تبليغاتX
سمساری

سمساری

من از هر دری خواهم نوشت...از هر دلیلی که باعث نوشتنم شود

خب ولنتاین هم اومد و رفت. و من همچنان موندم که ما ایرونی ها بخصوص ماهایی که تو فرنگ هستیم آیا باید این سنت ها رو داشته باشیم یا نداشته باشیم؟ البته من هیچ مشکلی ندارم. و از طرفداران پر و پا قرص این مناسبت هایی هستم که میتونی کلی کادو بدی! کلی بگیری و به بهانه ای از لاک زندگی یکنواخت بزنی بیرون و یاد ایام و لحظه هایی کنی که توش پر بوده از عشق و شور و هیجان!

ولی دیروز رفته بودم خونه مادر و دختر معروف شهر و کلی دختر ه رفته بود بالای منبر: که چی بشه ما ایرونی ها میخوایم از قالب خودمون بزنیم بیرون؟ و نباید فرنگی باشیم و ازین شعارها... ولی ازون طرف یکی از دوستاش براش زنگ زده بوده و سورپرایزونه شکلات و کارت ولنتاین آورده بود چون میدونست این بنده خدا ولنتاینی نداره! و باعث دلشادی دختر شده بود!!! پس من این وسط نفهمیدم که قسم حضرت عباس خوبه یا دم خروس؟

همینطوره با باقی ایامی که اینجا جشن میگیرن مثل تنکزگیوینگ و کریسمس و......که برخی از ایرونی ها که از جمع بخصوص جدا افتادن بد میدونن که ما ایرونی هستیم و نباید و نشاید. خداییش فکر کن آدم باید از مهاجرت به یک کشور دیگر هدفش این باشه که خواستار تغییر در روال زندگیش بشه. اینکه یک عده فکر میکنن که سنگ ایرونی بودن را به این شکل به سینه میشه زد؟ تا ثابت کنن ایرونی اصیل و وفادار به ایران و خاک پاکند!؟ بنظر من زهی خیال باطل.

قبلا هم گفتم اقتصاد کشوری مثل آمریکا با جریاناتی که همیشه وجود داره مثل کریسمس و ولنتاین و سنت پاتریک و الی آخر... حسابی در جریانه. فکرش رو بکن که به بهونه ولنتاین کلی گل و کارت تبرک و شکولات و رستوران و جواهر فروشی ..... فروش میکنن. پس نمیتونه ایده بدی باشه؟ بعدش هم که چه اشکالی داره که درین دنیای ماشیینی و طاقت فرسای امروزی که همه در حال چرتکه انداختن هستند یادمون بیوفته که بخشی از روح معنوی ما ها باید گاه با رومانس نوازش بشه!؟؟ هان؟

فکر کنم امثال مادر - دختری که براتون بعضا ازشون مینویسم . بجای اینهمه لجاجت در حماقت بهتره که زندگیشون رو روی چرخ روزگار راه ببرن . نه هی ساز مخالفت!

ازین قسمت که بگذریم وقتی رفته بودم که کارت ولنتاین بخرم . متوجه شدم که نه تنها خودم بلکه کلی آدم چقدر دارن وقت میذارن تا متن این کارتها رو بخونن که به سوژه زندگی و طرف مقابلشون بخوره! پس فقط یک کارت نیست. کلی احساس توشه!

فکر نمیکنم  ؟کسی بود که  به صرف وظیفه اینکارو میکرد؟؟ بلکه واقعا میخواست که احساسش رو به طرفش با اونچه میخره ثابت کنه! خلاصه که کلی Love was in the AIR!!!!!

قربونش برم این وسط هم یک عده از آقایون ایرونی من متوجه شدم هستند که هنوز با اظهار عشقشون به طرفشون مشکل فنی داشتن شدیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییید!

بابا یکم ازین پسر جوون های امروزی ایرونی یاد بگیرین که شماها فکر میکنین زن ذلیلن؟ تصحیح شد....

