<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سمساری</title>
<link>http://nakisha.blogfa.com/</link>
<description>من از هر دری خواهم نوشت...از هر دلیلی که باعث نوشتنم شود</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 04 Nov 2009 00:25:09 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>مایه عبرت</title>
<link>http://nakisha.blogfa.com/post-364.aspx</link>
<description>نصیحتی کنمت نوش جان کن:
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هیچوقت خوبی نکن تا پشت دستت داغ نشه بخصوص به خودی. به خصوص به کسی که ازش سالهای سال خبر نداری. به همون اندازه بد و مزخرف میتونه باشه که ماری در آستین بپروری! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیونم بگم چراکه خودکرده را تدبیر نیست.. درسی بزرگ در زندگیم گرفتم. که صد دوست به از فامیلی که نمیشناسیش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و نمیتونم بگم چقدر وامانده شدم ازین همه توهینی که شد. و چه گذشت.... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و نمیدونم با خود کرده چه باید کرد؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; و یاد گرفتم که هیچوقت در تقدیر الهی دست نبرم. خدایا منو ببخش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 00:25:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nakisha&amp;postid=364</comments>
<dc:creator>nakisha</dc:creator>
<guid>http://nakisha.blogfa.com/post-364.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماجرایی داشتیم.</title>
<link>http://nakisha.blogfa.com/post-363.aspx</link>
<description>امروز اتفاق جالبی برام افتاد میخواستم غمنامه بنویسم که دیدم اصلا فایده هم مگه داره؟ داستان ازونجا شروع شدکه خانومی ایرانی منو بیرون دید و اومد طرفم و گفت شما ایرونی نیستی؟ فلانی نشونی هاتو بهم داده! گفتم چرا خودمم. بعد پیش خودم گفتم چه بهتر به قول آمریکایی ها more  merrier! بد گفت شوهر و بچه هام توی ماشین هستن و ما خیلی دنبال شما بودیم که باهاتون آشنا بشیم. و من گفتم چقدر خوب بریم ببینیم همرو.. خلاصه از قضای روزگار آقا که شوهر خانوم بود تفاوت سنی فاحشی داشت . که برای بسیاری از دوستان ایرانی بحث برانگیز  شد و باعث شد که بحث غیبت داغ داغ بشه! ولی کار به اونجا رسید که نوبت من که شد یک کلام گفتم خوب دیگه اقایون ایرانی اکثرا بچه   ب ا ز ن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یهو خانومی گفت یعنی چی؟ و من اومدم توضیح بدم که دیدم بچه ها وسطن و جایز نیست که اینجور حرفا ادامه پیدا کنه! از قضا شوهر این خانوم خیلی از بچه های من خوشش میاد و ما ایشون رو از بی پدری و بیکسی توی دیار غربت عمو صدا میکنن. البته از حق هم نباید گذشت که این عمو خیلی با محبت و با صفاست.... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز این خانوم به من ساعت ۸ صبح زنگ زد و گفت میدونی من برام باید معلوم بشه که منظور تو ازین صحبت چی بود؟ تو وقتی اومدی خونه ما یه نگاه به عکس روی یخچال کردی و گفتی این کیه؟ و من گفتم پسر فلانی و بد هم که توی وسط حرفت گفتی مردای ایرونی بچه ب از ن! حالا تو چی فکر کردی؟ چون شوهر من دور و بر بچه های توهستن تو میگی بچه بازه؟!!!!!!!!!!!!!!!!۱۱ خلاصه داستان به این ملایمی نبود. ضربه شدیدی روحا نثار جان من شد. و من باز در زندگی یاد گرفتم بشکنه دستم . که خود کردم که لعنت بر خودم باد. از من به شما نصیحت به هیچ ایرانی ولو فامیل خوبی نکنین. دو حالت داره : یا فکر میکنن وظیفه اته یا حقت رو چنان میذارن کف دستت که بگی آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ. جیزت در بیاد. میدونستین ما ایرونیها خیلی بدیم! واقعا صدی نود مشکل روحی روانی داریم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 03:00:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nakisha&amp;postid=363</comments>
<dc:creator>nakisha</dc:creator>
