تبليغاتX
سمساری

سمساری

من از هر دری خواهم نوشت...از هر دلیلی که باعث نوشتنم شود

برای ندا: تا به سلامتی فارغ بشه.

در طول ۹ ماه بارداری نکاتی هست که به داشتن بچه سالمتر و سلامتی مادر کمک میکنه. من از یک کتاب اینا رو مینویسم و نکاتی که از ۵  سال پیش یعنی سر شروین بیادم میاد.

- ماهی های اقیانوسی کمتر مصرف کن مثل تن ماهی. جیوه اشون ک ه سمیه بالاست

- لاک و رنگ و مش مو رو مخدود کن بخصوص ۳ ماه اول . موتاسیون میده

-میوه جات و سبزیجت زیاد مصرف کن

-از مواد شوینده مثل واستکس استفاده نکن چون بخاراتش وارد ریه و خون و جنین میشه

-معده ات رو خالی نذار و روی بیسکوییت و مواد خشکتر برای ضد تهوع استفاده کن

-مایعات زید مصرف کن ولی کافیین  در قهوه و چای رو کم کن

-لبنیات استفاده کن

- شیرینی و نشاسته کمتر بخور-خیلی وزنت سریع بالا میره بخصوص ماههای اخر

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت   توسط نوشین  | 

هر دفه که میرم ایران کلی اتفاق  و داستان داریم تا اینکه پام برسه به خاک وطن. البته نمیدونم چطور شد که یاد این داستان افتادم. دفه پیش که میرفتم . وقتی رسیدیم فرودگاه شیکاگو اون گیتی که مربوط به لوفتانزا بود کاملا از سایر گیت های خروجی و بین المللی جدا بود. وقتی رسیدیم پرنده پر نمیزد . چون شوهری عادت داره از بموقع همیشه قبلتر حضور بهم برسونه. وقتی کار من و بچه ها تموم شد یهو یک گروه بزرگ ایرانی که بوی عطر و ادکلنشون منو خفه کرد ریختن اونجا . هرکدوم هم کلی آرایش و موهای میزامپیلی شده  و کلی لباس های زرق و برقی با مارک های گنده روی سینه . سینه ها و دماغ ها هم که عمل و خط چشم ها هم که نگووووووو..... خلاصه من که همیشه میرم ایران یا هر سفر طولانی چیزی تو مایه پیژامه تنم میکنم که راحت باشم. اونم با دوتا بچه که همش یا رو کولم هستن یا رو پام میخوابن توی مدت سفر. خلاصه اینا کلی فیس و افاده داشتن میومدن و هر از چندی هم یک نظر مختصری به من مینداختن و بعد مشغول وراجی خودشون میشدن که یک آقایی اعلام کرد اونا که بچه دارن اول سوار هواپیما شن. و خب معلومه این گروه بزرگ هی بلند بلند حرف زنان پریدن جلوی من . منم که میدونستم بهر حال یک ۱۵ ساعتی باید بشینم توی هواپیما عجله ای نشون ندادم. یکی ازین خانوم ها یه گوشه اشارتی به من کرد و گفت به رفیقش که این خانوم بچه داره بذار بره جلوی ما؟! بعد خانومه یک سر و گردنی تکون داد و گفت ووووووووووووووووووااااااااااااااااا خب منم بچه دارم و اشاره کرد به پسر ۱۵ ساله ای که بغل دستش  شاخ و شمشاد ایستاده بود. منم که یک دستم به کالسکه بود و یه حواسم به نونا و یک دست دیگم هم داشت ساکمون رو میکشید و یک کوله پشتی هم به پشتم بود. همینطور ایستادم. یکی از آقایون این گروه هم از لحظه ای که وارد گیت شدن هی برمیگشت میگفت نگران نباشین چون ما همه first class هستیم و مجبور نیستیم که با بقیه یجا باشیم! خلاصه موقعی که نوبت اینا شد که پاشون رو بذارن توی هواپیما یکی از مهماندار ها گفت کجاااااااااااا؟ شما این ساکهاتون خیلی بزرگه نمیتونین ببیرین تو. حالا ساک ها بنظر من واقع اشکالی نداشت . همشون هم کلی ساکهای قیمتی بودن که معلوم بود ینا از دلشون نمیاد از جونشون جدا کنن! خلاصتون کنم.  همه اینها مجبور شدن از صف بکشن بیرون و در نتیجه من که اصلا عجله ی برای سوار شدن نداشتم اول از همه با کلی سلم و صلوات مهماندارها اونم بخاطر داشتن بچه کوچیک با عنایت تام در صندلی هامون مستقر شدیم. ولی نکته جالبتر این بود که وقتی داشتم تو هواپیما میرفتم دسشویی دیدم اینا همگی ردیف اخر چسبیده به دسشویی نشسته بودن و کلی همهمه راه انداخته بودن. و اونجا بود که ما معنی فرست کلاس رو هم در هواپیما فهمیدیم.

