نننننننننننننه بابا؟ میگم آره تازه خر خدا از بغل دست خانومش جمب نمیخورد که مبابدا کسی از دستش پیرزن رو ندزده؟!!!!

بابک بیچاره وقتی به اصرار دانشکاه استانفرد اومد اینجا که دکترا بگیره فکر نمیکرد که مشکل آی کیو داشته باشه! اینقدر سرش تو کتاب بود که نفهمید. شایدم فکر کرد این خانومه شبیه یکی از کتابای مورد علاقه اشه.......

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت   توسط نوشین  | 

به راننده میگم مستقیم. خستگی دیگه نمیذاره تو این همه دود و همهمه... چند قدم مونده به خونه رو تاکسی میگیرم . وقتی میشینم تو ماشین پسرکی با موهای سیخ سیخی میشینه کنارم و تا جایی که میتونه پاهاش رو باز میذاره .. خودم رو جمع و جور میکنم و تجربه بهم میگه که ولش کن واسه یه مسیر چن دیقه ای هیچی نگو .. بیخیال میشم ولی میبینم بازم داره خودش رو به من میچسبونه و احساس میکنم که عنکبوت وار دارم از درب و پنجره ماشین آویزون میشم. موقعی که میام پیاده بشم برمیگرده میگه زنیکه چته؟ تو جای مادر بزرگ منی!!!!!!!! حالا واسه چی هی خودت رو از من جدا میکنی؟!!!

با خودم تمام روز چرتکه میندازم و حساب میکنم اگر ۱۵ سالگی ازدواج میکردم و ۱۵ سالگی دختر دار میشدم و دخترم هم ۱۵ سالگی ازدواج میکرد و نوه دار میشدم .... نه بازم نمیتونستم نوه ۲۵ ساله داشته باشم.....

بروایت شخص ثالث

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت   توسط نوشین  | 

سال جدید بر همه مبارک

happy new year

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت   توسط نوشین  | 

سنتا اومد... نه نه... سنتا نخوابید و تمام شب رو کشیک داد. چون یک دخترکی خیلی بزرگ شده و میدونه سنتایی در کار نیست ولی عیش رو برای کوچیکه نباید منقص کرد. خب سنتا خیلی خسته بود برای اینکه خیلی دنبال تک تک ایتمها گشته بود. برخیش که جک و جونور زنده بود با مانعی بزرگ به نام شوهری روبرو شد که گفت نه که نه. دل شروین سگ میخواد. دل مامان شروین هم سگ میخواد. یه کوچولو. یه خوشگلشو!!!!  اما نمیشه. خب نمیشه دیگه...

کریسمس خوبیه. نونا بهم گفت مامان you are so be-loved. اینم کاره خداست.مررسی خدا جون. همیشه با منی. به من نزدیک. خیلی زیاد.

شنبه باز مهمونی در پیش هست. دختر یکی از دوستامون داره میره. گود بای پارتیه .... باید غذا و شیرینی ببرم. رولت خیلی طرفدار داره. همچنین ناپلیونی که تو سه سوت ناپدید میشه. خانومای دوستامون که آمریکایی هستند گفتن نوشین you are so talentedفکر کنم بیشتر اینه که من از آشپزی خوشم میاد. این مهمونی پات لاک ه. گفتم که میشه اینجور کارا رو مرسوم کرد. یه عده دوست هستیم که وقتی دور هم جمع میشیم کلی خوش میگذره و میخندیم. آدم فقط از یک گردهمایی همین رو میخواد. والسلام.نه؟!

 راستی امسال سال گاوه. و من یک سال گاوی هستم. بنظر من تمام سال گاوی ها از قدرت خیلی زیادی برخوردارن. و لیدر های عالی. حس میکنم که سال خیلی خوبیه برام. امیدوارم برای شما هم خوب باشه.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت   توسط نوشین  | 

فردا سنتا میادو کادو های بچه ها رو میذاره زیر درخت. برای کادو پیچ کردن  ... همیشه سلیقه دوست دارم درو کنم. یسری براتون ایده میذارم شاید کمک باشه.

 به ادامه مطلب برین برای عکسای بییشتر....

red and green christmas gifts


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت   توسط نوشین  | 

یادمه اولین بار که کتاب خوندن رو یاد گرفتم ۶ سالم بود و خواهرم که عشق کتابه اونموقع برام همش کتاب میخرید. من هم به سپاس ازین همه لطفش بعدها همه کتابها رو خیلی صحیح و سالم دادم به پسر خوشتیپ و گلش. ولی خداییش یک کتاب بود و اون شاهزاده کوچولوی معروف دوسنت اگزوپری. که متاسفانه من باعقل اونموقع هرچی میخوندم نمیفهمیدم یعنی چی؟ و هی این خواهرم هم اصرار میکرد که آیا اینو تمومش کردی یا نه؟ چندی پیش داشت ازم در مورد این کتاب سوال پیچ میکرد که راست و حسینی برگشتم گفتم عزیزم من اصلا یادم نیست چی بود ولی فقط اینو خوب میدونم که حسابی باب دل جووناست  اینروزا. لطفا برام یه نسخه بفرست. آبجی خانوم هم تو سه سوت یه بسته فرستاد که دستش درد نکنه امروز به دستم رسید و منم که خوراک این کتاب رو خوندم. بابا ای ول به اگزوپری ! بیچاره اونموقع حرف دل ما رو زده؟!!!!!!... خلاصه خوندن این کتاب رو به نخونده هاش توصیه میکنم. نخند. د نخند میدونم که من عقبم از کتااااااااااااااااااااب!

شب یلدا هم تموم شد. با یک مهمونی بزن و بکوب و باحال. خوب به سبک پات لاک ولی خب من ۳ جور غذا درست کردم و ۵ جور دسر خودتون حساب کنین شدت حمالی را؟ با این دست درد شدید؟ ولی خب جمع خوبی داریم بجز یه خانومی که وقتی رفت همه گفتن آخیش مجلس خودمونی شد!چقدر بده که آدما منفور باشند! ... سعی کردیم آهنگای قدیمی رو بخوننیم هرچی کردیم این آهنگ شمس العماره یاد هیچکی نیومد؟ کسی اگر متنشو داره بفرسته به این بیسوادا!!!!! من نه ها!!! یه آقایی هی سعی داشت مثل شکیرا برقصه! البته لازم بتوضیحه که عیالش رفته مسافرت و کلی خروس بازی درووورد.

ایام ایام یوم الله عیسی بن مریم هست و کریسمس سه روز بیش نمونده. حضرت سنتا هم که از پا درومده و کمرش شکسته و جیباش هم شیپیش انداخته!.....بازار اینقدر شلوغه که منو بکشند بیرون برم خرید الان؟!فعلا دربست در منزلیم تا اطلاع ثانوی.

شروین یک تقویم درست کرده از روزای مونده به کریسمس . و هروز علامت میزنه و اعلام میکنه تا کریسمسسسسسسسسسسسسسسسسس ۳ روز باقی مانده است. بعد ۶۰۰ تا لیست هم به در و دیوار چسبونده که ۱۰۰۰۰۰۰ البته سنتا میاره براش! ولی شدت خوشحالی آقا شروین وصف ناپذیره.

 View Full Size Image

 

 

 


Original Video - More videos at TinyPic
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت   توسط نوشین  |