<guid>http://nakisha.blogfa.com/post-363.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خبر: خوب و بد</title>
<link>http://nakisha.blogfa.com/post-362.aspx</link>
<description> خبر بد:شاید دیروز و امروز از خبر مرگ و مریضی و سرطان خیلی از آدمهای دور و برم فقط به این نتیجه رسیدم که مردم چقدر سخت و سخت و سخت زندگی میکنن. خدا به همه صبر و سلامتی بده. فکرش رو بکن یکی از هم کلاسی های نونا خبر دار شده که سرطان استخوان داره. فکرش رو بکن اگر امروز این خبر رو بهت بدن واقعا بازم برای زندگی این همه جز میزنی؟ تا زنده ای سعی کن زندگی کنی. هرجا که هستی این کار رو بکن. تو یا من اگر سعی کنیم به خوبی های این زندگی بیشتر تمرکز کنیم. خدا هم برامون ایشالاه خوب میخواد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خبر خوب اینکه شروین اولین دندونش رو از دست داد تا دندون دایمی در بیاد. ای خدا که چقدر جون دوسته این بچه ام و جز غذای نرم لب به هیچی نمیزنه! اونم این شیکمو.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 23:18:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nakisha&amp;postid=362</comments>
<dc:creator>nakisha</dc:creator>
<guid>http://nakisha.blogfa.com/post-362.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عمه</title>
<link>http://nakisha.blogfa.com/post-361.aspx</link>
<description>روایت شد که:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیدم دوربین رو  روی من زوم کرد و فلاش خورد و عکس گرفت . توی همین حین که منتظر خواهرم بودم که از دانشگاه بیاد بیرون. برگشتم خیلی تند و صریح گفتم برای چی عکس میگیری؟ گفت چون خوشگلی! گفتم غلط کردی! گفت به من میگی غلط کردم ؟ !!!!!! زود باش گواهینامه ترو بده! گفتم نمیدم! برای چی؟ مگه هرکی گفت بده گواهیتو من باید بدم؟ گفت ما فرق میکنیم! گفتم نمیدم! مگه خلاف کردم؟ یا که رانندگی بد کردم؟ رفت یک افسری رو از سر خیابون اورد و گفت به این خانوم بگو گواهیشو بده! اونم گفت خانوم گواهیتو بده! منم گفتم نمیدم! چرا بدم؟ مگه خلاف کردم! این مرتیکه از من عکس گرفته ! دری وری هم میگه؟! گفت خانوم اینا اطلاعاتی هستن. مبادا  باهاشون کل کل کنی! گفتم نمیدم! افسر بدبخت مثل بید میلرزید و گفت من ۲ ماه دیگه بازنشسته میشم. بدبختم نکن. بده به من بعدا بهت خودم پس میدم. دیدم میلرزه گواهی رو دادم بهش . یارو برگشت گفت حالا بیا پایین! اومدم پایین و برگشت گفت اگر امشب و با ما بیایی بهت پسش میدیم! منم گفتم اون عمه اته! یک بابایی ازت در بیارم که حظ کنی! گفت اگر گواهی تو میخوای فلان روز بیا سازمان اطلاعات بهت حالی کنم کی هستم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی دوشب خوابم نبرد ولی با خودم فکر کردم مگه من چه گناهی کردم که بخوام بترسم؟ این ترسه که  همه چی رو خراب کرده! پاشدم رفتم وزارت و با خودم تصمیم گرفتم برم سراغ بالایی های جریان و ......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی روبروی تیمسار.... نشستم گفتم ببینین من یک خادم مملکتم. یک عمر برای این مردم کار کردم. درسته که یکی از کارمندای شما الکی توی روز روشن اینجور مزاحم ناموس مردم بشن؟ گفت نه ! من از شما خیلی معذرت میخوام. فوری برین فلان جا و سریع گواهیتون رو پس بگیرین. و من بزودی توبیخ این چن نفر رو صادر میکنم. فلان روز دوباره تشریف بیارین اینجا.... خلاصه روزی که برگشتم هر ۴ تاشون نشسته بودن و حکم توبیخ کف دستشون. و دونه دونه از من عذر خواهی کردن. و من به طرف گفتم نگفتم اون عمه اته!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی ایران اسلامی اگر یک رژ لب بزنی و بیرون بری به احتمال زیاد با یک فاحشه ترو اشتباه میگیرن. به همین سادگی!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 26 Aug 2009 15:10:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nakisha&amp;postid=361</comments>
<dc:creator>nakisha</dc:creator>
<guid>http://nakisha.blogfa.com/post-361.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دجله</title>
<link>http://nakisha.blogfa.com/post-360.aspx</link>