 

- راستی اشپزخونه براهه با یک غذای آسون

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت   توسط نوشین  | 

۱.یچیزی توی وبلاگ نازخاتون خوندم چن ماه پیش.. که اگر قرار بود اونکه عاشق و معشوق بودند بهم برسن که دیگه لطفی نداشت. راست میگی نازخاتون جون چون دارم میبینم آدم هایی رو که با عشق با هم ازدواج کردن دارند همدیگر رو جر میدن.و عشق نزدشون مرده که چه عرض کنم تا میتونن بهم خنجر میزنن. البته به جنازه هم.

۲. بقول خواهرم انگاری که برای آدم هرچی مهم نباشه راحتتر فراهم میشه. من یک آدمی هستم که اهل برند نیم نیستم ولی جا لبیش اینجاست که همیشه کادوهایی که میگیرم خیلی برند نیمه!!!! البته بعدها از زبان صاحبان فن میفهمم که ارزش این کادو چیه! وگرنه دو چیز درین دنیا برای من اصلا مهم نیست یکی اسم هنرپیشه ها و خواننده ها. یکی هم برند نیم. خوشگل و شیک و مناسب سلیقه و بودجه ام باشه میخواد هرچی باشه.

 ۳.دخترم از دبستان فارغ تحصیل شد. البته تا ۳ شنبه دیگه میره مدرسه. چنان جشن با شکوهی گرفتن که من یاد پنجم ابتدایی خودم افتادم!  و جلبیش اینجا بود که هر ۵ تا کلاس پنجم همه شاگردها شاگردhonor roll بودند!!!!!! خیلیه ها!؟ امروزم کلی شادی و پارتی کردن و ما هم زیر افتاب در راستای کمک به فرزندان این مرز و بوم کلی آفتاب سوخته شدیم.

۴.ورزش رو بصورت اجباری جزو برنامه هروزم کردم. اگر صبحها برم که میرم. اولا ورزش رو با جان و دل انجام میدم. ثانیا تمام روز احساس فتح و ظفر میکنم. ثالثا تمام روز دلم نمیاد زیاد بخورم. رابعا  شاد و خرسندم و باقی کارهای روزانه هم تبدیل به موفقیت میشن. و خامسا هرچیزی رو توی دهنم نمیذارم که به بدن نازنینم وارد بشه. پس ورزش کنین تا سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااامت باشششششششششششششششششششششششششششششین.

۵.چن وقت پیش که اوباما رفت نتردام سخنرانی درباره سقط جنین کنه علیرغم مخالفان کاتولیک که راهپیمایی را انداخته بودن و سر و صدای بیخودی. حسابی در باره این مطلب موضع خودش رو تشریح کرد. من واقعا برام جالبه که یک مشت خرپول ریپابلیکن( جمهوریخواه)  واسه چی دارن دست و پا میزنن که مخالفت کنن. در جایی که این آدم بدون زور الکی میتونه هر خری رو بنشونه سرجاش.