بقول یک برنامه تلویزیونی زن جماعت دوست داره که worship بشه! و کار بسیار ساده و عاقلانه ایه که آقایون worshipکنن. والسلام. به همین سادگی....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت   توسط نوشین  | 

 من: دیشب خواب دیدم که در امپراطوری چین بسر میبرم و فرزندی بدنیا آوردم که با خودشون بردن و به من گفتن این از خانواده سلطنتی است و به تو تعلق نداره!

شوهری: زن ؟من کجا بودم؟

من : آخه عزیزم اصلا هیچکس دیگه جز من اونجا نبود همه چینی بودند.

شوهری: زن تو خجالت نمیکشی که حالا بدون من میری چین؟ بچه دار میشی؟ به به! سرش و تکون میده و میره......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت   توسط نوشین  | 

با حساب امروز از جمعه تو رختخواب بودم. داشتم بقول شیوا به لقالله پرتاب میشدم. و توی این میون کلی هم خواب و کابوس دیدم که با اون دنیا مربوط میشد. مردگان به همه تون سلام رسوندن و گفتن از زندگیتون در هر ثانیه لذت ببرین که اینجا جز گور  سرد و خواب یخ هیچ خبری نیست. گفتن دیوونه نیستسن شما زنده ها اینقدر قدر لحظه های خوبتون رو از دست میدین که آی فردا چی کنم و چی میشه؟ بخدا جدی میگم. اگر فقط بدونین که زندگی چقدر ساده است نمیشینین اینقدر حرص بخورین. مثلا من دلم برای یک ماتیک زدن ساده اینقدر تنگ شده که نگو. یا خوردن یک لقمه غذا که راحت از گلوم پایین بره . یا اینکه خیلی قشنگ مثل گذشته ۴ تایی بشینیم سر میز و یک وعده شام رو دور هم بخوریم و تعریف کنیم که روزمون چطور گذشت. حتی دلم برای جاروی روزمره آشپزخونه هم تنگ شد.  اصلا جارو چی چیه . نفس نمیتونم بکشم. میدونستین واقعا هر نفس که فرو میرود ممد حیات است و چو بر می آید مفرح ذات؟ ای خاک بر سر آمیزاد کنن که دنبال خوشبختی توی جهنم دره میگرده؟ خوشبختی در همین نزدیکی است. 

واقعیت محض اینه. لحظه ها رو شمردن. قدرشون رو دونستن. از سلامتی تون تا میتونین استفاده کنین. و سعی کنین از داشته هاتون بیشتر از نداشته هاتون لذت ببرین.

من مطمینم که فردا خوب میشم. و دوباره به خورشید سلام میکنم.

از شوهری برای دادن چای گرم درین چن روز در دستان ناتوان من بی اندازه سپاسگذارم.

دلم برای به اغوش گرفتن جوجه ها خیلی تنگه. کاش زوتر بتونم بغلشون کنم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت   توسط نوشین  | 

ازش پرسیدم که میتونی برگردی به کشورت؟ گفت نه نمیخوام که برم.

گفتم نمیخوای؟ گفت نه! پدرم منو به یه مردی فروخت تا منو بیاره آمریکا که کار کنم. و فقط ۱۲ سال داشتم؟ گفتم خب نباید داستان خوبی باشه؟ برات اتفاقی  که نیوفتاد؟ سوال خیلی احمقانه ای بود که هنوز ته دلم امید داشتم   جواب مثبت ازش بیاد بیرون! مثل همیشه!

یه نگاهی انداخت گفت تا دلت بخواد بلا سرم اومد. مردی که منو قاچاق کرد پدر دوتا بچه های منه!

گفتم یعنی....؟

گفت اره... و چشماش پر اشک شد.

گفتم پس خیلی سنت کم بود که حامله شدی؟ گفت آره. گفت خیلی اذیتم میکرد. به حد جنون. و آخرین باری که زنده از زیر دستش منو بیرون کشیدند در حالی بود که موهای منو گرفته بود تو دستش و سرم رو میکوبید به دیوار. پلیس ها منو بردن بیمارستان و  تمام داستان رو پسرم یادشه!. گفتم بچه هایی که ازین با با هستند؟ گفت من بچه هامو دوست دارم. من به این دنیا آوردمشون.