<description>توی زندگی یاد گرفتم که وقتی کاری رو برای کسی انجام میدم دیگه منتظر پاداشش از طرف نباشم. دیدین اینکه اینقدر قدر دانی میکنه و هروز بهم میگه که نمیدونی چقدر ممنونتم واسه این خوبی که در حقم کردی. لبخندی به لبم مینشونه و خیلی راست بهش نگاه میکنم میگم من فقط وسیله بودم و خوبی از خودشه.... ولی بهش میگم دعای خیرش رو در زندگیم از ته دل قبول میکنم چرا که در هر نفسی یک تاثیر یست.  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو نیکی میکن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 25 Aug 2009 23:54:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nakisha&amp;postid=360</comments>
<dc:creator>nakisha</dc:creator>
<guid>http://nakisha.blogfa.com/post-360.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چرا؟</title>
<link>http://nakisha.blogfa.com/post-359.aspx</link>
<description>دوستی خوب. خیلی خوبه. یکی اگه قراره الکی رو اعصابم بر ه چرا باید باهاش ادامه بدم. توی این زندگی خیلی وقتها بدون طفره رفتن به طرف مقابلم گفتم که نمیخوام باهاش ادامه بدم. یا یچی رو بهونه کردم که باهاش بهم بزنم. البته ممکنه و حتما هم احتمالش هست که یکی هم بخواد با من اینکارو بکنه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستش نمیدونم توی این دوستی من و آدم ایکس چی هست؟ ما سالهاست که با هم دوستیم. بیشتر تلفنی. البته اولش حضوری. و خانوادگی رفت و آمد داشتیم. از روز اول شوهری ازین ادم خوشش نمیو مد. ولی بخاطر من چیزی نمیگفت و نمیگه. بعد از سالها اومدن خونه مون و چن روزی پیش هم بودیم. اولین برداشتی که هرکس ازین آدم میکنه اینه که نرمال نیس. و همه اولین سوالی که از من میکنن اینه که من چرا با چنین کسی دوستم؟ راستش خیلی وقتا هم روی اعصابم میره. بیملاحظه است و هرچی دلش میخواد میگه . خنده هاش از همه بدتره! هیستریک و چندش آور. هیچکس و هیچ تفکری رو قبول نداره. منم  منم زیاد میکنه.  همه رو مسخره میکنه. مشکل روحی داره . اعتیاد داره به.... مدتی توی ری هب بوده.... نمیدونم چرا باهاش ادامه میدم. چی باعث میشه که باهاش بهم بزنم؟ دلم براش میسوزه ؟ ولی خوب  من چیکاره هستم این وسط؟ اینو میدونم که ازش یاد گرفتم که چه کارهایی هست که توی زندگی باید نکرد تا بهتر زندگی کرد. از همه مهمتر اینه که من نمیفهمم اگر دلایل همه مشکلاتش  شوهر نفهمشه! پس چرا باهاش ادامه میده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من هیچوقت نمیفهمم که چرا یک عده از زن و شوهر ها علیرغم نبودن عشق و علاقه و تناسب و کتک کاری و فحش کاری و ....باز هم با هم ادامه میدن. البته به روش انتقام جویی و کینه و اعصاب خرد کردنه هم! چرا رها نمیکنن؟....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ار خودم هم سر در نیووردم که چرا باهاش ادامه میدم؟ خیلی کم . ولی همین یک کم هم خیلی از من انرژی میگیره.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 24 Aug 2009 17:27:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nakisha&amp;postid=359</comments>
<dc:creator>nakisha</dc:creator>
<guid>http://nakisha.blogfa.com/post-359.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>با سلام مجدد</title>
<link>http://nakisha.blogfa.com/post-358.aspx</link>
<description>دلم برای نوشتن تنگ شد. چرا نمینوشتم؟ چون بعضی مواقع در مراقبه هستم! خندت میگیره. مهم نیست. نه خودم رو برات توجیح میکنم نه توصیف . نه تظاهر!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی این مدت نوشتن و دوست شدن با خیلی ها- خیلی به تجربیات کم من افزود.  خوب این خیلی خوبه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستی های اینترنتی همچین هم مجازی نیستن! اصلا نیستن. آدمهایی با اشکال و رنگهای مختلف درست مثل من و خودت نشستن و دارن باهات حرف میزنن. لابلای نوشته هاشون پیداشون میکنی. میفهمی از زیر کدوم بوته بیرون اوومدن. خداییش ایرونی جماعت که منم منمش کشت دنیا رو ! چه برسه به خودمون ( ایرونی با ایرونی) .....