خداییش توی زندگی روزمره هم همینه وقتی بدور و بر خودت نگاه میکنی ادمهای احمق منظورم اونایی که یک نخود مغز دارن و فکر میکنن که کسی هستن! چقدر سعی الکی میکنن که یکی رو که از خودشون سره هی بیارن پایین و هی خرابش کنن.  و خب صد البته به کاهدون میزنن.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط نوشین  | 

نمیدونم چرا ازین جهت بخت من در خوابه!یعنی من هم دوست دارم مثل خیلی ها بهم توجه بشه. بخصوص که تازه عروسی یا که حامله ای یا زائو! بیش از بیش توجه میخوای.

چندی پیش برای کشور دوست و همسایه جشن بی بی شاور گرفتیم که من و همسایه هندی تقبل زحمت کردیم. البته خداییش از ته دل نکردم و این خب بزرگترین اشکال جریان بود. چون وقتی راضی نیستی قدمی خیر از ته دل بر داری اصلا بر ندار. بهتره. بعد نگو دوستان پاکستانیش( هم ولایتی ها) چیزی حدود ۱۰۰ نفر یک سورپرایز پارتی براش داده بودند که با کلی سلام و صلوات از ین مهمونی بهرمند شد. و ما همون موقع حضور بهم رساندیم و شرفیاب شده  و همون موقع بود که هندی جماعت چون دعوت نبودن یک مهمونی انداختن رو دوش ما. ما که میگم یعنی من و هندی جون. و خدا میدونه که هرچی من توضیح دادم که من با این خانوم دوست صمیمی نیستم و هیچ تجربه ای درین قسمت ندارم ( که دروغ محصلحتی بود) به خرج خانوم نرفت. خانوم هندی رو میگم. و خانوم همسایه آمریکایی پیشنهاد داد که در رستوران لارنزو جمع شیم  که آمبیانژش حرف نداره!!!! که روز مهمونی خانوم آمریکایی با اخم و ... زنگ زد که من نمیتونم بیام و خودتون پارتی داری کنین.  و خانوم هندی گفتن که چون تو قبلا براش کادو بردی فقط بادکنک ها رو تو بخر( انگار ماچ بدی بهت بادکنک میدن؟) خلاصه اونکه این وسط از همه بی نقش تر بود همه کاره اوضاع شد. واقعا لای پوست گردو گیر کردم چجوری؟

دیشب هم شوهری گفت تو چرا نمیری دیدن سایما بیمارستان ناسلامتی دوستته! و خلاصه امروز هم با یکدسته گل خدمت رسیدیم. و نهایتا دستور صادر شد که برای زائوباقلوا بپزیم و ببیریم! ۰ نه کاچی! چه بدخوراک؟)

 من واقعا از قسمت ام گله دارم هرچن نا انصافی است..... بابا پس من آدم نبودم؟ تنها زایمان کردم؟ تنها حاملگی= مصیبت کشیدم؟ تنها بچه بزرگ کردم؟ دریغ از یک حال پرسیدن؟ خدایا تو روی پیشونی من چی نوشتی؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت   توسط نوشین  | 