گفت قبل ازین که بمیره برگشت به کشورم و اونجا ظاهرا با یکی درگیر شد که طرف با گلوله زد و از پا درش آورد.

توی دلم از مرگش خوشحال شدم. و گفتم چه خوب!

گفت دو سال پیش بچه ها رو ازم گرفت ولی یک وکیل از اتلانتا کمک کرد تا برشون گردونم. پسرم شهادت داد که چه بلاهایی سر من آورده!.... وقتی بچه ها برگشتن بدنشون پر بود از کبودی و خیلی لاغر و ضعیف....

گفتم ازین شوهرت راضی هستی؟ گفت مرد خیلی خوبیه!

گفت از پدرم متنفرم. خدا رو شکر که مرد و من مجبور نیستم دیگه ببینمش!

تلفن زنگ خورد................. قبل ازینکه گوشی رو بردارم خیلی غمگین گفتم برات خیلی متاسفم که اینقدر سختی کشییدی.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت   توسط نوشین  | 

چیزهایی که منو عصبانی میکنند:

-اینکه یکی اینقدر خنگه که من هرچی براش توضیح بدم نفهمه! ازین از همه بیشتر حرص میخورم. بخصوص که وقتی بگه من خودم بلدم!

اینکه همش بخوام فقط مشغول یک کار روتین باشم طوری که احساس بردگی کنم!

اینکه نذارن حتی هفته ای یکبار شو تلویزیونی مورد علاقه ام رو ببینم----->لاست

اینکه نفهمن که من هم یک انسانم مثل خودشون

اینکه  یکی بیاد هی سبقت بگیره ازم و بعد پهلوم تو چراغ قرمز گیر کنه

اینکه یکی بهم دیکته کنه کاری رو

اینکه آدمهای پیر خودشون رو با من مقایسه کنن

اینکه یکی جانماز آب بکشه و هفت خط باشه

اینکه ریا بکنه

اینکه دروغ بگه اونم شاخدار

اینکه حسودیمو بکنه

اینکه خودشو با من مقایسه کنه که کاریش نمیشه کرد

اینکه   کارای من همه وظیفه بشه

 اینکه حرفا مو بخواد تصحیح کنه و بنوعی آزادیمو تو شیشه!

اینکه یکی خراب کاری کنه و بعدش بیاد برای تمیز کردن خودش منو خراب کنه

 

این لیست خیلی بلنده... بگذریم. اول صبحی حالم گرفته شده..... پس این علامت عصبانی کوش؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت   توسط نوشین  | 

-هنوزم معتقدم دکترهای توی ایران ازینجا بهترند. نگم دلیلشو بهتره.... اینا از ترس سو شدن میترسن اصلا حرف بزنن با بیمار! آخه اینم شد پزشکی؟

-بعضی موقع ها یا بهتره بگم بیشتر موارد وقتی داستان مردم رو میشنوم با خودم میگم یا من یه عیبیم کرده که اصلا تو این حرفا نیستم یا اینها داستانه و واقعیت نداره؟ راستی شایدم اصلا اینقدر جلوی دلم رو گرفتم که دیگه اصلا یادم رفته خواستن چیه؟ برای اینکه خدای نکرده در زندگی به بیماری من نرسین هرچی دل تنگتون میخواد و هر کجا که میخواد بگین. از من به شما گفتن.

-دنبال فیلم اواز گنجشکها هستم . کسی میدونه کجا میشه یافت روی نت باشه لطفا.

 -دلم یک عالم آهنگ رقص میخواد..از نوع جدید  !

-دکتر میگفت حتما افسرده بودی؟ گفتم اخه دکتر جون اینو به کسی بگو که نیشش دایم  مثل من باز نباشه.دکتر گفت خب اینم حرفیه!؟

- به خود رسی همچنان ادامه داره.

-شما هم مثل من هستین؟ یک موقع روز یاده یکی از این دوستای بلاگی می افتم. بعد بهش فکر میکنم و بعد حلاجی؟ فکر کنم مالیخولیاست این؟!