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فیس بوک خودش شد یک معضل برای ننوشتن. چن وقت اول خیلی برام جذاب بود. و من هم مثل همه علایم اعتیاد نشون میدادم. ولی خوب زود هم فارغ شدیم. بقول یک دکتری یک بار بهم گفت از تو معتاد  خوبی هم در نمیاد! ولی حیف شد. فیس بوک رابطه های زیادی از دوستی ها رو بهم ریخت. همینطوری. الکی . و دستی دستی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و اما مهمتر از همه دوباره مدرسه ها باز شد. و من دستم به این کامپوتر مطهر شد. فکر کن دوتا بچه داری و هرکدوم  میخوان گیم بازی کنن! خوب تکلیف مادر اینترنت باز میشه ریاضت و متارکه از نوشتن در بلاگ!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رویهم رفته تعطیلات مثل بمب و جت گذشت. خیلی سریع . دختری به مدرسه راهنمایی قدم گذاشت و مثل همیشه عاشق مدرسه است. و پسری هم به آمادگی رفت و هنوزم هروز بهونه میاره که مدرسه نره! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Aug 2009 00:43:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nakisha&amp;postid=358</comments>
<dc:creator>nakisha</dc:creator>
<guid>http://nakisha.blogfa.com/post-358.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سهم من</title>
<link>http://nakisha.blogfa.com/post-357.aspx</link>
<description>- بنظر میرسه پدرت خیلی پولدار بود ه؟
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اره یک مشاوری داشت چون بدبخت و بیپول بود واسش زن میووورد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- چی؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اره دیگه چون میدید بابام وضعش خوبه !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- چنتا نهایتا زن داشت پدرت؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- ۳ تا!!!! دوتا با هم زندگی میکردن. یکی هم صیغه بود که وقتی مادرم فهمید بابام ولش کرد. ولی دوت دختر ازش داشت که بعدا با ما زندگی میکردن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- چنتا بچه هستین؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- سه تا از مادرم دوتا ازن صیغه ایه که دخترن ودوتا از زن بابام که پسرند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-مادرت چجوری باهووش کنار  اوومد وقتیکه ماجرا رو فهمید؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-بابام بعد اززن صیغه ایه قول داد که دیگه ازین کارانکنه.مشاوره بهش بدهی داشت. دختریکی ازفامیلاش روبه عقدبابام دروورد. دختره۱۴سالش بودو ازخواهربزرگم  چنسالی کوچیکتر.  و خواهر وسطیه اززن دوم میره کرج میبینه بابام با این دختره۲ساعت رفت توی اتاق و برنگشت. اوومد وبه مامانم جریان روگفت. حاج خانوم از  حال رفت.ولی  وقتی دختر رودید دلش به حالش سوخت وگفت مهرش بدلم نشسته. بذارین همینجا با ما زندگی کنه!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- بابات وقتی فوت شد الان چیکارمیکنن؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- بابام همه چیروبه اسم من کرد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-پس این بنده خداها چیکار کردن؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-من  وکالت رودادم به خواهرم. زمین و خونه ها روفروختن.  پسرها دوسهم میبردن ودخترها  یک سهم.مادرم سهم نمیبرد چون زمین بود همش!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- پس مادرت حالا چیکارمیکنه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-من ازسهم خودم به اسم خودم یک خونه  براش خریدم.  ماهیانه هم پول براش میفرستم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اون یکی زن بابا هه چی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اونم با یکی از پسراش  زندگی میکنه و پسر آخریه زن نگرفته هنوز.