ا۱.مروز داشتم توی یک مجله میخوندم واقعا اون لباسی رو بخرین که میدونین از ته دل دوسش دارین.رنگش رو دوست دارین نه اینکه بگن این چه رنگیه؟  تا بحال چن دفعه لباس خریدین که فکر کردین کی در موردش چی میگه؟ یا باید الا للا این رو با اون ست کنم ؟ روی چه اصلی؟ چه قانونی؟ این مساله که من و تو خودمون رو توی یک چارچوبی از مسایل تخیلی و تصنعی حبس میکنیم چقدر سخت میکنه؟ همه چی رو؟ این به این معناست که من و تو لباسی رو میپوشیم که میدونیم به به میشنویم ازین و اون! غذایی رو میپزیم که همه بگن چه چه !چقدر هنرمندی؟!  ولی وقتی این افکر رو دور میریزی و میشی اونی که هستی بدون تظاهر و ریا- ریای که اصلا اگاهانه انجامش نمیدی  و صرفا میخوای دور و برت رو راضی نگهداری - زندگی ساده و راحت میشه و آرامش توی وجودت و حتی برونت نمایان.ازینرو هست که چشم و هم چشمی خیلی چیز مزخرفیه....سعی کن خودت باشی و ببین چقدر زندگی دلپذیره.. خب معلوم شد که برای من کمتر قضاوت این و اون مهم شده. بیخیال همه چی شدم. اینم یکنوع زندگی است.

-از ادمهایی که همیشه همه جوره به من که احتیاج دارن آویزونن و بعد که رفع حاجت شد  گم و گور! بدم میاد اونم زیاد. و کم نبوده این جور آدمها توی زندگیم. حالا فکر نکن که همیشه مادی بوده !؟ همینکه گوشهاتو ۲ ساعت بطرف قرض میدی و یهو تقی به توقی میخوره گم و گور میشه هم توی مجموعه تنفره!  و اصولا  به همین جهته که من موافق این نیستم که به کسی خیلی نزدیک بشم؟ و نمیشم. و کاملا عقله محضه! یجورایی توی دنیای خودم حال میکنم. که عالیه!

- یکی از معایب این کشور پزشکی و بیمه اشه. یعنی دور از جونت وقتی سرما میخوری اینقدر تو رو آزمایش و سی تی اسکن و .... میفرستن که از جونت سیر شی. خوب من هر از چندی یادم میره که به دکتر زبون نفهم حالی کنم که من حالا حالا آزمایش برو نیستم. خداییش یکی از بدترین جاهایی که توی زندگیتون میتونین برین سی تی اسکنه! از من گفتن.

-زندگی ما داره ۱۴ ساله میشه . بالا و پایین زیاد داشته و خواهد داشت. هرکی که میاد توی این وبلاگها کلی براتون از عشق و  ادا و اطوار مینویسه خالی خالی میبنده. حتی اونی که از غصه هاش  و بیوفایی یارش میگه باز دروغ میگه.  زندگی واقعی- نه اونکه تو فیلم میبینین- ملغمه ایست از تمام لحظه ها: شادی- غصه- گریه- خنده- درد- تب- سفر- غذا- اخم - غر- فریاد- دعوا- اشتی- مرگ-  اغوش - و خیلی چیزای دیگه است.

-امروز رو بخودم اختصاص دادم. یجور مدیتیشنه!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت   توسط نوشین  | 

یجور تو شوکم. تموم امشب ذهنم درگیره تو بود. حدس زدم که وقتی پای تلفن گفتی نمیتونی بیای و در موردش نمیتونی حرف بزنی باید خیلی وخیم باشه اوضاع. برام جالب بود که حسم درست گفت. البته فکر میکردم که علتش این بود که طرف رفته دنبال خیانت. من هنوزم تو این ۳ سال خوب ندیدمش . و نمیتونم قضاوتی کنم در موردش. بنظرم آدم آروم و خوبی میومد. میدیمش که با بچه ها بازی مکنیه. یا چمن ها رو میزنه. یا باهم دارین میرین خرید. میدونم که خیلی کار میکرد. ازینکه هردوتون جوون بودین و حامله شدی و بعد با هم ازدواج کردین پیش خودم فکر میکردم که زندگی خوبی دارین.اینکه بچه هامون مثل هم تو یک سن بدنیا اومدن و من و تو با هم همسنیم مارو به هم نزدیک میکرد. اینکه هردو میتونیم تا ناف فی خالدون بیپروا حرف بزنیم با هم و بخندیم و آه بکشیم به هم نزدیک ترمون.... ولی شبیه هم نیستیم. اینم میدونم.