- امروز یک تست دادم که من اگر حیوون بودم چی میشدم؟ جواب: سگ پودل!

-من اینقدر با این لپ تاپ و اینترنت احساس خودکفایی میکنم که باقی نیازهام فراموش میشن!۰فکر کج نکنین)

-انتظارم داره بسر میاد!

- مورده شور این وضع اقتصادی رو ببره! 

-راستی . یادم رفت بگم یک حس خیلی خوبی دارم. خیلی راحت شدم من.  خیلی. از همه /با همه. نمیدونم بیشتر باید توضیح بدم؟ فکر کنم یکی از پله های کمال رو باز بالا رفتم من.

- دفعه دیگه بدنیا بیام میخوام که یک کشاورز باشم ولی در آمریکا.

پ. ن. بابت تبریک تولد نونا بیش از اندازه ممنون . این دختر کلی کادو نقدی گیرش اومد به اضافه چنتا بسته از ایران که مثل همیشه مامانم و خواهرم و دختر خاله هام زحمت کشیده بودن. یک عروسک قشقایی خیلی خوشگل هم توش بود که بینظیره. مرسی از همه.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت   توسط نوشین  | 

و بدین ترتیب فرشته اول ما ۱۱ ساله شد!

<br/><a href="http://i41.tinypic.com/6p6hxg.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت   توسط نوشین  | 

بعضی وقتها اونقدر غرق در دور و برتی که خیلی چیزای مهمتر مثل خودت یادت میره. آره خودت رو فراموش میکنی.و اینقدر دور و بریا الکی چرت و پرت میگن که باورشون میکنی. وقتی از جلو آینه رد میشی وقتی بخودت نگاه میکنی. میگی نه !من که پارسال همین موقع این ریختی نبودم. شبها تا صبح از یک دردی بیدار میشی و درست که زوم میکنی میبینی این همون دردهاییه که مادر بزرگت داره. کم کم دوزاریت میوفته که نه این اون زندگی نبود که میخواستی. بچه هاتو دوست داری و همش سعی کردی که مادر خیلی خوبی باشی. ولی وقتی به چهارستون بدنت رجعت میکنی. میبینی اونها هم حرفایی دارن برای زدن.

در هفته ای که گذشت. من دستکش پوشیدم و دستام رو روزی چن بار لوسیون زدم. لاک زدم و ناخن  ها مو نوازش کردم.

در هفته ای که گذشت من زیاد کار خونه نکردم. روزی کمی و یک مورد.

در هفته ای که گذشت دو بار از بیرون شیرینی خریدم و شوهری گفت نمیدونسته که اینقدر دونات و کیک گرونه!

در هفته ای که گذشت تلفن مورد علاقه ام رو خریدم. خیلی سبکه و دوسش دارم.

در هفته ای که گذشت مطابق مد لباس پوشیدم

در هفته ای که گذشت وقتی نونا گفت مامان به من چه! من گفتم به من چه همچنین. خودت باید کارهاتو بکنی. و مجبور شد که بکنه!

در هفته ای که گذشت....

فقط کمی تغییر ایجاد شد

ولی

من درد بدنم کمتر شد.

از جلو آینه که رد شدم احساس کردم صورت دخترانه من هنوز با من حرف میزنه..... من دوست داشت خودم را تمرین میکنم.

 ادامه دارد.....

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت   توسط نوشین  | 

۵ روز تعطیلی بخاطر یک برف! نوبره بخدا. البته بد هم نبود. توفیقی بود اجباری برای در خانه نشینی!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت   توسط نوشین  | 

   اینو ببین. قشنگه.

Click to See Preview

http://miammovies.com/movies.php?movie=time

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت   توسط نوشین  | 

- نمیدونستم؟ خیلی منفی نوشتم؟ تازه یکصدم اونچه بر سرم اومده رو ننوشتم. همیشه نق نق رو برای خودم نگه میدارم. چه دلیلی داره مردم نق منو بشنون؟ بهر حال اگر منفی بودم شرمنده روی همتون. مرسی از لی لی عزیز که مثل یک فرشته آسمانی بر فرق سرم فرود آمدی.