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- کارگرتون چی شد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اون بدبخت همه ماها رو بزرگ کرد . الان با یکی از دختراش داره زندگی میکنه! و سهمی نبرد. من بهش ۵ میلیون دادم تا زندگیش بچرخه. برگشت گفت سهم من از این همه سال بزرگ کردن این همه بچه همین بود؟!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- خوب حالا همه خوشحالن؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- نه خواهرم یکیشون تموم پولاشو شوهرش داد به باد. اوومد از بزرگه ۷ میلیون قرض کرد و سفته داد بهش. و بعد گفت سفته ها رو  پس بده ولی .... میندازه خواهرم رو زندان . من مجبور شدم ۷ میلیون بدم بهشون تا خواهرم رو از زندان بیارم بیرون!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ـ پس ۱۴  میلیون پس گرفت؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- آره نامردا. من دیگه باهاشون حرف نمیزن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 12 Jul 2009 18:35:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nakisha&amp;postid=357</comments>
<dc:creator>nakisha</dc:creator>
<guid>http://nakisha.blogfa.com/post-357.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نماز راوی... ال... چی چی؟</title>
<link>http://nakisha.blogfa.com/post-356.aspx</link>
<description>-سلام
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-خوبی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-مرسی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-جه خبر؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-امروز اول ماه رجب هست! میدونی دو رکعت نماز راوی ال..... ( بلد نیستم) خوندم تا موقعی که مردم تا روز قیامت خدا بهم یک فرشنه میده که توی قبر تنها نباشم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-اههههههههه چه خوب؟ منم ماه تازه رو دیشب دیدم نازک و خوشگل . داشتم سبزی - ریحونکاری میکردم.( تو دلم: میان ماه من با ماه گردون تفاوت از زمین تا اسمانهاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;   سوال از اذهان عمومی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; خداییش من جهنم برم بهتر نیست؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 07 Jul 2009 22:33:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nakisha&amp;postid=356</comments>
<dc:creator>nakisha</dc:creator>
<guid>http://nakisha.blogfa.com/post-356.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تناقض </title>
<link>http://nakisha.blogfa.com/post-355.aspx</link>
<description>مجله اوپرا میرسه بدستم و منم که عاشق مجله . نه که از هر در سخنی توش هست من یکی که حظ میکنم. همینطور  که صفحاتش رو ورق میزنم میخونم که چقدر خوبه که چی بخوری؟ چجوری بخوری؟ و یک قسمت میگه هرچی موادغذایی ساده تر بخورین که کمتر پروسه شده مفیدتره و کمتر به بدنتون اسیب میزنه... مثلا خوردن توت فرنگی و یا هر میوه و سبزی بشکل تازه اش.....
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چن ورق اونورتر یک صفحه است از تبلیغ کلی مواد مختلف: از شوینده تا خوردنی. نوشته آدامس ترایدنت با طعم توت فرنگی . رنگ توت فرنگی. بوی توت فرنگی ولی بدون اینکه دانه های ریز توت فرنگی بره زیر دندونتون!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب ما که نفهمیدیم بالاخره توت فرنگی تازه بخوریم ؟یا آدامس جدیدی ترایدنت در طعم جدید توت فرنگی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG class=thumbimage height=124 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://upload.wikimedia.org/wikipedia/en/thumb/3/39/Trident_fusion_strawberry-1.jpg/200px-Trident_fusion_strawberry-1.jpg&quot; width=200&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 07 Jul 2009 22:26:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nakisha&amp;postid=355</comments>
<dc:creator>nakisha</dc:creator>
<guid>http://nakisha.blogfa.com/post-355.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