متاسفم که طلاق تنها راه حلی بود برای ادامه دادن. ابرای من جالبه که میدونی هنوز جوونی و احتیاج به زندگی کردن با رابطه واقعی میخوای. اینکه دیگه نمیتونی الکی به خودت باور بدی که همی چی اوکی هست. اینکه حالا که زیر برگه های طلاق رو امضا میکنی سهم تو از این زندگی میشه فقط ۸ هزار دلار. و با دوتا بچه میخوای بری درس بخونی که بتونی شغلی برای تامین بدست بیاری.  اینکه میدونستم اونجا توی اون خونه سفید همه چی سفید نیست. اینکه این روزا خیلی کمتر زنها نقش ستم کش و قربانی رو بازی میکنن. اینکه رفتن شهامت میخواد. اینکه تو از معدود زنهایی هستی که بخاطر نداشتن توجه و عشق داری از شوهرت جدا میشی تا جوونیت رو به هدر ندی... اینکه به فکر خودتی. و اینکه زندگی اصلا پول و ماشین و خونه و چن تا تیر تخته و مسافرت ووو اینا نیست. این اونیه که خیلی ها درکش نمیکنن!؟

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط نوشین  | 

 بهش گفتم پات بهتره ؟ دفعه آخر که دیدمت باد کرده بود. گفت نه. دکتر یک جوراب مخصوص برام تجویز کرده که ۷۵ دلاره! گفتم خوب باید بگیریش و حتما بپویش . اونم تویی که صبح تا شب روی پاهاتی. گفت آخه من دلم نمیاد این همه پول بالای یک جفت جوراب بدم. گفتم این جورابی که تو بهش احتیاج واجب داری که یک جوراب معمولی نیست . ببین چقدر وضعیت پاهات بد شده!؟ گفت ببین تا این بالا رفته!

راستی چرا یکی توی این دنیا از نداشتن پول کافی برای رفتن به پدیکور نالانه و یکی هم از نداشتن نون شب؟

میخواستم پدیکور توی خونه رو براتون بنویسم . اصلا نظرم کامل عوض شد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط نوشین  | 

آخه من عاشق گوجه فرنگی ام. در حدی که هر وقت میرم ایران میفرستم برن برام جعبه ای بخرن . از وسط دو قاچ میکنم و میشینم با نمک . میخورم. میدونین چقدر عالیه که. حالا امثال دلم میخواد هر طور شده موفق به کاشتن بشم و روش وارونه رو که اروپایی ه میخوام امتحان کنم. شما هم اگر دوست دارین با امکانات ساده میتونین این کار رو انجام بدین . چون گوجه رونده است و به بار که میشینه سنگین میشه .این یکی از بهترین روش ها برای تداوم بقاشه. این تاپسی تروی ها امسال خیلی رایج شده . یک بسته آماده است که میاد و نشا گوجه رو سر و ته میکاری توش و آویزونش میکنی.

Allstar Products Topsy Turvy Upside Down Tomato Planter - As Seen on TV
حالا شما اگر اینو نخریدین چیکار کنین?

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط نوشین  | 

بهش میگم چرا نمیتونه بذاره که  پسره بره . این که دیگه بچه نیست . ولش کنه و این آخر عمری یک نفسی بکشه و زندگی خودش رو بکنه. برگشته میگه: میدونی؟ همش فکر کن که من یک دختر کور دارم که گوشه خونه مونده رو دستم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و باید باهاش بسازم.

 گفتم : دختر؟ این که پسره! چرا حالا که کار عیب داره پسر احمق رو با یک دختر کور مقایسه میکنی؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت   توسط نوشین  | 

دخترش پیشش نشسته بود . صورت گرد و دماغ کوچولوش و موهای فریش منو یاد خواهرم مینداخت. بهش گفتم چن سالته ؟ گفت ۱۱و مادرش گفت کلاس پنجم! گفتم همسن دختر من هستی و مثل اون سبزه! لبخندی زد. برای اینکه ادامه بدم گفتم خیلی هم خوشگلی... مادرش برگشت گفت اخ از دست خوشگلیش. روزی نیست که خونه برنگرده و چن نفر بهش نگن که چقدر خوشگله!