- دیشب کلی خواب دیدم. خوابو که نمیشه که ندید؟ جالبیش اینه که من اینرو از مادر مادرم به ارث بردم که خوابهای معنی دار زیاد میبینم. خلاصه تا من میام بگم خواب دیدم فلانی.... همه میگن خدا بخیر کنه. جالبیش اینه که وقایعی رو که ازم قایم میکنن هم تو خواب میبینم! خیلی وقتا به عشق دیدن عزیزانم میخوابم. خلاصه دنیای خواب هم عالمی داره.

-دوستم گربه اش رفتارهای عجیب غریبی میکرد. برده دکتر  ۶۰۰ دلار هزینه کرده کاشف شده که گربه افسرده شده! براش دکتر پرو زک تجویز کرده. اسم گربه جناب نیوتن میباشد!

-از دیروز دستکش دستم میکنم. یادمه یک دوستی داشتم  عاشق دستام بود. میگفت نوشین من چقدر دلم میخواد خدا دستامو مثل تو خلق میکرد. من دستام رو دوست نداشتم. ولی ازین به بعد دستام رو دوست دارم. میخوام برم ناخن آکریلیک بزنم. فکر میکنین خوبه؟ البته خودم ناخن های خوب و قشنگی دارم ولی توی کار همش از بین میره! نونا همیشه میگه مامان کاش دستای من شبیه تو بود.

-یک ماده غذایی جدید که به رژیمم اضافه کردم آب کرفسه! تا بحال امتحان کردین ؟ یکدنیا خاصیت داره.با انتی اکسیدان فراوان. یک دسته کرفس رو تو ابمیوه گیری بندازین ۴-۵ لیوان آب میده! خوشمزه هم هست. سبز خیلی خوشرنگ. روزی ۱-۲ لیوان میخورم من!

-امروز مامانم زنگ زد اصرار که یکمدت بیا ایران تا من از تو مراقبت کنم. بهش گفتم خودم رویه ام رو عوض میکنم. سعی میکنم خودم رو مراقبت کنم. شوهری ناراحت شد. گفت مگه میشه منو با بچه ها بذاری بری؟ راستی چرا که نشه؟ مگه چه اشکالی داره؟آدمی در هر سنی باشه احتیاج به مراقبت و عشق و یک جرعه   دلسوزی و توجه داره! مگه نه؟ زندگی بیشتر از رومانس و عشق توجه کردن و محبت لازم داره....

 -این روزا از رفتار نونا هم میفهمم که خیلی زیاد بهشون سرویس دادم. و جز توقع زییییییییییییییییییییاد . چیزی دیگه بهش یاد ندادم. راستی تولدش در پیشه. برنامه ریزی شده. از ۱۰ هفته پیش.

-یکی از دوستان دیشب زنگ زد. میخواست که برای شب عید شیرینی ها رو من درست کنم. بهش گفتم نه! من نمیتونم. گفت یادم بده! گفتم نه! میخوای چیکار. با این همه ثروت! گفت اتفاقا شوهرم هم گقت از یاس سفارش بده میاد. هرچی که دلت بخواد! اینقدر ازین زنهای قپی الکی بدم میاد. بابا همه میدونن که ثروت داری یکدنیا . خدا هم بیشتر کنه دیگه چرا اینقدر خر حمالی میکنی. بخدا یکعده حمال بدنیا اومدن.

- امروز یک عالمه برف اومد. همه خونه نشین شدیم. گیر کردیم تو خونه خوب.  فردا هم اعلام کردن بچه ها تعطیلند. بخدا دیگه نوبره ۳ روز تعطیلی پشت سر هم؟ ولی عصری که رفته بودیم بیرون خیلی خیابون ها قشنگند. برف سفییییییییییییید و درختهای شیشه ای. پر قندیل. کلی درخت هم شکسته از بین رفته. کلی خونه هم بی برق شدند! فکرش رو بکن بی برقی در سرما؟ فاجعه است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت   توسط نوشین  | 

از دیشب بارون یخ اومده و در نتیجه بجای برف بازی یخ بازی کردیم.

