چقدر غمگینم. چقدرمتحیر. چقدر احمقانه و ساده فکر میکردم وقتی که انرژی هسته ای حق ماست . چقدر عجیب بود که فکر میکردم که امریکا حقی در تعیین سرنوشت دگر مردم روی کره زمین ندارد. چقدر سخت است دیدن این روزها دوباره انهم از دور بدون آنکه بتوانم کاری برای کسی بکنم. چقدر سخت است دیدن خونی که بر صورت زیبایت ندا جان نقش بست. خدایا داستان حسین چیست که عالم همه دیوانه اوست. حسینیان بروی زمین در خونند و ما دیوانه حسین در دشت کربلا؟
جهنم کجاست؟ کجای این زمین؟ چه کسانی به جهنم تعلق دارند؟ دخترکی که به هنگام شهادت خون بر چهره داشت؟ یا بسیجی که دخترک را به بستر مرگ برد؟ کدام ارمان؟ تا کی ما باید بهای نفت را بپردازیم؟
نمیدانستم که در سرزمین من طالبان اند و مرگ زیر سقف خانه لانه کرده! نمیدانستم که امام زمان برای ظهورش احتیاج به بستری از خون در ایران زمین داشته؟ نمیدانستم که تو انسان را خلق کردی که به اسم تو و زیر لوای تو خون بکارد و خون برداشت کند؟
این روزها مشام من فقط یک چیز را میشنود. آنهم خون. خون مردم بیگناه. برای جرعهای از ازادی.
آن خس و خاشاک تویی
پست تر از خاک تویی
شور منم نور منم
عاشق رنجور منم
زور تویی کور تویی
هاله ی بی نور تویی
دلیر بی باک منم
مالک این خاک منم
پست تر از خاک تویی
شور منم نور منم
عاشق رنجور منم
زور تویی کور تویی
هاله ی بی نور تویی
دلیر بی باک منم
مالک این خاک منم
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت   توسط نوشین
|