زن چاقی که صورت گرد سفید و غبغبش اویزون بود و شکمش و باسنش از جلو و پهلو آویزون. از سرعت کلامش فهمیدم که ای کیو نباید خیلی بالا باشه. رو کردم به دخترش و پرسیدم کدوم مدرسه میری؟ مادرش گفت این تو خونه با من homeschool میشه! گفتم آهان!

مادره برگشت ادامه داد که ما باید هروز خدا رو شکر کنیم و اطاعتش کنیم وگرنه خدا عصبانی میشه و عذابمون میکنه. من به دخترمون فهموندم که اگر خدا رو اطاعت کنه خدا هم با کلماتی که از زبون مردم جاری میشن جایزه بهش میده. یک روز اومد خونه و به من گفت مامان چرا امروز کسی به من نگفت که خوشگلم؟ حتما من دختر خوبی نبودم و خدا خواسته منو تنبیه کنه!

مادر رو میکنه به دخترش و میگه آره عزیزم باید از خدا ممنون باشی که بتو این درس بزرگ رو امروز داد!!

فقط نگاهش کردم . گفتم good for you guys and have a nice day!

 

مهم نیست که مسلمون باشی یا مسیحی. زرتشتی باشی یا جهود. مهم اینه که اگر مذهبی افراطی باشی میتونی براحتی گوز رو به شقیقه ربط بدی. و اونقدر از مرحله واقعیت بیای بیرون که به چاه جهنمی جهالت سقوط کنی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت   توسط نوشین  | 

خب نمیدونماز کجا بنویسم. اصلا خیلی وقایع یادم نمیاد. و خب از روزمره ها بگم.

-فیس بوک یک مدت تعطیله. البته چه بهتر . دست اونی که منو هک کرد درد نکنه. از زندگی افتاده بودم. انگاری یک باری از رو دوشم برداشته شد. دیگه مجبور نیستم برم سرک بکشم توی زندگی این و اون. جالبیش اینجا بود که از چپ و راست سوال و مواخذه شدم که چرا براشون ایمیل پورنو فرستادم یا ویروس؟ خب آدم ها دو دسته آند در این مورد: کسانی که فهمیدن درجا که من هک شدم. و کسانی که هی سوال کردن که چرا اینو میفرستی؟ یا چرا ایمیل ویروسی میفرستی؟  ای شیطون آره؟خب باید بگم که اینم جواب: هک شدم.

-یک فشن شوی مشتی رفتم روز ۵ شنبه . موقعی که مدل ها داشتن رژه میرفتن ناهار ۳ وعده ای سرو شد. و خانوم ها همه خوشگل کرده بودن و گل میگفتن و بلبل تماشا میکردیم. جای همه خالی.

-یک اردک اومده پشت پنجره مون نشسته و ۸ تای الان تخم گذاشته. من دارم از خوشی غش میکنم. هروز باهاش حرف میزنم که مبادا بذاره بره. بهش میگم خانوم جون مادر خوبی باش و بمون رو بچه ها تا جوجه بشن. شوهری گفت باهاشون فازسی حرف میزنی؟ گفتم نه پس اینگلیسی بگم؟

-یکماه دیگه مدرسه ها تعطیل میشن و من دلم میخواد برم ایران! شوهری گفت نه!

-یکمدتیه بعد از ظهر ها از حال میرم کاملا تخلیه انرژی میشم. سه شنبه میرم ازمایش خون بدم ببینم چیم شده!

-بازم میام مینویسم. فعلا رخصت!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت   توسط نوشین  |