<br/><a href="http://i40.tinypic.com/2rxwq6r.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

<br/><a href="http://i43.tinypic.com/30m9260.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

<br/><a href="http://i41.tinypic.com/264s10w.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت   توسط نوشین  | 

تو یک جمع ۸ - ۱۰ تایی میشینیم دور هم بازی میکنیم و من میبرم. یکی از دوستان آمریکایی میگه دختر تو چقدر باهوشی. نگاش میکنم میگم آره مگه نمیبینی نوبل شوهر داری و آشپزخونه به من دادن؟ میگه ها هاها . میگم نگاه کن ایناها تو دستمه. اشاره است به دستکش کارپل تانل!

 دعوتم میکنه که برای اربن دنس مدرسه تا به بچه های کلاسش رقص ایرونی رو نشون بدم. یکی دیگه از دوستام میگه نوشین رقصش محشره. و همه میخندن و میگن نوشین تو همه چی محشره!

همه از شیرینی و نون بر بری میخورن  و به به میکنن. رسپی میخوان؟ و بهشون رسپی رو پای یک وایت برد با ماژیک میکشم میدم. خیلی دوست دارن شیرینی ها رو.... میخندیم.

با اینکه زود باید برگردم خونه... روی مبل لم میدم میگم ازینجا بهتر باید کجا برم؟ جایی که همه منو اینقدر دوست دارن که برای نرفتنم دارن ضجه میزنن؟! میمونم و بیشتر به خودم زنگ تفریح میدم. اینروزا بدجوری محتاجشم. دلم تنگه . و خیلی خسته ام. 

دوستم به دستم نگاه میکنه و میگه چرا از خودت مراقبت نمیکنی؟ این چه دستاییه؟

بهش لبخند میزنم میگه باشه توی برنامه ام اینه که کمتر حمالی کنم من بعد. میخوام برم یک ست ناخن بذارم.

یکی از دوستان میگه تروخدا بیا باهم یک بیزینس بزنیم. میگم مثل اینکه نفهمیدی ؟ من توی کارای روزمره ام موندم. تو میگی بیا بیشتر حمالی؟

-------------

نوشیدن سوی میلک رو بردم تو برنامه تغذیه.  خیلی دوست دارم.  برنامه لاغری خوب پیش میره و راضی هستم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت   توسط نوشین  | 

-بهم میگه تابحال سرنیزه دیدی؟ میگم : چی!؟میگه سرنیزه  arrow headبا خودم میگم حتما اینگیلیسیم خراب شده؟ میگم خب که چی؟ میگه ببین اینو شوهرم تو جنگل پیدا کرده! و بهم سرنیزه ای رو نشون میده که متعلق به بیش از ۲۰۰۰ سال پیشه . اونموقع که بشر با اینها شکار میکرده! اینقدر خوشگل بود. اینقدر تمیز بود! میخواست ازش یک گردنبند بسازه.

- تو مهمونی دوستای آمریکاییم :حرف میوفته از شوهرهامون. و فکر میکنن که شوهر ایرونی تافته جدا بافته است. و من بهشون میگم که منم دقیقا فکر میکردم که شوهر آمریکایی اینطوری خوبه! اونطوری رومانتیک! همه با هم میخندیم به زهی خیال باطل ... هرجا که باشی آسمون آبیه . این کاملا صادقه!

- اوضاع اقتصادی خرابه ؟ بده؟ یکعده اخراج میشن؟ نمیدونم توپ و تشرش چرا نصیب دوست بدبختم شد؟ شوهرش میاد خونه و بهش میگه اصلا حرف نزن که حوصله ندارم...... حالا اگر جنیفر لوپز میخواست باهاش حرف بزنه بازم اینطور بود؟

ـ یکشنبه قراره برم برای بازی پیکشنری. از الان سر من دعواست . هرکی میگه من با نوشین هم تیم میشم. خب دیگه قهرمانی اینه!

-هفته خیلی خوبی داشتم و حسابی به خودم خدمت کردم. جمعه ها رو گذاشتم برای خرید. ورزش میکنم و خیلی از راندمان کارهام خوشحال و راضی ام.  خودخواهی نبود ها... خود دوستی بود.

-امروز داشتم قدم میزدم دیدم یک خانوم سیاهی لبخند بزرگی زد و سلام کرد. منم گفتم:how are you؟ و لبخندی زدم. واقعا عالی شد که این اوباما  انتخاب شد. البته که از نوع ابوالبشره! وقتی یک نفر از یک مادر سفید که پدر پدر پدر پدر مادرش برده دار بوده و از یک پدر کنیایی بره law schoolدر harvard و با بهترین مدارج فارغ تحصیل بشه و موقعی که بهش کارای میلیون دلاری پیشنهاد میشه . تصمیم میگیره که نه بگه و خودش رو وقف زندگی سیاها بکنه! این انسان والا میتونه با این مقام بالاش باعث بشه همه سیاها یجوری به خودشون بیان و اون اعتماد بنفس سرکوب شده اشون رو بدست بیارن. اونایی از شما که این رو میخونین و معتقدین که سیاه ها بد هستند و بی دلیل ازشون بدتون میاد. فقط تصور کنین که یکی از اجدادتون برده بوده. و حالا شما میخواین ثابت کنین که الین و بلین!..... خدا وکیلی چنتا ایرونی میشناسین که بدون این حالت فرضی همین مثل سیاه ها عقده ای و بدبخت رفتار میکنن؟...... دستا بالا.... همه چی عالی بشه اونم چجوری!

مرسی خدا جون. امیدوارم هفته دیگه هم خوب باشه.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت   توسط نوشین  | 

امروز دنبال یک مطلبی بودم به این رسیدم که آدمهایی هستند که میتونن انرژی رو خیلی زود جذب کنند. و اینجور آدمها سعی میکنن لایه ای از چربی داشته باشند که مثل بافر عمل میکنه و ضد جذب امواج منفی است که از خیلی ها روزمره دفع میشه. درست این ادامه بحث روزه من با ..... بود که معتقد هستم آدم های تپلی آدمهای بهتری هستند و آدمهای ریقووووووووو مارمولکی و بدذات و بدجنس.

 حالا هی نگین چرا من لاغر نمیشم.

Never Say Diet

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت   توسط نوشین  | 

 خدایا مطمینی وقتی قوم بنی اسراییل رو خلق کردی یه گروهش رو نفرستادی به سرزمینه مادها؟

بابا ایرونی چماعت خیلی نوبره! آره... پاش بهرجا میرسه اونجا میشه بهترین و باقی میشه گ. ه ترین.

ایرونی جماعت سریع یادش میره که اهل کدوم آبادیست؟  یا که از زیر کدوم بوته بعمل اومده؟

ایرونی تا بهش بوی عود میخوره میگه نیناریچیه؟

ایرونی برند نیم میپوشه ولو قلابی ولی ثابت میکنه که آدمه! نه همین لباس زیباست نشان آدمیت!

ایرونی هیچکس رو قبول نداره ولو اوباما رو!!! هرچند که چند میلیون آدم فقط واستادن تو سرما برای سوگند خوردنش! آخه اوباما سیاهه. نه که پدر جد خودش سفید بوده اونم از نژاد هیتلر!

ایرونی مالت رو میخوره و بعد هم میگه طرف پولداره گوره باباش میخواست اعتماد نکنه. نده! تازه دستش هم بد بود .   

 ایرونی بدت میکنه تا خودش رو خوب جلوه بده. خرابت میکنه تا خودش نگنده. کوچیکت میکنه تا بزرگ بشه.

ایرونی نقاب میزنه و زورو میشه. ولی وقتی نقابش رو ور داره بچه اش و شوهرش و زنش در عذابن.

ایرونی عاشق چشته خور شدنه. کوفت باشه مفت باشه. چرا که نه تو که داری پس من چی؟ اصلا خاک بر سرت این همه داری و نمیبخشی؟!

ایرونی منتظره تغاری بشکنه ماستی بریزه تا دنیا   رو هم درسته بلیسه!

ایرونی اگر بفهمه تو ازش بهتری. تموم.  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت   توسط نوشین  |